X
تبلیغات
تاریخستان ایران

تاریخستان ایران

هنر در زمان هخامنشیان

از میان هنرها، هنر معماری و هنرهای وابسته به آن اهمیت بسیاری داشت دلیل این امر آن بود که حکومت هخامنشی فقط نیازمند هنری بود که بتواند عظمت پادشاهان و به طور کلی امپراتوری را نمایش دهد.هنر معماری به خوبی می توانست این نیاز حکومت را برآورده سازد. در معماری هخامنشی آنچه بیش از هر چیز دیگر به چشم می خورد شکوه و عظمت قصرهای سلطنتی است و این شکوه بر دوشهای فرسوده مردم قرار گرفته بود.از این میان می توان به کاخ کوروش در پاسارگاد اشاره کرد و دیگری کاخ داریوش در شوش و تخت جمشید.


آثار هخامنشیان

مهمترین آثار هخامنشیان در پاسارگاد تخت جمشید و شوش وجود دارد.آثار موجود در پاسارگاد از همه قدیمی تر است.یکی از آثارمهم پاسارگاد مقبره کوروش است که بومیان آنرا مشهد مادر سلیمان می نامند.این بنا مرکب از اتاق کوچکی است که بر روی پایه ای بلند قرار گرفته و ارتفاع آن به یازده متر می رسد.

در نزدیکی مقبره کوروش کتیبه ای از آن پادشاه به دست آمده است.آنچه از آثار تخت جمشید به جامانده است بیشتر به داریوش بزرگ و خشایار شا مربوط می شود.یکی از بخش های مهم آن تالار بارعام یا آپادانا است که در آن کتیبه ای خشایار شاه به چشم می خورد.

قسمتهای دیگر تخت جمشید عبارتست از کاخ صد ستون ،کاخ تچر یا قصر زمستانی و آثاری که از سایر کاخ ها به جامانده است.درنقش رستم که حدود سه چهارم فرسنگ با تخت جمشید فاصله دارد.مقبره داریوش کبیر و برخی دیگر از شاهان هخامنشی قرار گرفته است.

آرامگاه های مزبور در کوه کنده شده است .کتیبه ای از داریوش در مقبره وی بچشم می خورد.در شوش نیز آثاری از داریوش اول .خشایارشاه و اردشیر سوم بدست آمده است که بخش مهمی از آنها در موزه لوور فرانسه نگهداری می شود.

کتیبه های متعددی از شاهنشاهان هخامنشی در تخت جمشید.نقش رستم،بیستون وشوش به جای مانده که مهمترین و طولانی ترین آنها کتیبه بیستون از داریوش بزرگ است.این کتیبه ها عموما به خط میخی تحریر یافته است.از جمله آثار مهم مربوط به دوره هخامنشی که در سالهای اخیر به دست آمده،چهار لوحه زر و سیم از داریوش بزرگ است که در تخت جمشید پیدا شده و پادشاه مزبور حدود متصرفات خود را بر روی آنها ضبط کرده است


اثار معماری و ساختمانی دوره هخامنشی

از دوره هخامنشیان آثار باستانی زیادی بر جا مانده است که می توان به ساختمانها و کتیبه های بسیاری اشاره کرد.مهمترین آثار معماری و ساختمانی دوره هخمانشی عبارت است از پاسارگاد، تخت جمشید و نقش رستم، شوش، بیستون و بسیاری از آثار باستانی دیگر که هر یک در نوع خود بی نظیر است و می توان معماری ساختمان آنها را از بی نظیرترین معماری جهان آن روزگار دانست.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام ( هخامنشیان ) : هستی  | 

انقلاب مشروطه

ملاحظاتی بر انقلاب مشروطه

چند روایت از تحصن در سفارت ‌
تحصن تاریخی گروه بزرگی از اصناف وتجّار و طلاب در باغ سفارت انگلیس در تهران، که با پناه دادنِ عده ای از تجار مشروطه طلب (که در 18 جمادی الاول سال 1324 به باغ سفارت در تهران پناه برده بودند) آغاز شد و با شتابی باور نکردنی در زمانی کوتاه به حدود 14000 نفر فزونی گرفت و با اعطای فرمان مشروطّیت در تاریخ 19 جمادی الثانی پایان یافت، به حق به عنوان مهمترین عامل تحقق انقلاب مشروطه شناخته شده و مورد تفسیرهای گوناگون قرار گرفته است. چند روایت عمده از این رویداد بزرگ پرداخته شده است. یکم،تاریخ نگاران یا خاطره نویسانی که آن را امری طبیعی و تصادفی پنداشته اند. دوّم، کسانی که آن را ازباب توطئه بریتانیا برای تضعیف ایران دانسته اند؛ و سوم، مفسّرانی که آنرا نقشه ای برای انتقال رهبری جنبش از علما به روشنفکران لیبرال و انگلوفیل تصور کرده اند. غالب نویسندگان متمایل به انقلاب مشروطه، که یا خود دست اندرکار وقایع و شاهد تحولات بوده اند و یا از دور دستی برآتش داشته اند، پناه دادن به مردم و گسترش شتابان آن را ناشی از سیر طبیعی حوادث و مشی خود به خود وقایع دانسته و آن را از باب سیاستی از پیش اندیشیده و حساب شده از سوی بریتانیا ندانسته اند.(1) گروهی دیگر برپایی مشروطیت در ایران را توطئه بریتانیا می دانند. حاج مخبرالسلطنه هدایت، که خود در جریان انقلاب مشروطه حاضر و ناظر بوده و از سفارت هم دیدن کرده است احتمال توطئه را دست کم نمی گیرد و می گوید:«از سفارت منع و تشویق توأماً می‌شد»، حدسی که تا حدی درست است. امّا، بلافاصله می گوید «کاشف به عمل آمد که قبلاً عده [عده ای]. مبال در سفارت تدارک شده بود»... مخارج آن بساط از کجا می رسید معلوم نشده همه قسم حدس می شود زد، «دُم خروس هم پیداست.»(2) البته نگاه دقیق به اسناد مختلف نشان می دهد که سیاست رسمی بریتانیا منع تحصّن بوده(3)، و به روایت ناظم الاسلام «تدارک مبال» هم کاملاً محل تردید است چون نظر سفارت به تحصن در قلهک بوده و مخارج آن را هم محتملاً تجّار بزرگ تقبل کرده و پرداخته بودند.(4) اما از میان مفسّران بعدی انقلاب مشروطه، که آنرا حاصل توطئه سنجیده و حساب شده بریتانیا می دانند دو روایت قابل تأمل است: یکی نظر محمود محمود مورّخ روابط ایران و انگلیس در قرن 19 میلادی و دیگری قرائت رسمی از انقلاب مشروطه که بعد از انقلاب 1357 از سوی محافل دولتی رواج گرفته است.
1-1 روایت محمود محمود
از روایت هاتی شایع در باره انقلاب مشروطه یکی آن است که این جنبش بزرگ تاریخی به دست پنهان سیاست انگلیس و به منظور ریشه کن کردن نفوذ روسیه تزاری در ایران پدید آمد. نام آورترین ناشر این روایت محمود محمود است که در کتاب مفصل خویش می گوید: «انگلستان برای از میان بردن ایران با دو مانع بزرگ روبرو بود: اول دربار شاه و دوّم روس ها. مانع اول را با مشروطیت ایران و دومی را با معاهده 1907 از میان برداشتند. . . بواسطه این دو پیشامد ایران رو به زوال گذاشت و هرچه داشت از دست داد.» امّا مهمتر از این روایت تعبیر دور از ذهن محمود محمود از انگیزه سیاستمداران انگلستان برای عقد قرارداد 1907 ناظر برتقسیم ایران به مناطق نفوذ روس و انگلیس است: تحریک ایرانیان برای مشروطه خواستن جزو نقشه ای بوده برای عملی نمودن قرارداد1907. . . نقشه انگلیس ها برای زوال سلسله قاجار، که تقریباً یک قرن تحت حمایت روس ها قرار داشت، این بود که می بایست با دست خود روس ها از بین برود. . . انگلیس ها ناصرالدینشاه را کشتند برای اینکه مظفرالدین شاه علیل و پیر فرسوده به جایش نشیند. محمدعلیشاه را برداشتند تا یک طفل نارس تاج و تخت ایران را تصاحب کند. (5) هواداران روایت توطئه انگلیس در راه اندازی انقلاب مشروطه غالباً دو دلیل برای اثبات نظر خود می آورند: یکی این که شورشیان به تشویق و ترغیب نمایندگان سیاسی بریتانیا در باغ سفارت انگلیس متحصن شدند و دو دیگر این که در همانجا بود که برای نخستین بار لفظ مشروطه را بر سر زبان آنها انداختند و در اخذ فرمان مشروطیت آنان را یاری کردند. این دو دلیل هر دو نادرست اند و با اسناد معتبر تاریخی نمی خواند: نخست آن که نه تنها مفهوم سلطنت مشروطه و قانون اساسی از اواخر قرن 19 مورد بحث محافل روشنفکری ایران قرار داشت، بلکه پیش از آنکه هنگام تحصّن در سفارت بر سر زبان ها افتد در تحصّن بزرگ علما در قم مورد جرّ و بحث میان سید عبدالله طباطبائی، یکی از دو رهبر بزرگ روحانی مشروطه، و شیخ فضل الله نوری، از مخالفین سرسخت آن، قرار گرفته بود.
2-1 تاریخ مشروطه احمد کسروی؛ روایت رسمی از انقلاب مشروطه ‌
بررسی و تحقیق در باره نقش انگلستان در انقلاب مشروطه بدان سبب اهمیتی خاص دارد که روایت توطئه بریتانیا برای برپایی انقلاب مشروطه به منظور «انتقال رهبری جنبش عدالت خواهی مردم ایران از علماء به روشنفکران انگلوفیل» سال هاست به عنوان قرائت رسمی از انقلاب مشروطه از سوی مقامات و نهادهای رسمی و نیمه رسمی دولتی تبلیغ می شود. در این بررسی کوتاه به عنوان نمونه ای از این دیدگاه، نگاهی خواهیم داشت به تفسیر مبسوطی که زیر عنوان «مقدمه ناشر» از سوی مؤسسه نیمه دولتی انتشارات امیرکبیر برچاپ شانزدهم تاریخ مشروطه ایران، نوشتۀ احمد کسروی که در سال 1363 منتشر شده است. این مقدمه با این فرض آغاز می شود که: گرچه بیش از 78 سال ازانقلاب مشروطیت نمی گذرد با این وجود هیچ واقعه ای مانند آن با جعل و تحریف و ابهام روبرو نبوده است. علت آن را باید در سیطره غربزدگی بر فرهنگ و تفکر کشورمان دانست که مشروطه زدگی وجه غالب سیاسی آن است.(6) متاسفانه نویسنده مقدّمه، که ترجیح داده در میان این مطالب گمنام بماند، برای اثبات این فرض که «مشروطه زدگی وجه غالب سیاسی سیطره غرب زدگی» است و اینکه لفظ "مشروطه" را نیز برای نخستین بار مأموران سیاسی بریتانیا در ذهن مشروطه خواهان القاء کرده اند، نه تنها خدمتی به رفع ظُلمات جعل و تحریف و ابهام» نکرده بلکه به گسترش دامنه این ظُلمات "78 ساله" (تاسال انتشار مقدمه در چاپ شانزدهم) مدد رسانده است. هدف اصلی «مقدمه ناشر» آن است که توهم توطئه بریتانیا را، با تهذیب و تحریفِ کاملِ گزیده ای از مطالب کتاب تاریخ بیداری ایرانیان تألیف ناظم الاسلام کرمانی و افزودن عبارات حساب شده ای به آن ها به تفصیل بیان کند. بنابراین روایت، اساس سیاست انگلستان آن بود که «با رخنه کردن درنهضت، رهبریت این نهضت ملی را به تدریج در جهت اهداف خود هدایت کند. تحصن بست نشینان در سفارت انگلستان، این فرصت طلایی را به آن دولت داد.»(7) بنابراین روایت رسمی از انقلاب مشروطه هم توده های مردم و هم علما، از ابتدا تا انتهای کار، تنها خواهان تاسیس عدالتخانه بوده اند و این درست هنگام تحصّن در سفارت بود که ناگهان محافل سفارت فکر مشروطه را به رهبران جنبش القاء کردند تا به طور طبیعی رهبری جنبش مشروطه خواهی با روشنفکران باشد و نه با علما. تأمل و دقت در منابع و اسناد تاریخی متعدد نشان می دهد که نه «عدالتخانه» از ابتدا مورد درخواست علما و یا توده مردم بوده و نه فکر مشروطه خواهی بدون هیچ سابقۀ ذهنی در تحصّن تاریخی به مردم القاء شده است. افزون براین، مطالب مفصلی که در روایتِ ناظم الاسلام آمده است این فرض اساسی «مقدمه ناشر» را که سفارت مردم را تشویق به پناه بردن کرده و یا به اشاره سفارت سربازان را از اطراف سفارت برداشته نداشته بلکه شرح مفصل رویدادها خلاف این ادعا را متحمل می سازد.
از شورش تا انقلاب
شاید نگاهی به جنبش مشروطه از منظر تحول خواست های اساسی نیروهای محرکه آن برخی از ابهامات و اختلاف نظرها درباره شناخت «ماهیت» این جنبش بزرگ تاریخ ایران را تا حدی روشن کند. اگر ازاین منظر مراحل تکامل‌جنبش را نگاه کنیم سه دور متمایز درآن می یابیم: درآغازِ کار، جنبش با خواست های کاملاً سنتی و ریشه دار، به منظور اعتراض به افزایش حقوق گمرکی که از سال 1900 پدید آمده بود، برپا می شود و آنگاه، در سیر حوادث و مشی وقایع، پا به مرحله گذار می گذارد و به ابتکار روشنفکران و تأیید کامل سران حکومت در شعار مردم پسند و چند پهلوی «عدالتخانه» تبلور می یابد و سرانجام با یک تعبیر انقلابی از این واژه به معنای مجلس شورای عدالت و مجلس شورای ملی به جای نظام دیرین «دیوان خانه عدلیه» که استنباط سران حکومت بود، به خواست اصلی جنبش تبدیل می شود.(8)
1-2 شورش سنتی
نیروی محرکه جنبش مشروطه خواهی ابتدا از نوع اعتراض های سنتی در ایران و دیگر کشورها در دوران پیش از عصر جدید بود. این اعتراض های جمعی غالباً هنگامی پدید می آمد که دستگاه حکومت و طبقه حاکم به حقوق اولیه مردم و یا گروه خاصی که که آنرا حق مسلم و گرانبهای خود می دانستند تجاوز می کرد و بدین ترتیب آنان را از بخشی از حقوق سنتی خویش محروم می ساخت، همچون افزایش ناگهانی نرخ نان و یا افزایش مالیات و عوارض گوناگون و یا افزایش سهم مالکانه به زیان رعایا. این گونه قیام ها به گونه ای مزمن در ایران و جوامع دیگر امری متداول بود. براین منوال از سال 1900 تا سال 1905 اعتراض های جمعی برمحور خواست تجّار بزرگ برای جلوگیری از افزایش درآمد گمرکات، به سبب کارآیی و مدرنیزه شدن ادارات گمرک بدست رؤسای بلژیکی گمرکات ایران، دور می زد. چنانکه درآمد گمرکات از 200000 لیره درسال 1998 به 000, 600 لیره در سال 1904 افزایش یافته بود که بخش عمده ای از 400000 لیره اضافه درآمد به تجّار تحمیل شده بود که آن را اجهافی بزرگ در حق خود می دانستند. بنابراین روشن است که خواست تجّار بزرگ نه تنها ربطی به خواست های انقلابی نداشت بلکه کاملاً سنتی و به منظور برهم زدن تنها دستگاه مدرنی بود که امین الدوله، صدر اعظم اصلاح طلب، به منظور افزایش درآمد دولت تدارک دیده بود. درآن زمان بنیه مالی دستگاه دولت زیر فشار فزاینده افزایش هزینه ها به سبب اشاعه فرنگی مابی رجال و مخارج ناشی از تجملات تازه آنان بود. با این مقدمات بود که به سال پرحادثۀ 1905 تقاضای مستمر و پنج ساله تجّار بزرگ برای کاهش نرخ گمرک کالا های وارده و صادره همزمان شد با بروز شکاف های عمیق در دستگاه حاکمه و تشدید روزافزون اختلاف های داخلی و نزاع میان جناح های گوناگون رجال کشور و رقابت های علمای تهران برای دستیابی به موقوفات و مساجد و مدارس علمیه. این عوامل سبب شد تا شعار تازه ای بر محور عزل مسیو نوز، رئیس کل گمرکات و علاءالدوله حاکم تهران متبلور گردد. بدین گونه، از همان آغاز کار در مرحله نخست شعار محوری شورش از خواست اقتصادی به خواست سیاسی- اقتصادی تحوّل پیدا کرد. امّا، تا این مرحله پایداری دشمنان عین الدوله برای عزل آن دو و مآلاً خود عین الدوله نقش عمده داشت. هنگامی که کار اختلاف میان علما و بازاریان با عین الدوله و علاء الدوله بالا گرفت و علما به عنوان اعتراض به حضرت عبدالعظیم مهاجرت کردند ایادی امین السلطان، سالارالدوله (مدعی سلطنت)، اعتصام السلطنه و رکن الدوله آنها را با کمک های کلان مالی خود مدد می رساندند. تا روزهای آخر مهاجرت صغری به حضرت عبدالعظیم، خواست اصلی مهاجرین عزل نوز و علاءالدوله بود اما درآخر کار بود که به وساطت سفیر عثمانی تقاضای تازه ای که جنبه عمومی داشت به عنوان تاسیس «عدالتخانه» به فهرست خواست ها افزوده شد. برای پی بردن به دلائل شرکت بسیاری از علما و تجار در جنبش بی مناسبت نیست که به فهرست نهایی خواست هایشان و ملاحظاتی که درباره این خواست ها در نظر داشت، توجه کنیم:
1. لغو امتیاز عسگر کاریچی در راه تهران- قم؛
2. مراجعت محترمانۀ حاج میرزا محمد رضای کرمانی که حاکم کرمان او را به مشهد تبعید کرده بود؛
3.برگرداندن مدرسه مروی به جناب شیخ مرتضی که بدستور عین الدوله به امام جمعه(داماد شاه) واگذار شده بود؛
4. بنای عدالتخانه ای در ایران که در هربلدی از بلاد ایران یک عدالتخانه برپا شود که به عرایض و تظلمات رعیت رسیدگی شود و به طور عدل و مساوات رفتار کنند؛
5.اجراء قانون اسلام درباره آحاد و افراد بدون ملاحظه احدی؛
6. عزل مسیو نوز از ریاست گمرک و مالیه دولت؛
7. عزل علاء الدوله از حکومت تهران؛
8. موقوف کرودن پرداخت تومانی دهشاهی کسری مواجب و مستمرات مردم به اجزاء صندوق مالیه.
توضیحی که ناظم الاسلام در باره این فهرست می دهد حائز اهمیتی بسیار است. پس از چند هفته که از مهاجرت صغری می گذرد آقایان از عاقبت کار بیمناک می شوند و، به توصیه حاج میرزا یحیی دولت آبادی، سفیر عثمانی را واسطه صلح قرار می دهند تا خواست های آقایان را شخصاً به شاه برساند. وقتی سفیر فهرست درخواست ها را می بیند می گوید «اگر استدعای آقایان نوعیت داشته باشد من توسط در صلح می کنم والا اگر مستدعیات شخصیت داشته باشد (یعنی شخصی باشد یا معطوف به منافع گروه خاصی باشد) من اقدام نخواهم کرد.»(9) دولت آبادی می گوید: برای انجام مقصود سفیر عثمانی وی پیشنهاد کرده است که «تأسیس عدالتخانه» را هم به فهرست اضافه کنند. ناظم الاسلام ضمن تایید نظر دولت آبادی می گوید «آقا میرمحمد طباطبائی کاملاً تأسیس عدالتخانه را در نظر داشتند اما آنرا درآن زمان مصلحت نمی دانستند. (البته چنانکه خواهیم دید، آقای طباطبائی حتی با عنوان حکومت مشروطه سلطنتی هم از سال ها پیش آشنائی داشتند ولی آنرا زود می دانستند.»(10) در این برهۀ حساس عین الدوله و درباریان که عزل نوز و علاء الدوله را برنمی تابیدند، بجای عزل آن دو درخواست بسیار مبهم و سیال و چند پهلوی «عدالتخانه» را که «تا آن زمان رسماً و علناً بر زبان ها جاری شده بود» به تصور این که همان نهاد سنتی اداری «دیوانخانه عدلیه دولتی» است می پذیرند و حربه ای برنده و عوام فهم به دست رهبران جنبش آزادیخواهی که به معنای واقعی آن وقوف کامل داشتند می دهند.
2-2 انقلاب مشروطه؛ مرحلۀ گذار از شورش به انقلاب
درمرحلۀ دوم، که در فاصله میان مهاجرت صغری به حضرت عبدالعظیم و مهاجرت کبری به قم آغاز می شود، همه کشمکش های ایدئولوژیک بین دستگاه حکومت و شورشیان برسر تأسیس «عدالتخانه» و تعبیرها و تفسیرهای گوناگون متضاد در باره آن دور می زند. عدالتخانه به معنایی که به ظاهر گفته می شد برقلب مردم و توده بازاری و طلاب و علما می نشست. عدالتخانه یعنی جایی که در آن به «عدل» و «مساوات» با همه رفتار شود. عدل یکی از اصول پنجگانه تشیع و به گوش همه آشنا بود (گرچه معنای واقعی آن درجه ای از آزادی نسبی ارادۀ انسان میان جبرالهی و اختیار انسانی است). در این دوره است که طباطبائی به بسط مفهوم «عدالتخانه» می پردازد و آنرا از «دادگاه صالحه عادله» در هر شهری به مفهومی بسیار نزدیک به سلطنت مشروطه ارتقاء می دهد تا در مرحله سوم که هنگام غیبت کبری و تحصن در سفارت است آنرا به صراحت اعلام کند. به عنوان نمونه در انتقاد از تعلل عین الدوله در تأسیس «عدالتخانه» به او می نویسد: خوب مطلعید و هم بدیهی است و می دانید، اصلاح تمام اینها منحصراست به تاسیس مجلس و اتحاد دولت و ملت و رجال دولت با علماء. عجب در این است که مرض را شناخته و طریق علاج هم معلوم، اقدام نمی فرمائید. . . . حال ایران حال مریض مشرف به موت است. (11) هنگامی که عین الدوله به دفع الوقت ادامه می دهد، طباطبائی، در نامه ای به شاه، پس از شرحی مفصل از مظالم بی حدّ و حصر حکام و ماموران دولت می گوید: اعلیحضرتا! تمام این مفاسد را مجلس عدالت، یعنی انجمن مرکب از تمام اصناف مردم، که درآن انجمن، به داد عامه مردم برسند، شاه و گدا درآن مساوی باشند چاره خواهد کرد. (12) عین الدوله نه تنها به خواست های اساسی خواستاران «عدالتخانه» وقعی ننهاد و هر روز ایشان را دست به سر کرد، بلکه به سختگیری های تازه پرداخت و عده ای از هواداران اصلاحات را زندانی یا تبعید کرد. امر بر اهالی تهران چنان سخت شد که «شب ها احدی جرئت نمی کرد از خانه خود خارج شود.»(13) درهمین ایام که مصادف با یکی از مراسم سوگواری مذهبی بود بهبهانی صبح ها و طباطبائی طرف های عصر مجالس روضه خوانی برگزار می کردند و درآن ها دوباره به انتقاد از اوضاع می پرداختند. از آنجا که هواداران استبداد آن ها را به مخالفت با اسلام و سلطنت متهم می کردند، در یکی از این مجالس بهبهانی به انتقاد از وضع پرداخت و با اندکی عقب نشینی گفت: هشت ماه بلکه زیادتر می باشد که جز این یک کلمه "عدل" دیگر چیزی نگفته ایم. در خلوت و جلوت، دربالای منبر، در مسجد و خانه واضح و آشکار. . . حالا بعضی می گویند ما مشروطه طلب و یا جمهوری طلب هستیم. . . .اگر گفتیم معدلت می خواهیم غرض این بود که مجلس تشکیل شود و مجلس و انجمنی داشته باشیم که درآن مجلس به داد مردم برسند. . . ما عدل و عدالتخانه می خواهیم، ما اجرای قانون اسلام را می خواهیم، ما مجلس می خواهیم که درآن مجلس شاه و گدا درحدود قانون مساوی باشند. ما نمی گوئیم مشروطه و جمهوری، ما می گوئیم مجلس مشروعۀ عدالتخانه.(14) درهمین زمان بود که «انجمن مخفی دوم» به عضویت میرزا محمد صادق طباطبائی، پسر آیت الله طباطبائی و میرزا مهدی، پسر شیخ فضل الله نوری، و عده ای که بعدها کمیته تندروی مجازات را تشکیل دادند، همانند ابوالفتح زاده و منشی زاده تشکیل شد و به تبلیغ برای مشروطیت واقعی را گسترده کرد. مرحله گذار که مصادف با یک سلسله حوادث پیش بینی نشده که منجر به قتل دو طلبه جوان و اجتماع مردم در مسجد شاه و حمله سربازان به مردم بود عرصه را بر روسای روحانی تنگ و آنان را وادار به اجتماع در مسجد شاه و مهاجرت به قم کرد. شیخ فضل اله نیز که تا آن روز وارد حوزه مخالفان حکومت نشده بود به اصرار مردم به مسجد جامع آمد و پس از دو روز که از هجرت علما به قم گذشته بود به آنان پیوست. هجرت کبری موجب بست نشینی بزرگ تاریخی در باغ سفارت انگلیس در تهران و آغازگر مرحله سوم یا مرحله انقلابی شورش مشروطه خواهان گردید.(15)
3-2 مرحلهء خواست های انقلابی
چنانکه دیدیم مرحله اول که با مهاجرت صغری آغاز می شود کاملاً، جنبه سنتی داشت و خواست های شورشیان همانند خواست هایی بود که از دیر زمان هنگام از کف رفتن بخشی از سهم دیرینه مردم یا طبقه و قشر بخصوصی عنوان می شد و به شورش می انجامید. مرحله دوّم دوران تحول مفهوم مبهم «عدالتخانه» از «دیوانخانه عدلیه دولتی» به مجلس عدالت، که همه طبقات در آن نماینده داشته باشند، بود. در مرحله سوم خواست های انقلابی از سلطنت استبدادی به سلطنت مشروطه تحول یافت. این تحول با مهاجرت کبری به قم و پناه آوردن سران شورش و عامه مردم به سفارت انگلیس به ثمر رسید و مورد تفسیرهای گوناگون قرار گرفت. مهاجرت علمای معترض به قم، و وحشتی که از فشار فزاینده حکومت عین الدوله بر سران شورشیان وارد می شد و احساس شدید نا ایمنی تجّار بزرگ، که کمک های مالی به مهاجران کرده بودند، سبب شد تا بهبهانی طی دونامه از نماینده سیاسی بریتانیا تقاضای همراهی و کمک کند. نامه های بهبهانی به سفیر و تحصن تجار که به دنبال ارسال نامه ها صورت گرفت، سبب بحث و گفتگوی فراوان درباره توطئه بریتانیا در برپایی انقلاب مشروطه ایران شده است. بنا براین روایت، سفارت بریتانیا با پذیرفتن گروه کثیری از شورشیان درباغ سفارت و القاء لفظ مشروطه به آنان نقش اساسی در برپائی و به ثمر رساندن انقلاب داشته است.. در واقع، رابطه سید عبدالله بهبهانی با سفارت بریتانیا از مضامین مورد علاقه در توّهم توطئه بریتانیا در جنبش مشروطیت بوده است. نویسندۀ «مقدّمه ناشر» در تاریخ مشروطه کسروی نیز در این باب می گوید «در بعد از ظهر همان روز هجرت علما به قم جمعی از تجار، به سبب احساس ناامنی فزاینده به سفارت انگلستان پناهنده شدند.»(16) در اینجا است که نویسنده مقاله همه واقعیت های تاریخی را، که هم ناظم الاسلام و هم کسروی در آثار خویش آورده اند، به گونه ای آشکار تحریف می کند تا با انتخاب چند جمله ناقص و خارج از متن از هر دوکتاب روایت رسمی را به اثبات رساند. وی با آنکه گزیده ای ناقص از مطلب مندرج در کتاب کسروی را در زیرنویس می آورد طوری وا نمود می کند که گویا تأکید کسروی براین که بهبهانی فقط نامه ای به سفارت نوشته و سخنی از تحصن به میان نیاورده است، تنها دیدگاه فردی و بی مأخذ کسروی است که به روایت ایشان کاملاً مغایر گفته های ناظم الاسلام است. حال آنکه نگاهی حتی سطحی به مطالبی که در دوکتاب مندرج است و جزئیات امر را نشان می دهد نظر کسروی را تایید می کند. کسروی هردو نامه بهبهانی را برمبنای اسناد رسمی بریتانیا، که در اسناد کاملاً سرّی نیز که پس از 50 سال گشوده شد آمده اند، مورد تائید قرار می دهد و می گوید مرِدم از پناه بردن شیخ الرئیس و شیخ زین الدین، که برای رهایی از تعقیب ماموران در سفارت عثمانی بست نشسته بودند سرمشق گرفتند و برای ایمنی خود به فکر بست نشینی در یکی از سفارتخانه ها افتادند. اما چون «عثمانیان این زمان سپاه به مرز فرستاده دشمنی با ایران پیدا کرده بودند و دولت روس از مشروطه دور. . . ناگزیر سفارت انگلیس را برگزیدند.» (17) سپس به نقل از کتاب آبی می گوید بهبهانی دونامه به سفیر نوشت. به نامه اول، که یاوری او را برای تامین جان کوشندگان درخواست کرده بود پاسخ سفیر چنین بود: «دولت انگلیس یاوری به کسانی نتواند کرد که رفتارشان با دولت خود دشمنانه است.» در نامه دوم که هنگام مهاجرت به قم بود نوشت که «ما علما و مجتهدان چون نمی خواهیم کار به خونریزی کشد از شهر بیرون می رویم ولی از شما خواستاریم که در این کوشش با بیدادگری، همراهی از ما دریغ ندارید.» کسروی آنگاه نتیجه می گیرد که منظور بهبهانی میانجیگری سفیر بوده تا پیام های آنها را به شخص شاه برساند. چنانکه در مهاجرت صغری از سفیر عثمانی خواسته بودند.(18) ناظم الاسلام در تاریخ بیداری به تفصیل بیشتری به این مسئله پرداخته و می گوید پس از آن که زن حاجی حسن برادر حاجی محمدتقی بنکدار را که در مهاجرت صغری وکیل خرج آقایان بود به خانه عین الدوله بردند تجار حامی مشروطه از جان و ناموس خود بیمناک شده و به فکر بست نشینی درسفارت افتادند و برای نیل به مقصود با سید علاءالدین نامی که با اجزاء سفارت مراوده داشت، جهت وساطت، تماس گرفته و می گویند «ما سیصد تومان به شما می دهیم که ما را ببرید در سفارتخانه انگلیس و همراهی کنید که از ما پذیرایی کنند.» امّا حتی با وساطت او «اجزاء سفارتخانه در اول امتناء و بالاخره جواب دادند که پذیرایی از تجّار می شود، لیکن به شرایطی که از آن جمله است: عدم جنحه و جنایت و مفلس بودن و ورشکستگی که بخواهد مال مردم را بخورد.»(19) با این شگردها عده ای از تجار به سفارت پناهنده می شوند و آنگاه روز به روز شمار آنان افزون می شود تا به حدود 4000 نفر می رسد. مطلب جالبی که ناظم الاطباء می گوید این است که شارژدافر برای مشیرالدوله وزیرامورخارجه پیام می فرستد که «عده ای از تجّار عازم شده اند که پناه آورند به سفارتخانه، جلوگیری کنید. وزیر امورخارجه یا به مسامحه و مماطله و یا عمداً در مقام خرابی کار عین الدوله برآمده. . . درمقام اصلاح یا جلوگیری برنیامد بلکه به دولت هم اطلاعی نداد.»(20) از دیگر رویدادهائی که نویسنده مقاله آن را به قصد تحریف با شاخ و برگ روایت می کند موضوع فراخواندن سربازان از اطراف سفارت است که آن را به سیاست بریتانیا برای پیروزی مشروطیت به رهبری روشنفکران نسبت می دهد و می گوید: «متعاقب این سیاست بوده که به اشاره سفارت انگلستان سربازها، که در کوچه و بازار [‌چمباتمه] زده بودند و مردم را اذیت می کردند، به اردوی خارج شهر رفتند.»(21) آشکارا هدف از این ادعا القای این شبه است که سر رشته انقلاب در دست ماموران سفارت بوده. اما این که به چه دلیل و به دستور چه کسی سربازان را بیرون برده اند در متن مورد ارجاع نیامده است. کسروی در این باب می گوید: از یکسو شماره مردم در سفارتخانه بسیار فزون گردیده.... و در این میان یک داستان شگفتی روی داده بود... محمدعلی میرزای ولیعهد، از تبریز با کوشندگان هم آواز گردیده و مجتهدان آن شهر را به تلگراف خانه فرستاده بود که به شاه و به قم و دیگر شهرها تلگراف کنند و از علمای کوچنده هواداری نشان دهند. اینها همگی مایه دلیری بستیان می شد، و چنین پیداست که در این هنگام سربازان و توپچیان و دیگران نیز به مردم گراییده و در نهان با آنان همداستانی می نموده اند. چنانکه یک دسته سرباز که در جلو سفارت می بودند به بستیان آمیخته و خود را کنار نمی گرفته اند.(22) این رویداد به آمیختن سربازان حکومت نظامی تهران با تظاهر کنندگان در جریان انقلاب 1357 بی شباهت نیست. از مضامین دیگر روایت توطئه بریتانیا القاء فکر مشروطه خواهی از سوی کارکنان سفارت به بست نشینان است. حال آنکه فکر مشروطه خواهی نه تنها از اواسط قرن نوزدهم در حال اشاعه محدود میان روشنفکران بود بلکه چنانکه خواهیم دید درست پیش از آنکه درخواست بست نشینان سفارت علنی شود مورد گفتگو و مناظره میان شیخ فضل الله نوری و سید محمد طباطبائی هنگام تحصن آنان در قم بوده است. افزون برآن طباطبائی از دهه آخر قرن 19 با مفهوم مشروطیت آشنایی کامل داشته منتها مطرح کردن آن را هنگام تحصن علما در حضرت عبدالعظیم بی موقع می دانسته است. مهمترین بخش نخست «مقدمه ناشر» با این مطلب آغاز می شود که «باید ببینیم لفظ مشروطه کی و چگونه در بین مردم رواج گرفت.» نویسنده آنگاه به تخستین تحریف آگاهانه می پردازد که: «کسروی اشاره ای به معنا و مفهوم مشروطیت و منشا انتشار آن در تهران که مرکز تحولات و تصمیم گیری های انقلابی بود نمی کند، اما یادآور می شود که نخستین بار نام مشروطه را کنسول انگلیس در تبریز بر زبان آورد و مردم تبریز نیز از آن پس با لفظ مشروطه آشنا شدند.»(23) به این ترتیب نویسندۀ "مقدمه" واقعه تبریز را، که مدتی پس از صدور فرمان مشروطیت از سوی مظفرالدین شاه اتفاق افتاده است به گونه ای نقل کرده که خواننده تصور کند کسروی برآن بوده است که لفظ مشروطه را نخستین بار ماموران بریتانیا به مردم القاء کرده اند. شاهد دیگری که در «مقدّمه ناشر» آمده آنست که «با وجود تلاش اعضای سفارت، احدی از بست نشینان جرأت نمی کرد جز بازگشت علما تقاضای دیگری بنماید.»(24) حال آنکه ناطم الاسلام می گوید«دو نفر از اجزای سفارتخانه، یکی حسینقلی خان نواب و دیگری میرزا یحیی خان منشی سفارتخانه. . .به تجّارگفتند: حالا که شما آمده اید و متحصّن شده اید بهتر این است که مقصود را اهمیت بدهید و صرف امنیت خواستن برای خودتان را تنها عنوان نکنید، بلکه معاودت آقایان را عنوان کنید که لازمه آن امنیت خودتان است.» آنچه ناظم الاسلام می گوید این است که پس از تقاضای معاودت آقایان به پیشنهاد نوّاب-که از میهن پرستان بنام و مخالف سیاست انگلستان بود و چند سال بعد علیه انگلستان با آلمان ها همکاری می کرد- «اجزاء انجمن مخفی تازه پیدا شده. . . ولیکن احدی جرأت نمی کرد که جز معاودت آقایان دیگر عنوانی نماید، حتی بهبهانی در یک چادر عنوان کرد که ما باید قانونی از شاه مطالبه کنیم، فوراً دورش را گرفتند و خواستند او را خارج نمایند.» (25) درست در زمانی که این وقایع در تهران روی می داد مناظره گویائی میان شیخ فضل الله نوری و سید محمد طباطبائی انجام شد که از نظر اهمیت موضوع و تاًکیدی که برخواست مشروطه خواهی از سوی یکی از رهبران روحانی دارد سزاوار نقل شدن است: در این وقت... حاج شیخ فضل الله مجتهد نوری رو به علمای محترم طراز اول کرده و فرمود... الان اینجا را تهران بگیرید. بفرمائید ببینم چه خواهیم کرد؟....آقای طباطبائی گفتند مراد ما کلیه از این شورش و هیجان و از این انقلابات و این اقدامات دو مسئله بود در صورتی که مراد و مقصد ما زود حاصل می گشت همان نکته وصول اخذ پول بود حالیه که کار بخوبی برای ما پیشرفت کرده مراد و مقصد ما متحداً تغییر سلطنت مستقله است به مشروطه که قانونی برای شاه و مجلس و وزراء و اعیان و وکلا و غیره وضع خواهد شد که شاه و مجلس و تمام وزارتخانه ها و ادارات هریکی در حدود خود رفتار خواهند کرد، مشروطه چیزی است که عامه طعم حریت و آزادی خواهند چشید بیان و قلم آزاد خواهد گشت...(26) همان گونه که در مراحل تکوین فکر مشروطه از عدالتخانه تا مجلس شورای اسلامی و مجلس شورای ملی آشکار می شود فکر مشروطیت در زمان انقلاب در محافل روشنفکری ایران رواجی گسترده داشت منتها رهبران فکری مشروطه در زمان مناسب نیت اصلی خود را عیان کردند. این محافل تنها شامل فرنگ رفته ها و شاگردان و تحصیل کردگان دارالفنون و مدرسه علوم سیاسی و مدارس جدید که اغلب از خاندان های غمّال دیوانی می آمدند نبود. در واقع، گروه قابل ملاحظه ای از آنان از رده های گوناگون علما و تجّار و حتّی رؤسای اصناف می آمدند که طی سالیان دراز با مفهوم «عدالتخانه» و «مشروطیت» و «حکومت قانون» آشنا شده بودند. با این همه، باید اذعان کرد که انقلاب مشروطه برای ایران آن دوران هنوز میوه ای نارس بیش نبود و از همین رو نظام سیاسی و اجتماعی ایران اوائل قرن بیستم آمادگی هضم و جذب آن را نداشت. امّا، قاطبه مردم، که به گفته میرزا حسین نائینی از هردو شعبه استبداد یعنی استبداد سیاسی و استبداد دینی به ستوه آمده بودند، آن را چون نوری در تاریکی با آغوش باز پذیرا شدند.
پانوشت ها:
1. عالب ارجاعات این نوشته به دو کتاب است: نخست کتاب کسروی در باره انقلاب مشروطه، که با همه کاستی هایش هنوز بهترین تحلیل را از این انقلاب به دست می دهد و دیگری تاریخ بیداری ایرانیان، اثر ناظم الاسلام کرمانی، که مشروح ترین و قابل اعتماد ترین روایت دست اوّل انقلاب مشروطه به شمار می آید. احمد کسروی تبریزی، تاریخ مشروطه ایران، تهران، امیر کبیر، چاپ شانزدهم، 1363 ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، به اهتمام سعیدی سیرجانی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، بخش اوّل، 1346، صص410-91.
2. حاج مخبرالسلطنه هدایت، خاطرات و خطرات، تهران، چاپ رنگین، ص 188.
3. برای تفصیل سیاست منفی بریتانی نسبت به انقلاب مشروطه ن. ک به: مقاله منصور !بنکداریان درهمین شماره.ویژه
4. ناظم الاسلام، همان، صص 274-267؛ کسروی، همان، صص 124-109.
5. محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم میلادی، 8 جلد، تهران 1333، صص 2143-2140، 2173 و 2250.
6. مقدمه ناشر برکتاب کسروی، ص 3.
7. همان، ص7.
8. مفهوم «عدالتخانه» ابتدا در نیمه دوّم قرن 19 به وسیله میرزا ملکم خان ناظم الدوله و سپس به وسیله میرزا حسین خان سپهسالار، پس از آشنائی اش با «تنظیمات» عثمانی، در ایران متداول شد. ن. ک. به: فریدون آدمیت، اندیشه ترقی و حکومت قانون: عصر سپهسالار، تهران، انتشارات خوارزمی، 1352، صص 81-75، 181-174.
9. ن. ک. به:
V. Martin "Constitutional Revolution, ii, Eventsm" Encyclopedia Iranica, Vol. VI, PP. 78-67
10. برای فهرست خواستها و نظر ناظم الاسلام ن. .ک. به: تاریخ بیداری ایرانیان صص 119-118. درباره پیشنهاد دولت آبادی ن. ک. به: یحیی دولت آبادی، حیات یحیی، تهران، ابن سینا، ج2، بی تاریخ، صص24-22؛ برای آگاهی طباطبائی با «عدالتخانه» و «مشروطه» ن. .ک. به اسلام کاظمیه، «یادداشت های سید محمد طباطبائی،» راهنمای کتاب، سال 1350، صص 467-79.
11. ناظم الاسلام کرمانی، همان، بخش یکم، صص 150-151
12. همان، ص165.
13. همان، صص 187-203.
14. همان، ص، 204.
15. همان، صص224-233 و140-270.
16. کسروی، همان، ص 108.
17. همان، ص109.
18. همانجا.
19. ناظم الاسلام کرمانی، همان، ص270. .20 همان، ص271.
21. «مقدمه ناشر»، ص7.
22. کسروی، همان، ج1، ص112.
23. «مقدمه ناشر»، ص6.
24. «مقدمه ناشر» ص7.
25 . ناظم الاسلام کرمانی، همان، ص271.
26. شیخ فضل الله نوری، مجموعه ای از مکتوبات شیخ فضل الله نوری، گردآوری محمد ترکمان، ج2، تهران،1363

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط تاریخ بعد از اسلام : سامان  | 

زندگی نامه کوروش

تا که اتحاد ماد از هم گسست                آستیاگ بر تخت شاهی بنشست

قدرتش بی حد و بی انکار بود                          ده ملل بنده به آن دربار بود 

با خرد او تا ابد پیکار کرد                                در جهان روح بشر را تار کرد

تا که یک شب درعدم سیلاب دید                سیل آب ازدخترش درخواب دید

موبدان را زین میان احضارکرد                       ازغم کابوس خود هوشیار کرد 

جمله آنان گفتن ای شاه زمان                         تاج و تخت تو نباشد درامان

آستیاگ از ترس تشویش وطن                        از حراس بخت آن پاکیزه زن

خود رها از بند این کابوس کرد                  هرکه آمد بی سبب منحوس کرد

بی خبر ازآن سرشت خوش نهاد                  دختر خود را به شاه پارس داد

تا که سالی از وصال آن گذشت                نغمه ی میلاد آن در دل نشست

ماه بهمن ماه شاد روزگار                               ماندانا شد در دیارش باردار  

هفت آباد با هزاران سورشاد                             ماندانا شد مادرآن پور راد

بار دیکرآن شه ننگ آفرین                        درخیال و خواب خود دیداین چنین

یک درخت از دخت اوروییده شد              شاخ و برگش درجهان پیچیده شد

موبدان گفتن که ای شاه زمان                        تاج و تخت تو نباشد درامان

آن شه ننگ آفرین دد سرشت                     حکم قتل کودک خود را نوشت

با هزاران حیله ومکرو فریب                           ماندانا آمد به آن شهر غریب

تا که آن کودک به دنیا پا نهاد                          لرزه ای بر کاخ اهریمن فتاد

ماندانا از شوق بسیاری که داشت          نام آن شهزاده را کوروش گذاشت 

مخفیانه در شبی دور از خدا                      در شبی تاریک و سردوبی صدا

آستیاگ او را ربود ازدایگان                               تا کند او طعمه ی درندگان 

او وزیرش را زکاخ احضار کرد                         با عدم از بخت خود گفتار کرد

آن وزیر پاک و سردار رشید                         در وجود خود چنین ننگی ندید

او وجود بچه را کتمان  نهاد                         تا به آن چوپان نیک اندیش داد

با دلی غم دیده گفت ای مهرداد                     این تو و این کودک نیکو نهاد

جان او نیکو بدارش زین میان                          تا بماند از شه  دد  در امان

او همان پور دلیران کوروش است                 بر دل ما فاتح بی یورش است

روزگار آن کودک نورسته را                             آن عقاب شرقی پربسته را

درمیان کوه و کوهستان گذاشت                    درکناررزم آن چوپان گذاشت

ماندانا تا رهسپار یار شد                            از غمش کمبوجیه هشیارشد

او سپاه پارس را آماده کرد                            تا به جنگ آید برآن کفتار زرد

ماندانا او را زجنگ انکار کرد                              ازسپاه دیو و دد گفتار کرد

تا دوازده سال از آن غوغا گذشت              کس حریف لشکر دیوان نگشت

ظلم ونفرت پرچم هرشهر بود                      از سپاهان کام مردم زهر بود

تا که روزی در غروب آسمان                              در میان بازی آن کودکان

تاج شاهی بر سر کورش نشست           شیشه عمر دد و دیوان شکست

زیر فرمانش گل هستی شکفت               مالیات  و باج را بخشید و گفت

این که رسم حاکم خوش نام نیست        با خرد این خانه بد فرجام نیست

رسم  من رسم نیاکان من است              جان من ارزانی این میهن است

ناگهان سربازی از آن سوی تخت               تعنه ای زد برشه یزدان پرست  

کین صفت را لایق نام تو نیست             صید من را طعمه ی دام تو نیست
 
چون که من پور وزیر حاکمم                      پادشاهی را بر شما من لایقم

من نزارم ولوله بر پا شود                               پور چوپان پادشاه  ما شود

کوروش آنجا با نگاهی پر زراد                     حکم شلاقی به آن سرباز داد

آن جوان پر غرور و بی خرد                           پورآرتم بارس بود از بخت بد

آرتم از آن  رویداد آگاه شد                        سوی کاخ آستیاگ در راه شد 

گفت اینک ای شه ایران زمین                           پور سردار دلیرت را ببین          

او ز درد پای خود درماتم است           کی چنین ننگی بر ایران حاکم است

من برای دادخواهی آمدم                              نعره تا عرش اهورایی زدم

آستیاگ بعد از نشست و گفتگو          خواست کوروش بندی آرن سوی او
 
کوروش آمد سوی آن کاخ بزرگ                  سوی آن کاخ پر از جلاد و گرگ

تا که کوروش لب گشود از ماجرا              آستیاگ حیرت زدو ماندش به جا

بعد از آن دیدارننگین  شاه ماد                      ناگهان فرمان بی اندیشه داد

گفت با آن نو وزیردست راست                          آریا فرتور دامادم کجاست

آستیاگ تا آن که فرتورش بدید                     ناگهان نعره زهور مزدا کشید

از شباهت های آنها یکه خورد                     دل به مزدای خردمندان سپرد

درد و افسوسی درآن تدبیر شد                کوروش آنجا در قول و زنجیر شد

تا که بعد از چند روزی موبدان                گفتن ای شاها تو هستی  در امان

چون که او در بازی آن کودکان                   شاه خون خاری نبوده زین میان

پس برای تو خطر در خواب نیست           جز تو اینجا هیچ کس ارباب نیست

آستیاگ از این سخن  آرام شد                   بی خیال از  تلخی فرجام شد

او برای کودک نیکو سرشت                       حکم و فرمان رهایی را نوشت 

کوروش آنجا در حضور موبدان                            بوسه زد برخاک پاک آریان 

تا که کوروش رهسپار خانه شد                     از غمش صبر پدر ویرانه شد

او ز مرگ و زندگی گفتش سخن                       ازنیاکان و تبارش  در وطن 
                     
کوروش آنجا زجه زد در یاد خود                        شد کمی آگاه از بنیاد خود    

تا که بی وقفه دلش چون یاس شد                رهسپار سرزمین پارس شد 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام(اشکانی-ساسانی) : شاهزاده پارسی  | 

شیر زمان در وصف کوروش بزرگ

روزگاری زیر یک  سقف کبود                                 پادشاهی ظالم و منفور بود

ریشه واندیشه اش ناپاک بود                                 دشمن دیرینه هر خاک بود

ظلم او آیین انسان را شکست                        زهر او بر سینه ی بابل نشست

مرگ و مردن آخر و آغاز بود                                قلب مردم با ستم دمساز بود

تا که آن شیر زمان آگاه شد                                در پی اندیشه در درگاه شد

با سپاهی چابک و دشمن ستیز                      چیره شد بر حاکم میهن ستیز

اوفسون بابلی ها را شکست                             دربه روی عفوبدکاران نبست

تا که کوروش وارد آن شهر شد                           پرزنعمت خاک بخت انصر شد

خاک بابل پر زعطر و سازشد                                درب زندانها زعدلش باز شد 

چون که بود آیین آن مهر آفرین                            سوروعدل و دانش ایران زمین

گفت اینک حکم منشور بشر                                 مردمی آزاده درکوی و گذر 

این منم کوروش شه مهر آفرین                                پادشاه عادل ایران زمین

در زمان من کسی ناراد نیست                        ظلم و درد و بردگی آزاد نیست

دین من فروای انسانیت است                              مهرمن از نور یزدانیت است

این سخن از من بماند هر زمان                               این منم  فرمانده کل جهان 

در زمان من کسی ناراد نیست                         ظلم و درد و بردگی آزاد نیست

کوروش هرگزدین ستیزودد نبود                              او خدای بابلی ها را ستود

سربلند و خالی از ویرانگی                                    او ستایش کرد دین بابلی

ناگهان اندر میان  مردمان                                تیری آمد سوی آن شاه جهان

اسب او بی دقدقه شیهه کشید                       کوروش افتاد و زمین راتیره دید

جمله سربازان جاوید آمدند                                 دور آن شاه جهان یاهو زدند

قلب مردم زین میان پر درد شد                             آن گنهکارفسون دربند شد

حکم ودستور قصاص آن شب نبود                          آن گنه کرده بجز آرتب نبود                                                                       

صبح آن شام غمنگیزوپلشت                              پادشاه پارسها بر تخت رفت

گفت اینک گر کسی ره را نبست                      تیر تو بر سینه ما می نشست

مقصد و مقصود تو آنجا چه بود                            جزمن انجا هیچ کس تنها نبود   

گفت اینک عادل ایران زمین                                 این منم سربازپاک سرزمین    

من کمانگیرودلیر بابلم                                    من قسم خورده زاین آب و گلم

درمیان جنگ توبا این دیار                              کشته شد هم خون من درکارزار 

این بدان ای پاد شاه با خرد                                  تیر من آخر به قلب تو رسد

کوروش آنجا با خرد دمساز شد                          چاره کرد واین سخن آغاز شد

گفت اینک ای کماندار حزین                                  حکم سردار دلیران را ببین 

توبا دستی گرفتی آن کمان را                                و با دست دگر تیر فغان را

پس اینجا طبق قانون ولایت                              جدا باید شود از تن دو دستت

ولی چون با دو دستان بریده                                    غریب و ناتوان و رو پریده

دگر شوقی به راه زندگی نیست                        امیدی به تن و آزادگی نیست

من اینجا درمیان جمله یاران                           تو را می بخشم ای سربازایمان

آرتب از درد درون فریاد کرد                            این سخن از شاه شاهان یاد کرد

گفت اینک ای شه یزدان پرست                      مهر یزدانی به قلب من نشست

در ره تو جان سپردن آرزوست                        چون مرا سردار نیکی روبروست 

چون که تو درراه میهن صادقی                         حکمرانی را بر جهان تو لایقی

از همین لحضه منم  یار تو ام                               همچو سربازی وفادار تو ام  

قلب من در جنگها با کوروش است           چون که او را فاتحی بی یورش است

هر نیک نامی با دلش سربازشد                          جنگ بین نیک و بد آغاز شد

 کوروش ای آیینه گرم وجود                               جز تو کس را یاری دنیا نبود

دشمنی جزآن سکایی ها نبود                         جز توموروس فتنه گرآنجا نبود

لشکر کوروش شه آزادگی                                 رفت تا پایان دهد آن بندگی

در میان کارزارو جنگ خون                             ناگهان خورشید ایران لاله گون

به سرآغازغروب خود رسید                             خلق ایران زهر تنهایی چشید

تیر آن سربازملعون پلید                                         حنجرسردار ایران را برید

آرتب از خشم درون برخاک زد                         زخم شمشیری به آن ناپاک زد

بادلیری میرود سوی نگار                                      تا نماند جسم اودر کارزار

روح کوروش تا ابد درخواب رفت                    جسم او در سینه ی مرغاب رفت

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام(اشکانی-ساسانی) : شاهزاده پارسی  | 

صلح آنتالکیداس

در زمان سلطنت اردشیر دوم هخامنشی، پس از آن که ایرانیان راه غله آتن را با 80 کشتی از طریق تنگه بسفرسارد فرستادند تا شرایط شاه ایران را بشنوند. تیریباز مهر سلطنتی شاه را نشان داد و آنگاه منشی او چنین خواند: 

« شاه اردشیر به حق سزاوار می‌داند که شهرهای آسیا، و جزایر، کلازومنای و قبرس متعلق به او باشد. سایر شهرهای یونانی چه بزرگ و چه کوچک، مستقل خواهند ماند. مگر لمنوس، ایمبروس و اسکیروس که به آتن تعلق خواهند داشت. و هر یک از طرفین که این صلح را نپذیرد، من علیه او همراه با تمام کسانی که آن را پذیرفته اند، در دریا و خشکی، و با کشتی و با پول به جنگ خواهم پرداخت. »

این همان صلح مشهور شاه یا صلح آنتالکیداس، بود. مرخص کردن سربازان از خدمت و عقب نشینی از پادگان‌ها در سال 386 تکمیل شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام ( هخامنشیان ) : هستی  | 

تاریخچه ی انقلاب سفید و اصلاحات ارضی

نگاهی به درون و جزئیات انقلاب سفید بر اساس مدارک و شواهد و بحث تخصصی در این مورد :

مقدمه : انقلاب سفید یا به اصطلاح انقلاب شاه و مردم در سال 1341 یک نوع تحول بزرگی بود در صنعت و کشاورزی و اقتصاد کشور . این رویکرد بزرگ به دستور مستقیم شاه و به نخست وزیری علی امینی آغاز گردید و در عرض 14 سال گذشت از این انقلاب که بدون هیچ وعده و و عیدهای غیر ممکن پایه گذاری شده بود توانست سهم خود را از پیشرفت تمدن به جامعه ی ایرانی بطور درست بپردازد .

سخنرانی محمدرضا پهلوی در بین روستاییان بعنوان یک سرلوحه ی کار چنین بود : ما قانون برده داری را بر می داریم و برده های دهقان نما را آزاد می سازیم . انقلاب سفید با یک پیام از درون دربار آغاز گردید . وشاهنشاه در زانویه 1963 مفاد بازسازی اجتماعی ایران را به اطلاع عموم می رساند . اصلاحات ارزی در مرحله ی اول زمین های متعلق به دربار را بین زارعین تقسیم میکند و حال نوبت مالکین بزرگ بود و با شعار زمین متعلق به خود زارع است ملاها و روحانیون با حمایت گروهی از چپ گرایان دست به مقاومت سرسختانه علیه خواست شاه و این اصلاحات می زنند . شادی و جشن و سرور در روستاها بر پا می شود و یک دگرگونی در زندگی روستایی و کشاورزی بی تردید جامعه ی عمل می پوشاند . اما مقاومت واپس گرایانه ی برخی از ملاها بیشتر به دلیل مخالفت آزادی بیشتر زنان است . ولی مهر وصف درگیری های خونین بالاخره مفاد این برنامه به مرحله ی اجرا در می آید و از این پس نه تنها زن ایرانی حق دادن رای دارد و بلکه می تواند به نمایندگی مجلس شورا و سنا در بیاید . او آزاد است . در ایران مسلمان فرح شهبانوی ایران با شرکت در مراسم دولتی بخش های ملی و بخصوص فرهنگی و اجتماعی بعنوان سمبل زن آزاد ایرانی در می آید .

طبق آمار تعداد شاگردان مدارس ابتدائی در بین سالهای 1964 تا 1976 از مرز یک میلیون و هفتصد هزار نفر به مرز چهار میلیون و صد هزار نفر می رسد . و در مدارس متوسطه در طی همین مدت زمان تعداد دانش آموزان از 326000 نفر به دو میلیون نفر می رسد . از 152000 نفر دانشجو در ایران 44 در صد از فارغ التحصیلان رشته ی پزشکی و 47 درصد از فارغ التحصیلان دارو سازی و علوم اجتماعی و 55 درصد از فارغ التحصیلان تربیت معلم را همین دختران تشکیل می دهند . و با چنین سیر صعودی قرار بود تهران در سال 1980 مهماندار کنفرانس بین المللی دانشگاهها باشد .

رشد پرورش اجتماعی ایران به روی عملکرد سپاه دانش بخصوص برای ریشه کن ساختن بی سوادی در ایران بنا گردید . سربازان وظیفه ی این سپاه بعد از یک دوره ی 4 ماهه ی تعلیماتی عازم دور افتاده ترین دهات ایران می شدند . در شروع انقلاب سفید 85 درصد از جمعیت ایران از نعمت سواد بی بهره بودند و در طی دوران 14 سال بعد از انقلاب سفید بواسطه ی خدمات این سپاه تعداد بی سوادان ایران از 85 در صد به 55 در صد تغییر می یابد . و یونسکو یکی از ارگانهای سازمان ملل متحد این شاخص را بعنوان یک رکورد جهانی ثبت می نماید و سازمان ملل متحد به کشورهای عقب مانده و یا در حال توسعه و پیشرفت توصیه می کند که از سپاه دانش ایران جهت رشد اجتماعی ملتشان سرمشق بگیرند .

در چنین محیطی همچون کشور ایران گسترش اقتصادی بعنوان یک مسئله ی عظیم خودنمایی می کند زیرا که در بسیاری از نقاط ایران اثری از زیست آدمی وجود نداشت . از جمله بیابانها – کویر های سوزان – و رشته کوههای جنوب همان نقاطی که از آنها راه آهن سرتاسری ایران می گذرد و به سواحل حاصل خیز دریای خزر می رسد . مکانی که ارتفاع بارش سالانه ی آن به 130 سانتی متر هم می رسید و در چنین محیط و طبیعتیست که تعداد کثیری از 60 هزار دهات ایران با دنیای خارج در قطع رابطه ی کامل بودند . استان گیلان در کناره ی دریای خزر یکی از حاصلیخیز ترین مناطق ایران بشمار می آمد ولی باز در این مناطق به تعدادی کثیری از دهات ها امکان دسترسی نبود . و اما ایلات کرد و لر و بختیاری و قشقائی و بلوچ و ترکمن که حدود یک دهم از کل جمعیت کشور را تشکیل می دادند دامپروری یکی از راههای امرار معاش آنها بود و از این راه نقش بزرگی را در اقتصاد ایران بازی می کردند اما در عین حال یکی از موانع در راه سیاست گسترش و پیشرفت جامعه ی ایران می بودند . اما مشکلاتی که بر سر افکار بزرگ حکومت می بود این بود که به چه سیاستی می شود راه صحیح دامپروری و سواد آموزی را به فرزندان این ایلات که همواره در حال نقل مکان هستند آموخت .  دیری نگذشت که حکومت به راهی درست دست پیدا کرد و با علم به اینکه دانشجویان فارغ التحصیل با شرایط زندگی در ایلات رابطه ای ندارند راه حلی برای خود آموزی افراد این ایلات پیدا گردید و در موسسات خاص آموزشی به آن تعداد از دانشجویانی که خود در ایلات مختلف زاده شده بودند راه و روش سواد آموزی آموخته گردید و با کمک این افراد هر ساله حدود 70 هزار نفر از فرزندان این ایلات با سواد می شدند و بر عکس دیگر چادرهای ایل که به رنگ سیاه بودند اما چادر مدرسه همیشه سفید بود که به آن مدارس چادر سفید نیز می گفتند .

فارغ التحصیلان دانشگاهها و موسسات آموزش پزشکی بعد از طی یک دوره ی شش ماهه مدت 18 ماه جهت خدمات درمانی و پزشکی تحت نظارت ارتش به دور افتاده ترین نقاط کشور فرستاده می شدند و در طی 10 سال مرگ و میر نونهالان دهات ها به مقدار 50 در صد کاهش می یابد . برنامه ی تنظیم خانواده با وجود رشد سریع جمعیت ایران که یکی از بالاترین درصدها را در میان دیگر کشورها دارا بوده و به مقدار 3 در صد می بود به شدت دنبال می شد . سومین سپاهی که هدفش مدرنیزه کردن کشاورزی بود افراد آن دوشادوش 120000 نفر سپاهیان دانش و 13000 نفر از سپاهیان بهداشت در خدمت ملت بودند و طی 10 سال 28000 نفر زن و مرد سپاهی ترویج و آبادانی 250000 هکتار زمین بایر را به زیر کشت در آوردند .

پس از ده سال گذشت از انقلاب سفید گزارشی از نحوه ی عملکرد دولت برای اصلاحات ارزی صورت گرفت که آیا انقلاب سفید به هدف اصلی اش یعنی اصلاحات ارزی رسیده ؟ و چه تعداد زارع از دست رنج خود از زمین های کشاورزی خود بهره میبرند .؟ و وزیر مشاور وزارت کشاورزی وقت این چنین توضیح می دهد : طبق آمار می توان گفت که کل تعداد زارعین ایرانی قبل از انقلاب سفید به نسبت 75 در صد از کل جمعیت کشور بوده و در طی این مدت تعداد آنها به 50 درصد رسیده است و هدف نهایی ما رساندن این تعداد به 25 در صد می باشد . هر کدام از زارعین قطعه زمینی به معادل نیم تا 2و نیم هکتار دریافت کرده اند اما باز این مقدار کفاف خرج خانوار ها را نمی دهد و ما در تعاونی هایی که در روستاها تشکیل دادیم قرار است 7 تا 10 هکتار زمین رایگان را در اختیار زارعین و کشاورزان قرار دهیم . و ما توانسته ایم در آمد سرانه ی  کشاورزان که حدود 100 دلار بوده را به 1000 دلار تغییر دهیم و در آینده ای نه چندان دور در آمد سرانه ی روستائیان را افزایش خواهیم داد . مجتمع کشاورزی آریامهر در نزدیکی شهر شیراز که در سال 1968 آغاز گردید حدود 80 خانوار را شامل می شد که از این تعداد 25 درصد از آنها دارای سهام عمده ای 1800 هکتاری هستند که هم اکنون بر روی آن مشغول زراعت بودند . و در گذشته متعلق به یک مالک واحد بوده و طبق قانون اصلاحات ارزی این زمین تحت مالکیت خود کشاورز قرار گرفت . طبق اظهارات سرپرست مجتمع از بعد از تشکیل آن در آمد کشاورزان با حدود سه سا چهار بار افزایش یافته و همچنین اعضای مجتمع از رفاه و خدمات زیادی برخوردار هستند برای مثال رایگان بودن خدمات پزشکی برای اعضای این مجتمع و این باعث تشویق دیگر روستائیان می شد تا عضو این مجمتع های گوناگون در روستاهای مختلف شوند .

یکی دیگر از مشکلات آن زمان کشاورزان کمبود آب و خشکسالی ها متعدد بود و حتی در مکانهایی در کشور خبری از آب نبود . اما در طول انقلاب سفید حدود 15 سد عظیم که در آینده هم ادامه داشت یک میلیون هکتار بیابان خشک را به زیر کشت در  آورد . در سال 1960 ایران از نظر کشاورزی و تامین محصولات کشاورزی به خود کفائی رسید اما رشد سریع و غیر قابل پیش بینی جمعیت و بالا رفتن در آمد شهری ها و مصرف بیشتر آنان از این محصولات موجب شد تا دولت در سال 1975 مبلغ یک میلیارد و 400 میلیون دلار محصولات غذایی و کشاورزی وارد کند .

اما وضعیت بیمه ها و خدمات آن در آن سالها :بیمه هایی که قرار بود از کارگر تا کامند از شاعل تا آزاد را زیر پوشش خود قرار دهند . طبق برنامه ریزی و قانون بیمه های ا جتماعی 30 درصد از در آمد صرف بیمه میشود و بدین ترتیب که 20 درصد از آن را کارفما و 3 درصد آنرا دولت و 7 درصد آنرا کارگر می پرداخت . برای هر گونه مخارج پزشکی کارگران فقط 20 درصد آنرا و در مخارج بیمارستانی فقط 10 درصد آنرا می پرداختند و باقی بصورت رایگان و از طرف بیمه ها پرداخت می گردید .  

در آن سالها شاهنشاه آریامهر در مورد وضعیت صنعت ایران در بین کارگران چنین می فرمایند : در سی سال آینده صنعت و صادرات ایران باید با کشورهای پیشرفته رغابت کند . و در همان سالها سانترالهای اتمی به منظور جایگزین کردن نیروهای اتم در ایران با آینده ای بدون نفت بدست فرانسوی ها و آلمان ها ساخته می شود و همچنین صنعت فولاد مبارکه ی اصفهان . و انقلاب سفید از سال 41 تا سال 57 به ایرانیان فهماند که پیشرفت حق ماست . اگر بخواهیم بحث انقلاب سفید را ادامه دهیم و از پیشرفتهای آن حرف بزنیم مسلما هزاران صفحه هم در برابر گفته های ما کم می آید اما این فقط اشاره ای به عملکرد شاه و حکومت برای انقلاب سفید بود انقلابی که بدون دادن هیچ وعده وعید کار خود را آغاز کرد و در طول 14 سال ایران در غلتک پیشرفت قرار داد و همانطور که در نطق های شاه و آمار های بدست آمده توجه کنیم می فهمیم که اگر انقلاب سفید تا سالها بعد کار خود را ادامه می داد و انقلاب ننگین 57 مانند یک قیچی تیز مانع راه آن نمیشد بعد از گذشت 40 سال از این انقلاب که هر سال یک پیشرفت در کشور را همراه داشت الان ایران قابل مقایسه با دیگر کشورهای پیشرفته بود . و در آن سالها که شاهنشاه آریامهر که بار ها خود بر آن اشاره کرده بود که تا وقتی که ملتم در شرایط خوبی به سر نبرند من تاج گذاری نخواهم کرد اما بعد از به ثمر رساندن انقلاب سفید محمدرضا شاه در سال 46 بعد از گذشت 26 سال از عمر سلطنتش برای اولی بار تاج گذاری بعمل آورد . انقلاب سفید نشانگر یک حکومت خدمتگزار بود که برای پیشرفت کشور از هیچ چیز دریغ نکرد . که با این وضعیت فکر به دور است تا سالیان بعد هم چنین انقلاب و تحولی در کشور صورت بگیرد .

قوانین انقلاب سفید :

قوانین انقلاب شاه و مردم که نخست بر اساس منشور شش ماده‌ای انقلاب سفید در ۲۲ بهمن ماه ۱۳۴۱ توسط محمد رضا شاه پهلوی اعلام شد.
قانون مربوط به اصلاحات اراضی - مصوب ۲۴ اسفند ۱۳۳۸
لایحه قانونی طریقه رفع مشکلات پیش بینی نشده در قوانین و مقررات اصلاحات ارضی
قانون مربوط به اجازه اجرای آیین نامه قانون اصلاحات ارضی پس از تصویب کمیسیون مشترک مجلسین
لایحه قانونی طریقه رفع مشکلات پیش بینی نشده در قوانین و مقررات اصلاحات ارضی
قانون تشكيل وزارت تعاون وامور روستاها به جای وزارت اصلاحات ارضی و تعاون روستايی
قانون تشکیل وزارت اصلاحات ارضی و تعاون روستایی

قانون مقررات مالی سازمان اصلاحات ارضی - مصوب ۲۰ تیر ۱۳۴۴ مجلس شورای ملی و ۲۴ آبان ۱۳۴۴ مجلس سنا. این قانون در تاریخ ۲ آذر ۱۳۴۴ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.
قانون تشکیل شرکت‌های سهامی زراعی ۱۳۴۶ - مصوب ۵ دی ۱۳۴۶ مجلس شورای ملی و ۲۷ دی ۱۳۴۶ مجلس سنا. این قانون در ۴ بهمن ۱۳۴۶ به توشیح محمد رضا شاه پهلوی رسید.
اساسنامه سازمان مرکزی تعاون روستایی ایران- مصوب ۹ اسفند ۱۳۴۶ کمیسیون مشترک دارایی مجلس شورای ملی و سنا
‌لایحه قانونی اصلاح موادی از قانون تشکيل شرکت‌های سهامی زراعی - مصوب ۱۱ آبان ۱۳۴۷ مجلس شورای ملی
‌قانون الحاق مواد ۱۷ و ۱۸ به قانون تشكيل شركت‌های سهامی زراعی - مصوب ۴ خرداد ۱۳۴۷
قانون تشکیل شرکت‌های سهامی زراعی ۱۳۵۲- مصوب ۲۷ اسفند ۱۳۵۱ مجلس شورای ملی و ۳ اردیبهشت ۱۳۵۲ مجلس سنا - این قانون در تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۳۵۲ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.
قانون تشکیل صندوق امداد روستاییان – مصوب ۱۰ آذر ۱۳۵۳ مجلس شورای ملی و ۲۱ بهمن ۱۳۵۳ مجلس سنا – این قانون در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۵۳ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.
نیز نگاه کنید به آیین‌نامه اصلاحات ارضی
نیز نگاه کنید به آيين‌نامه اجرایی قانون فروش خالصجات

قانون حفاظت و بهره‌برداری از جنگل‌ها و مراتع - مصوب ۲۵ امرداد ۱۳۴۶
قانون اصلاح قانون حفاظت و بهره‌برداری از جنگل‌ها و مراتع - مصوب ۲۲ بهمن ۱۳۴۷
‌قانون حفظ و گسترش فضای‌سبز و جلوگیری از قطع بی‌رویه درخت – مصوب ۱۱ امرداد ۱۳۵۲ مجلس شورای ملی و ۸ امرداد ۱۳۵۲ مجلس سنا – این قانون در تاریخ ۱۵ امرداد ۱۳۵۲ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.
اساسنامه شرکت سهامی خدمات جنگل‌ها و مراتع
آیین‌نامه اجرایی ماده۴۴ مکرر قانون اصلاح قانون حفاظت و بهره‌برداری از جنگل‌ها و مراتع
اساسنامه شرکت سهامی خدمات جنگل‌ها و مراتع - مصوب ۷ آذر ۱۳۵۲ مجلس شورای ملی و ۱۴ آبان ۱۳۵۲ مجلس سنا - این قانون در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۵۲ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.


قانون تاسیس شرکت سهامی کارخانه‌های ایران و فروش سهام - مصوب ۳ امرداد ۱۳۴۴
قانون تکمیلی قانون سهیم‌کردن کارگران در منافع کارگاه‌های صنعتی و تولیدی - مصوب ۱۹ آذر ۱۳۴۸
قانون راجع به اضافه‌کردن چند تبصره به مواد قانون سهیم‌کردن کارگران - مصوب ۱۷ خرداد ۱۳۴۳
قانون سهیم‌کردن کارکنان شرکت‌های وابسته به وزارت آب و برق در سرمایه‌گذاری و سود شرکت‌های مزبور - مصوب ۱۸ خرداد ۱۳۴۹


قانون راجع به پذیرفتن فارغ التحصیلان دیپلمه داوطلب خدمت در ارتش و سپاه دانش
‌قانون استفاده از مشمولان ليسانسيه و بالاتر در سپاه دانش
‌لايحه قانونی تشكيل هيات امنای دانشسرای عالی سپاه دانش - مصوب ۶ آذر ۱۳۴۷ كميسيون علوم و آموزش عالي مجلس سنا و ۳ دي ۱۳۴۷ كميسيون علوم و آموزش عالي مجلس شوراي ملی.
قانون احتساب دوره خدمت سپاهیگری جزو سوابق خدمت دولتی - مصوب ۱۱ تیر ۱۳۵۳ مجلس شورای ملی و ۱۱ آذر ۱۳۵۳ مجلس سنا - این قانون در تاریخ ۳۰ آذر ۱۳۵۳ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.


قانون تشکیل سپاه ترویج و آبادانی
قانون اختصاص تعدادی از دیپلمه‌های متوسطه مشمول وظیفه عمومی برای خدمت در روستاها - مصوب ۲۱ دی ۱۳۴۶

قانون تشکیل سپاه بهداشت

قانون آب و نحوه ملی شدن آن
‌قانون اصلاح تبصره ماده ۲۹ قانون آب و نحوه ملی‌شدن آن
قانون حفظ و حراست منابع آب‌های زيرزمينی كشور
قانون تشكيل شركت‌های تامين و توزيع آب و تاسيسات فاضلاب شهرها


قانون نوسازی و عمران شهری - مصوب ۷ آذر ۱۳۴۷

قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی
قانون معافیت‌های مالیاتی مربوط به اجرای قانون گسترش واحدهای تولیدی - مصوب 17 تیر 2535 شاهنشاهی


قانون تشکیل خانه انصاف - مصوب ۱۸ اردیبهشت ۱۳۴۸
قانون خانه انصاف - مصوب ۲۵ خرداد ۱۳۵۶
قانون اصلاح بعضی از مواد قانون تشكيل خانه‌های انصاف - مصوب ۱۸ اسفند ۱۳۴۷


قانون تشکیل شورای داوری
قانون شورای داوری
قانون اصلاح بعضی از مواد قانون تشکیل شورای داوری


قانون تشکیل انجمن ده و دهبانی - مصوب ۲۵ اسفند ۱۳۵۳ مجلس شورای ملی و ۱۷ اسفند ۱۳۵۳ مجلس سنا - این قانون در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۵۴ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.


قانون تشکیل انجمن‌های شهرستان و استان ۱۳۴۹
اصلاح بعضی از مواد قانون تشکیل انجمن‌های شهرستان و استان - مصوب ۱۷ تیر ۱۳۵۱ مجلس شورای ملی و ۶ تیر ۱۳۵۱ مجلس سنا کمیسیون‌های کشور - این قانون در تاریخ ۲۶ تیر ۱۳۵۱ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.
قانون اصلاح قانون تشكيل انجمن های شهرستان و استان - مصوب ۲۶ خرداد ۲۵۳۵ كميسيون های كشور مجلس شورای ملی و سنا
قانون انجمن های ایالتی و ولایتی - مصوب ۱ خرداد ۱۲۸۶
قانون شرکت بانوان در انتخابات


قانون خدمات اجتماعی زنان - مصوب ۱۳ تیر ۱۳۴۷ مجلس شورای ملی
‌قانون اصلاح ماده ۴ قانون خدمات اجتماعی زنان
قانون اصلاح قانون خدمات اجتماعی زنان – مصوب ۱۵ دی ۱۳۵۳ مجلس شورای ملی و ۱۸ آذر ۱۳۵۳ مجلس سنا – این قانون در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۵۳ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.


قانون حمایت خانواده ۱۳۴۶ - مصوب ۲۵ خرداد ۱۳۴۶ مجلس شورای ملی
قانون تامین اعتبار برای اجرای قانون حمایت خانواده - مصوب ۱۸ تیر ۱۳۴۶
قانون واگذاری مهدهای کودک و مراکز خدمات اجتماعی به انجمن حمایت کودکان و سازمان ملی رفاه خانواده - مصوب ۷ دی ۱۳۴۹
قانون حمایت خانواده ۱۳۵۳ – مصوب ۱۵ بهمن ۱۳۵۳ مجلس شورای ملی و ۱۶ دی ۱۳۵۳ مجلس سنا – این قانون در تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۵۳ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید.

قانون نظام صنفی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط تاریخ بعد از اسلام : سامان  | 

ارزش زن در دوره ساسانی


عصر ساسانی را می توان از درخشانترین دوران تاریخ ایران در بسیاری از موارد برشمرد. در هنگام فرمانروایی ساسانیان، زن ایرانی از ارج و پایداشت والایی برخوردار بود؛ حال آن که دقیقاٌ در همان زمان اگر در جوامع عربی به مردی خبر می رسید که همسرش دختر به دنیا آورده، او مرگ را به شنیدن ننگ این خبر ترجیح می داد!!! اعراب بلافاصله پس از دنیا آمدن نوزادی از جنس دختر و زن، نوزاد کوچک را زنده زنده به خاک می سپاردند (اصطلاحاً زنده به گور می کردند) تا بمیرد. تصور این وضع اسفناک که نوزادی زیر تلّی از خاک مدفون شده و آن زیر از نبود اکسیژن، خفه شده و بمیرد لرزه بر اندام هر کسی می اندازد. اما آن پدران عرب(!!) این گمان را به خود راه نمی دادند که اگر قرار است دختر و زن را زنده به گور کنند، پس خودشان از چه جنسی زاده شده اند؟؟!!خودشان همسر چه جنسی هستند؟! و بسیاری دیگر... البته سال ها بعد، و با آمدن پیامبر اسلام(ص) و آموزه های دینی ایشان، این آیین های خرافاتی و وحشتناک کنار گذاشته شد.
{وَ اِذَا المَووُودَةُ سُئِلَت} {بِاَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت} : "و هنگامی که از دختران زنده به گور شده باز پرسند، که (آن بی گناهان) به چه جرم و گناه کشته شدند؟!" (قرآن کریم، سوره "تکویر"، آیات "8" و "9"). البته سال ها پس از رحلت پیامبر اکرم (ص)، دوباره ارزش زن در جوامع عربی پایین آمده و نه به حد پیشین، اما باز هم نسبت به دوران پیامبر(ص) در حد اسفناکی قرار گرفت. بگذریم. قصد داشتم تا درباره ارج و پایداشت مقام زن در عصر ساسانی بنویسم.
در ایران، تحصیل و کار برای زنان آزاد بوده است. «گردیه»، خواهر «بهرام چوبین» به سپه سالاری و نیز فرمانروایی ***** "ری" رسید. دو بانو (آزرمدخت) و (پوراندخت) بر تخت شاهنشاهی ایران زمین نشستند؛ همچنین «شیرین» نیز پس از مادرش «مهین بانو»، مدتی بر تخت پادشاهی ارمنستان که از ایالات وابسته به ایران بود، تکیه زده بود تا زمانی که با پادشاه ایران ازدواج کرد. در داستان های تاریخی، بارها می بینیم که شاه ساسانی به گونه ای ناشناس در خانه چوپان یا کشاورز مهمان بوده و از میان همین مردم، دختری به زنی گرفته و بعدها فرزندی که از همان دختر چوپان یا کشاورز به دنیا آمده بود، به پادشاهی ایران برگزیده می شد. "قباد" با دختر یکی از دهقانان اهواز ازدواج کرده و انوشیروان زاده می شود. «سعیدی سیرجانی» در کتاب «سیمای دو زن»، هنگام سنجش میان دو زن ایرانی و عرب (شیرین-لیلی) می نویسد: در دیار «شیرین» منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست. پسران و دختران با هم می نشینند، با هم به گردش و شکار می روند، و با هم در جشن ها ومهمانی ها شرکت می کنند. و عجبا که در عین آزادی معاشرت، "شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است" که به جای ترس از پدر و بیم بدگویان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قایلند. دخترها، مادران و پیران خانواده را مشاوران نیک اندیش خویشتن می دانند، و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون خسروپرویز هم نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه کند. در سرتاسر داستان خسرو و شیرین، بیتی و اشاره ای به چشم نمی خورد که انسان خیرخواه مصلحت اندیشی از عمل نامعقول شیرین انتقادی کرده باشد. در دیار شیرین مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه، که نه از ورود نامنتظره ولیعهد پادشاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق شیرین و خسرو را دارند. دختری سرشناس و زیبا، یکه و تنها بر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از مرکزارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد، یک نفر هم در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد چرا رفتی و کجا رفتی؟! دنیای شیرین، دنیای گشاده ی بی پروایی هاست، دنیایی است که جزییاتش با یکدیگر هماهنگی دارد. شیرین دست پرورده ی زنی است که سترگی از مردان بیشتر دارد؛ دختری ورزشکار، نشاط طلب و طبیعت دوستی است که بر اسب گردش زمانه و اندیشه و رفتار برمی نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش، هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش چنان آشنایی دارند که در معرکه مبارزه کنند.تقاضا دارم که داستان خسرو و شیرین را جدای از آن چه در این وبلاگ خوانده اید، در داستان خسرو و شیرین نظامی نیز بخوانید و بخشی که خسرو در جنگل و کنار رودخانه شیرین را می بیند را با داستان لیلی و بخشی که در کویر و در دیار لیلی اتفاق می افتد مقایسه کنید. شاید اکنون هم متوجه منظور من شده باشید! در عصر ساسانی و در اعصار پیش از آن نیز دختر می توانست به پدر و یا قیم خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی می گردید. بدین ترتیب، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتی هنگام اجتناب دختر خود از ازدواج، نمی توانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد. در مورد این گونه مسایل، مردم عصر ساسانی، کم تعصب و دارای سعه‌ی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند. زن، می توانسته است در دادگاه به نفع خود اقامه دعوی کند. در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آن را صریحاً به زن خود واگذار کرده است. در یک مورد جالب دیگر می خوانیم که مردی با دو زن قراردادی می بندد که یک شرکت سهامی تجارتی تشکیل دهند و در این شرکت هر یک از سه طرف دارای حقوق برابر باشند به استثنای حق فسخ قرارداد که از برای مرد باقی می ماند. می توان ملاحظه نمود که زن در شاهنشاهی ساسانی، به راستی راه تعالی و استقلال حقوقی خود را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را در پشت سر داشته است. زنان نیمی از کشور را تشکیل می دهند و جامعه آن زمان به خوبی می دانست که کشوری سریعا به اوج خواهد رسید که از تمامی جمعیت و ظرفیت خود برای پیشرفت استفاده کند. بنابراین اگر زنان را کنار می گذاشت، یعنی 50درصد جمعیت خود را برای پیشرفت به کار نگرفته و تنها قصد استفاده از 50درصد ظرفیت خود را داشت. حال از این 50درصد باقیمانده مشخصاً چندین درصدشان برای پیشرفت تلاش نمی کردند، و فقط درصد اندکی باقی می ماند. بنابراین زن ها ارزشی والا در جامعه ایرانی داشتند (دارند).




ای تبرزن این درخت کهنه تاریخ من است

این وفور ریشه از آیین نیک میهن است
زخم تیشه های تو بردل این خاک نشست
رحم کن آخرتبرزن قلب ایرانم شکست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام(اشکانی-ساسانی) : شاهزاده پارسی  | 

پيام تاريخی فرهاد دوم به امپراتوری روم

فرهاد دوم اشکانی

در پی برافتادن جانشينان اسكندر در شرق مديترانه به دست ايران و در غرب آن توسط امپراتوری نوپای روم، فرهاد دوم شاه وقت ايران از دودمان اشكانی پس از عقد معاهده دوستی با چين، 29 سپتامبر سال 115 پيش از ميلاد ( هفتم مهر ماه ) به دولت روم پيام فرستاد كه ****و ايران همان ****و هخامنشيان ( پيش از حمله اسكندر ) و پايتخت آن شهر تيسفون (كنار دجله) خواهد بود كه اخيرا ساخته شده است و اين ****و بايد از تعرض مصون باشد تا ميان دو كشور كه اينك همسايه شده اند صلح پايدار بماند. فرهاد دوم به روميان پيشنهاد كرد كه بهتر است اختلاف نظرهايی كه پيش خواهد آمد از راه مذاكره و داوری حل شود تا جنگ و خونريزی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 5:14 قبل از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام(اشکانی-ساسانی) : شاهزاده پارسی  | 

کوتاه از اردشیر دوم

اردشیر دوم یا ارشک یا اردشیر منمون پادشاه

 هخامنشی، پسر بزرگ داریوش دوم و پروشات بود .

 یونانی‌ها وی را منمون به معنی باحافظه خوانده‌اند زیرا

 چنانکه می‌نویسند حافظه‌ای فوق العاده داشته‌است.

اردشیر دوم در ۹۴ سالگی در گذشت. در مدت سلطنت

او اختلافات هست به روایتی۴۳ و به روایت دیگر۴۶ سال

 سلطنت کرد. در مورد خصوصیات او گفته اند که شاهی

 بود تنبل و راحت طلب. اکثرا ملایم بودولی زمانهایی هم

پیش می آمد که خشن و شدیدالعمل می شد.

عادتا ضعیف النفس بود،ولی زمانی که صلاح خود را در

شجاعت می دید،بی نهایت جسور و پردل و جرات می

 شد.

هرچه میخواست انجام میداد،چنانکه اکثر شاهان چنین

بودند و زیاد پای بند قوانین و عادات نبود. مورخ قدیم

پلوتارخ در مورد او نوشته است:

(( اردشیر دوم به مهربانی و رافت شهرت یافته بود و او

 را ملت دوست می دانستند. واقعه ای که بیش از این

 شهرت را در مورد او تامین کرد، این بود که پس از او

شخصی مانند اخس به تخت نشست و او در شقاوت و

 خونریزی سر آمد بود و درنده ترین اشخاص زمان خود

 بود.))

اکثر موزخین جدید او را شاه نالایقی میدانند و شکی

نیست که در سلطنت طولانی مدت او شاهنشاهی ایران

 متلاشی شد.

 نولدکه نوشته : تحقیر اردشیر از طرف کوروش کاملا

 صحیح بود. در زمان این شاه شیرازه امپراتوری ایران

 بیش از بیش از هم گسست.

بعضی از مورخین هم را لویی پانزدهم ایران قدیم گفته

 اند.

بعد از مرگ اردشیر دوم میدان برای اخس باز شد و او

دیگر شخص مهمی که رقیب او در تصاحب تاج و تخت

باشد،در برابر نداشت،با این حال وقتی روی

آمد،کشتارهای خانوادگی زیادی انجام داد تا دیگر

خاطرش از همه جانب راحت باشد....

  

وقایع دوران سلطنت اردشیر دوم:

 

در دوران سلطنت اردشیر دوم، دربار، در میان یک

 سلسله، توطئه‌های پایان ناپذیر سیاسی و حرمسرایی،

 آگنده از حسادتها و اغراض، فرو رفته بود. آنگونه که از

 بعضی مأخذ پلوتارک بر می‌آید. رفتار شاه در نظر

پارسی‌ها غالباً آمیخته با نوعی نجابت به نظر می‌رسید.

 البته ملاطفت و رأفتی هم که به او منسوب شده بود،

 به سبب درنده‌خویی عجیب جانشینش اردشیر سوم بود

 که در شقاوت کم‌نظیر به نظر می‌آمد. به هر حال ازچنین

خلق و خویی نباید توقع داشت که با وجود قدرت و مکنت

 که برایش حاصل بود، روزهای پایانی عمرش، خود را

 غرق در تلخی و ناامیدی نیابد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام ( هخامنشیان ) : هستی  | 

خوارزمشاهیان

حكومت خوارزمشاهيان

حكومت خوارزمشاهيان
از جمله دولت هايى كه به واسطه ى خدمت به دولت سلجوقيان ، به وجود آمد و نام و نشانى كسب كرد. دولت خوارزمشاهى است . انوشتكين ، در نتيجه خدماتى كه به نضج دولت سلجوقى انجام داد از طرف ملكشاه ، به حكومت خوارزم منصوب شد. (خوارزم منطقه اى است بين رودخانه جيحون و كرانه ى شمالى درياى خزر) پس از مرگ انوشتكين ، سنجر، فرزند او قطب الدين محمد را در 490 هجرى به حكومت خوارزم برگزيد. اين شخص خود را خوارزمشاه خواند و در تمام دوران حكومت ، خود را مامور و مطيع سلطان سنجر دانست . پس از مرگ وى ، فرزندش اتسز، فرمانرواى خوارزم گرديد. اتسز در فضل و دانش معروف و مشهور بود. او در حكومت سلطان سنجر به پايه هاى فوق العاده اى رسيد (256).
اتسز، موسس واقعى حكومت خوارزمشاهيان است . چه او و جانشينانش از هر فرصتى براى كسب استقلال استفاده كرده اند. اتسز، در سال هاى اول فرمانروايى خود از سنجر متابعت مى كرد؛ ولى بعدا، عليه سنجر قيام كرد. پس از آن كه سنجر به دست تركان غز و قراختائيان در جنگ اسير گرديد، مقدمات مخالفت و رستاخيز حكومت هاى تابع ، عليه سلجوقيان فراهم شد، و به تدريج حكومت هاى مستقلى در آذربايجان ، فارس و خراسان تشكيل شد و موقعيت سلاجقه نزد خلفا به كلى متزلزل گرديد و مقدمات پيشرفت كار خوارزمشاهيان فراهم شد (257). پس از مرگ اتسز، پسرش ايل ارسلان و بعد از او، تكش ، به هواى سلطنت برخواستند. علاء الدين تكش ، كه وفات يافت . فرزند او، علاء الدين محمد، زمام امور را در دست گرفت .
متصرفات دولت خوارزمشاهى ، در عصر او به منتهاى وسعت رسيد، ولى به دليل جنگ هاى متوالى و بى تدبيرى ، عدم توجه به آسايش اكثريت ، توده ى مردم از سخت از خود ناراضى كرد و چون مصمم شده بود كه بغداد را به حيطه تصرف درآورد، ناصر، خليفه عباسى هم با دشمنان سلطان همداستان شد و ظاهرا براى حفظ موقعيت خود، محرمانه با چنگيز رابطه برقرار كرد و او را به تسخير مناطق متصرفى خوارزمشاهيان تشويق نمود.
در حقيقت بعد از سلجوقيان ، خوارزمشاهيان موفق به ايجاد نيرومندترين امپراتورى غرب آسيا گرديدند. همين امپراتورى وسيع و مقتدر بود كه در قرن هفتم هجرى ، با شديدترين و مصيبت بارترين موج هجوم مغولان و اقوام آسياى مركزى مواجه گرديد (258).
نكته ى قابل ذكر آن است كه ، گرچه خوارزمشاهيان ، داراى بسيارى از خصوصيات اقوام ترك بوده اند، ولى به احتمال بسيار قوى ، اينان از نژاد ايرانيان شمال شرق بوده و از قرن ها پيش از زمان پارتيان ، در اين ناحيه سكونت داشتند و مانند بعضى از ايرانيانى ديگر، در اثر تماس و اصطكاك با اقوام ترك نژاد، يك سلسله از مشخصات اجتماعى و زبان آنان را فرا گرفته بودند.

خوارزمشاهيان و موقعيت ممالك اسلامى

در حدود قرن هفتم هجرى و سده دوازدهم ميلادى ، سلطان محمد خوارزمشاه پس از محاربات بسيار، سرزمين ماوراء النهر را از قراختائيان و افغانستان را از ملوك غور و منطقه اراك و فارس و آذربايجان را از كف اتابكان خارج نمود و ظاهرا فرمانرواى تمام ايران گرديد.
ولى در داخل ممالك اسلامى ، صلح ، يگانگى و وحدت نظر وجود نداشت . مناسبات سلطان محمد خوارزمشاه با خليفه عباسى (259) بسيار تيره بود و سلطان براى طرد او، از علماى مملكت ، فتوى گرفت و او را رسما معزول و نامش را از سكه و خطبه انداخت .
اما اكثريت علما و روحانيون ، اطاعت از خليفه را بر خود فرض مى شمردند و به همين علت سلطان كه به روحانيون اعتماد چندانى نداشت و در بين مردم نيز تكيه گاه و هواخواهى نمى ديد، براى حفظ موقعيت خود به تركان دشت قبچاق ، كه مادر او تركان خاتون نيز از آنان بود، تكيه كرد و به همين علت ، مداخله سران ترك و تركان خاتون در امور مختلف مملكتى و تجاوز و زورگويى آنان به مردم به تشتت و نابسامانى اوضاع كمك كرد. در اين باره ، آن لمبتون در كتاب تاريخ ميانه ايران مى نويسد:
واكنش نهايى روستاييان در مقابل ستم و زياده ستانى و عدم امنيت فرار از روستاهايشان بود. المختارات من الرسائل در يك سند بدون تاريخ به پراكندگى و فرار روستاييان (رعايا) از يكى از روستاهاى ، مادر سلطان اشاره دارد در اين سند آمده ، كه كسى حق دخالت در كار روستا را ندارد، صادر و وارد در آن نزول نمايند و از ديوان ايالت و شحنگى به قسم عوارض مونات و نزول مواخذتى ننمايند و از فرمان تجاوز نكنند و چيزى نخواهند تا رعيت فارغ دل و اميدوار، روى به وطن نهند و به عمارت و زراعت مشغول گردند (260).

علل زوال امپراتورى خوارزمشاهى

در مقام مقايسه ، از نظر قدرت اقتصادى و امكانات كميتى و نظامى ، دولت خوارزمشاهى ، به مراتب نيرومندتر از طوايف چادرنشين و بيابان گرد مغول بودند و در حقيقت دولت خوارزمشاه در برابر مغولان حالت يك كشور پيشرفته و داراى سازمان اقتصادى و اجتماعى متشكل در برابر يك جامعه ى عقب مانده ى بربر و شبانى را داشت . به استثناى عامل مذهبى و ايدئولوژى ، در مقياس ضعيف تر و پايين تر، تا حدى شباهت به موقعيت اعراب ، در مقابل امپراتورى ساسانيان را داشت .
با توجه به همين امر، در ابتداى كار با وجود نقشه هاى دور و دراز، مغولان و برابر دولت خوارزمشاهيان جانب احتياط و احترام را نگاه مى داشتند، حتى قبل از واقعه اترار، در يكى از ماموريت هاى جنگى كه سربازان خوارزمشاه براى تعقيب طوايف قبچاق رفته بودند، وقتى به سربازان مغول برخورد كردند، با وجود اصرار سربازان خوارزمشاه به نبرد مغولان از برخورد احتراز كردند و شبانه عقب نشينى نمودند، ولى از وضع داخلى شاهنشاهى خوارزمشاهى اطلاعات زيادى كسب كردند و به ضعف و تشتت رژيم ايران پى بردند و در هجوم اين كشور، مصمم گرديدند.
در هر حال ، پيروزى مغول و زوال دولت خوارزمشاهى معلول يك سلسله علل و عوامل بوده مى توان آن را به شرح زير خلاصه نمود:
1 خوارزمشاهيان با اتكاء به قدرت امپراتورى و مغرور از پيروزى هاى قلبى ، در ارزيابى نيروى واقعى مغول و استحكام سازمان اجتماعى و نظامى آن دچار اشتباه گرديدند. آنان تصور مى كردند، پس از شكست اوليه ، طوايف بيابان گرد، پس از غارت چندين شهر، به زودى به سرزمين اصلى خود باز خواهند گشت (261).
2 نفوذ فوق العاده و دخالت هاى زياد در امور كشورى ، توسط تركان خاتون ، مادر سلطان محمد خوارزمشاه ، كشتار و خونخوارى مادر و فرزند، در شهرهاى مختلف ، رعب و وحشت ايجاد نموده بود.
3 پراكنده نمودن سپاه در شهرها و به عبارت ديگر، از جنگ تعرضى چشم پوشيدن و اكتفا به دفاع نمودن و از دشت هاى نبرد، خود را به داخل ديوار شهرها و پشت باروى قلاع كشاندن .
4 تصرف سرزمين قراختائيان در سال 607 ه . توسط سلطان محمد كه به مثابه سدى در مقابل تاتار بودند. سلطان محمد خوارزمشاه در سال 607 ه . به كمك كوچلك خان ، پادشاه قوم نايمان و عثمان خان ، صاحب سمرقند، حمله به قراختائيان ، سرزمين متصرفه را بين خود تقسيم نمودند و خوارزمشاه حدود سلطنت خود را تا لب كاشغر و سند رسانيد (262).
5 اختلاف و ناسازگارى با خليفه عباسى ، مبنى بر اين كه خليفه چرا حيطه متصرفات او را وسيع تر نمى كند و براى او مقامى چون سلاطين سلجوق قائل نمى شود. سپس با فتوا گرفتن عليه بى كفايتى او، سعى در بى اعتبارى خليفه نموده و يكى از سادات ترمذى را خليفه خواند.
6 يكى ديگر از عوامل شكست آن بوده است كه طوايف خلج ، قبچاق ، قنقلى و تركان غير مسلمان كه از براى عمارت و غنيمت مى جنگيدند و بر تقسيم غنايم ، با تركان خوارزمى دايم در حال نزاع بودند، از لشكر او جدا شدند، ولى چنگيز توانست ، دسته هاى جدا شده را يك به يك مغلوب سازد (263).
7 يكى ديگر از عوامل كه بر اثر آن ، نفرت طبقه روحانى و مردم نسبت به سلطان بيش تر شد، قتل عارف معروف ، شيخ مجدالدين مشرف بن مويد بغدادى ، برادر بهاء الدين محمد رييس ديوان رسايل تكش بود كه در خوارزم نفوذ فوق العاده داشت و حتى مادر سلطان نيز از او حمايت مى كرد. اين حركت شاه تركان خاتون و مردم خوارزم را سخت نسبت به سلطان خشمناك و روحانيون بيش از پيش به دشمنى او برخاستند.
8 بدرفتارى با رعايا و مغلوبين ، كينه جويى ، عياشى و شرابخوارى سلطان جلال الدين باعث گرديده بود كه وى بدون يار و ياور به ماند. سلطان جلال الدين ، به طور همزمان با خليفه ، اسماعيليان ، ملكه گرجستان ، سلطان سلجوقى روم ، پادشاه الجزيره درافتاد. در صورتى كم مغولان در پشت سر او بودند. سلطان جلال الدين ، چنان مردم ولاياتى را كه بر آنان مى تاخت از خود رنجاند كه در موقع ضرورت ، هيچ كس به داد او نرسيد و غالب اين جماعت ، حكومت مغول را بر استيلاى جلال الدين ترجيح دادند و به ميل خود، لشكريان چنگيز را براى نجات از تعديات اتباع جلال الدين جز كشاندن مغول به بسيارى از نقاطى كه ممكن بود از شر ايشان محفوظ بماند و مزيد بر آن جز خوبى و كشتار مردم بى گناه نتيجه اى ديگر به دست نداد (264)
9 واقعه اترار: عده زيادى از تجار مغول ، بين (450 تا 500) نفر، به مردم ماوراء النهر حركت نمودند، آنان ، اجناس و امتعه ى گران بها از قبيل ؛ طلا و نقره و ابريشم و پارچه هاى قيمتى و مشك و احجار كريمه با خود آورده و به شهر اترار كه اوايل خاك خوارزمشاهيان بود رسيدند.
در اين باره ، حمدالله مستوفى در كتاب تاريخ گزيده مى نويسد:
جماعتى تجار روى به ايران نهادند، به اترار رسيده بودند و اينالجق حاكم آنجا كه با مادر سلطان نسبت خويشى داشت ، بغرض ، ايشان را موقوف كرده و از سلطان اجازت قتل ايشان خواسته بود سلطان را چون آخر دولت بود، نكبت با فكر نگذاشت تا بينديشيده به خون فرمان داد. اينالجق ، قريب پانصد آدمى بيگناه را بكشت و اموال ايشان برداشت .
10 عزل وزير، نظام الملك ناصر الدين و سپردن امور كشورى ، به 6 تن ديگر به جاى او، كه امور كشورى را به دست گرفته و باعث هرج و مرج و نارضايتى بين مردم گرديدند.
11 يكى ديگر از علل عمده ، ضعف ممالك اسلامى و وقوف نفاق در آنجا و وجود خليفه ى مغرض و هوس ران عباسى ، يعنى الناصر لدين الله است كه چهل و شش سال خلافت خود را صرف ظلم به مردم و جمع مال و فرستادن جاسوس به بلاد مختلفه و كبوتربازى و گلوله اندازى و پوشيدن لباس اهل فتوت نموده ، سلاطين اطراف را مخفيانه به جنگ با خوارزمشاه دعوت مى كرده ؛ چنان كه غوريان را به مخالفت با سلطان محمد ترغيب مى نموده است . هم چنين قراختائيان ، تاتارهاى نامسلمان را هم به برانداختن خوارزمشاهيان خواند.
مردم بلاد مختلفه ماوراء النهر و ايران در دفاع مقابل مغول ، مردانه جنگيدند و فداكارى ها و رشادت ها و جان نثارى ها كه در اين واقعه ى عظيم ظاهر ساختند نشانه ى نهايت درجه غيرت و شرافتمندى ايشان است ، ولى افسوس كه نفاق سران كشورى و لشكرى با يكديگر و خيانت سپاهيان ترك در غالب موارد و نداشتن قائد مدبر و فزار خوارزمشاه مانع از آن بود كه اين همه رشادت ها و مدافعات دليرانه به نتيجه اى قطعى منتهى گردد.
به هر حال ، مجموعه عوامل ، يعنى بى تدبيرى ، غرور، عجب ، ترس و ضعف راى باعث گرديد، كه دولت خوارزمشاهيان به نابودى كشيده شود.

علل پيشرفت چنگيز و مغولان

1 كاردانى چنگيز، ثبات و صبر و خونسردى و عدم غرور و نخوت او.
2 اطلاع كامل بر احوال ممالك خوارزمشاه و استفاده از معلومات تجار مسلمان و مترجمين و راهدان ها، ساندرز مى نويسد: يكى از علل موفقيت چنگيز در حفظ ارتباطات ساخت يك رشته پاسدارخانه يام در مسير راه هاى ارتباطى بود.
3 حفظ نظام مغول و مطيع كردن جميع ايشان به يك امر و فرمان توسط ياساهاى چنگيزى و اجراء احكام سخت آن .
4 انفاق كامل بين سرداران و پسران او، تا آن جا كه هيچكدام در مقابل چنگيز، از خودرايى نداشتند و همه آلت اجراى احكام او بودند.
5 بودن نژاد، زبان ، اخلاق ، آداب و هدف واحد، در بين لشگريان چنگيز، عامل مهمى در موفقيت مغولان بود. در حالى كه درست خلاف آن به نحوى بارز در ميان لشگريان مدافع خوارزمشاه ديده مى شد.

پی نوشت ها :

256- تاريخ جهانگشاى جوينى ، ص 151
257- تاريخ حبيب السير، ج 2، ص 631، شرح پيروزى استز، را رشيد وطواط چنين سروده است تچون ملك اتسز تبخيت مالك بر آمد، دولت سلجوقى و آل او به سر آمد
258- تاريخ دولت خوارزمشاهيان ، ص 91 152
259- يكى از نشانه هاى آغازين رويدادها و پيشينه هاى حوادث ، آن بود كه سلطان در ماه هاى سال 614 ه .ق . ميل حركت به دارالسلام (بغداد) هميشه آباد را كرد. در آن زمان لباس خلافت به تن امير المومنين الناصر الدين الله آراسته بود. ميان سلطان و خليفه دلتنگى ها رفته بود از جمله عوامل اين تيرگى يكى آن بود كه خليفه ، قافله حاجيان و علم جلال الدين حسن ، نومسلمان را بر قافله سلطان برتر شمرده و بر ياران سلطان اهانت كرده بود سلطان از پيشوايان دينى كشور فتواها گرفت كه خاندان بنى عباس شايسته خلافت و تقليد نيستند و سادات حسينى بدان لايقند. پس هر كس توان دارد، لازم است حق را بر اصل نهد، به علاوه خليفه پايه هاى اسلام را سست نموده است . تاريخ جهانگشاى جوينى ، ج دوم ، ص 208، هم چنين مقايسه كنيد با كتاب تاريخ حبيب السير، ج 2، ص 645 647
260- تاريخ ميانه ايران ، ص 147
261- تاريخ فتوحات مغول ، ص 48 49
262- سلطان جلال الدين خوارزمشاه ، ص 57 66
263- سيرت جلال الدين منكبرنى
264- تاريخ گزيده ، ص 293. در تاريخ جهانگشاى جوينى آمده : قايرخان بر موجب فرمان چهارصد و پنجاه مسلمان را بى جان كردند، ج 2، ص 99

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط تاریخ بعد از اسلام : سامان  | 

داریوش بزرگ

سخن درباه ی مردی است که پایه های موجودیت ایران و برقراری نظمی پایدار در

 حیات ملی ایرانیان را بنیاد نهاده است.

 داریوش که به حق یکی از بزرگان تشکیلات دهنده صاحب نظر و مدیر تاریخ جهان

 است، از چنان قدرت روحی و نبوغ خلاقی برخوردار است که میتوان ادعا کرد شیرازه

 های هویت سیاسی-اجتماعی ملتی را پی افکنده است که در خلال هزاره ها و

 قرون متمادی،تا امروز استوار مانده و با وجود همه ی فراز و نشیب هایی که به خود

 دیده،اصلی ترین ویژگی های فرهنگ سیاسی و دیوانی جامعه ای ریشه دار و

 صاحب چهره را حفظ کرده است.

ابعاد فراوان شخصیت ممتاز و رسا و پرمایه او را نه فقط در کشورستانی و ملک گیری

 و دشمن کشی باید یافت و جستجو کرد،بلکه مرد بزرگ و بسیار خردمند تاریخ ایران،

 در عرصه های اقتصادی، فرهنگی، زبان آموزی، خط آفرینی، شهرآفرینی، شهرسازی

 و عمارت پردازی و هر آنچه که مفاهیم بلند و یگانه مدنی را دربر میگیرد،به اظهار رای

 و اراده و عمل پرداخته و در حقیقت با گذشت قرن ها و هزاره ها، هنوز نیز فاصله

 عظیمی را با هر آن کس که بعد از وی بر ایران حکم رانده و در ردیف بهترین ها و

 برجسته ترین ها ی تاریخ هم جای یافته، حفظ کرده است.

داریوش مردی که تا پایان عمر خویش چنان دغدغه ی آسودگی و رفاه و خوشبختی

 ایرانیان را در سر داشت که جای جای در کتیبه های به یادماندنیش تکرار میکند:

خداوندا این کشور را از سه آفت عظیم خشک سالی و دشمن و دروغ حفظ

 کن!

داریوش به همگان ثابت کرد که نه تنها از همه جانشینان کوروش بزرگ لایق تر است،

 بلکه یکی از شایسته ترین پادشاهی است که ایران را در اوج گستردگی مرزها و

 پهناوری قلمرو خود میتوانست داشته باشد.

اراده ی آهنین وقوت نفس و استحکام نظر از جمله خصالی است که این مرد برجسته

 و کم نظیر تاریخ ایران و جهان بدان ها متصف است. چنین صفات هوشمندانه ای که

 بعد ها با شناسایی مردم و ملل گوناگون همراهی پیدا کرد، و فهم درستی از نحوه

 اداره یک امپراتوری بی همانند تاریخی به وی داد، موجب شد که هم او بر مبنای عدل

 و نصفت، اصولی ترین و استوارترین سازمان های کشورداری را به وجود آورد.

صرف نظر از اینکه داریوش شاه نزدیک ترین فرد به خاندان پادشاهی پس از کمبوجیه

 بوده بر اساس استعداد خلاقه و قدرت فرماندهی و کفایت ذاتی خویش به چنان مقام

 مهمی دست یافته است، در این امر تردیدی نیست که او یکی از بزرگترین پادشاه

 همه ی تاریخ ایران است. همه ی منابعی که درباره ی این شاه سخن گفته اند بر

 این نکته اتفاق نظر دارند که او به ذاته از هوش فوق العاده ای برخوردار بود که توانایی

 درک و فهم درست مسایل را به وی میداد و در همان حال از خواست نیرومندی بهره

 میگرفت که اراده تغییر و تحول را باسرعتی باور نکردنی به اجرا درمی آورد. با در پیش

 داشتن الگوی شخصیتی عظیم و بی مانند و جاودانه ای چون کوروش، می کوشید

که چهره ی انسان ایرانی را در بهترین صور آن تجسم بخشد و سرنوشت مردم

 نیرومند و تازه به پاخاسته ای را که به وی سپرده شده بود در بالاترین حدود اعتبارات

 تاریخی آن نگاه دارد. 

مقبره داریوش

 

فرمان ها و گفتار داریوش :

1-      کتیبه بیستون

2-      کتیبه کاخ تچر

3-      کتیبه های منقور بر الواح سیمین و زرین مکشوف در پایه های کاخ آپادانا 

4-      کتیبه دیواره جنوبی تخت جمشید

5-      بخش اعظمی از الواح گلی یافته شده در تخت جمشید

6-      لوح گلی شوش در مورد وسعت امپراتوری

7-      لوح گلی شوش در باره چگونگی ساخت آپادانا

8-      کتیبه سوئز در باره حفر کانال مکشوف در مصر

9-      کتیبه الوند در گنج نامه همدان

10-  کتیبه آرامگاه در نقش رستم و .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام ( هخامنشیان ) : هستی  | 

شاه عباس بزرگ

مطلبی در مورد شاه عباس صفوی

سلطنت شاه عباس بزرگ ( 996 – 1038 )

تولد شاه عباس در موقعی که پدرش محمد خدابنده از طرف شاه طهماسب والی هرات بود در این شهر به تاریخ غره ی رمضان 978 اتفاق افتاد و در وقتی که در قزوین به جای پدر به سلطنت نشست سنش از 18 سال تجاوز نمیکرد .

اگر چه عباس میرزا به سعی مرشد قلیخان استاجلو و علیقلی خان شاملو از حدود 982 در خراسان دعوی پادشاهی نموده بود لیکن پس از معالحه ی با حمزه میرزا در هرات موقتا دست از این اعا برداشت تا آن که حمزه میرزا به قتل رسید و او چنان که دیدیم به قزوین آمد و رسما به کرسی سلطنت صفویه جلوس نمود .

انقلاباتی که در آخر عهد سلطان محمد خدابنده در جمیع نقاط ایران مخصوصا در دو طرف شرق و غرب کشور رخ داده بود دو همسایه ی دشمن ایران را که از صفویه کینه ای دینی در دل داشتند یعنی ازبکان و عثمانیان را به دست اندازی واداشت به طوری که در بدو جلوس شاه عباس مشکل عظیمی از این دو رهگذر برای او در پیش بود .

دفع ازبکان

پس از حرکت شاه عباس از هرات به قزوین پادشاه ازبکان عبدالله خان ثانی (991 – 1006) که یکی از مشهورترین خانان ازبک و از پادشاهان کشورگشا و مملکتدار این طایفه است به هرات حمله برد و بعد از شش ماه حاکم قزلباش آن شهر را کشت و بر آن جا مسلط گردید . شاه عباس که مصمم حرکت به جنگ با عثمانی بود چاره ای ندید جز آن که با دشمن از طریق صلح در آمد و به دفع دیگری بپردازد به همین عزم با عثمانی صلح کرد و حیدر میرزا برادر زاده ی خود یعنی پسر حمزه میرزا را نزد سلطان فرستاد و با واگذاشتن تبریز و شروان و گرجستان و لرستان یعنی قسمت عمده ی ایران شمال غربی و غربی با آن دولت صلح نمود و به دفع عبدالمومن خان پسر عبدالله خان که به مشهد آمده و آن شهر را محاصره کرده بود رهسپار آن دیار گردید .

در تهران شاه عباس بیمار شد و قریب پنجاه روز مرض او طول کشید . در این مدت عبدالمومن خان بر مشهد استیلا یافت و جمع کثیری از مردم آن جا را کشت و نفایس آستانه ی قدس از جمله ی کتابخانه ی گرانبهای آن جا را به باد غارت داد سپس بر نیشابور و دامغان مستولی شد و بر هر جا از جانب خود دست نشانده ای گماشت .

چون مزاج شاه اعتدال یافت عبدالمومن خان خراسان را تخلیه کرد و شاه عباس به دفع سرکشان داخلی که از کسالت حال او استفاده کرده و راه طغیان رفته بودند شتافت و یزد و کرمان و گیلان را مطیع نموده و چندی نیز در اصفهان و قراباغ ایام را به سیاحت و نظم امور داخلی گذراند و تا سال 1006 از شاه عباس حرکت مهمی جهت دفع ازبکان که پیوسته به غارت بلاد خراسان و عراق عجم می آمدند و پس از دستبردی به ترکستان بر می گشتند سر نزد و اوقات شاه به تسخیر بعضی از ولایات ایران که هنوز کاملا مطیع نشده بودند مانند لرستان که تا این تاریخ در دست اتابکان لر کوچک بود و در دو ولایت رستمدار و کجور که از امرای محلی اطاعت داشتند گذشت .

در اواخر سال 1005 شاه عباس عازم مشهد شد و در ششم محرم 1006 در هرات بر خواهر زاده ی عبدالله خان غلبه کرد و ازبکان را شکستی سخت داد به طوری که تا مدتی شر ایشان از این حدود دفع شد به خصوص که عبدالله خان در همین اوان وفات یافته بود و پسرش عبدالمومن خان هم شش ماه پس از پدر به دست امرای خود به قتل رسید .

فتح لار و بحرین در سال 1009

حکومت فارس را در سال 1003 شاه عباس در عهده ی الله وردیخان زرگر باشی گذاشت و در این تاریخ ولایت لار مطیع یک دسته از خوانین محلی بود که نسبت خود را به ادعا به گرگین میلاد پهلوان مشهور شاهنامه می رساندند و به بنادر این ولایات هم مثل میناب و جرون ( محل قدیم بندرعباس حالیه ) اسما تحت امر امرای هرموز و رسما مطیع حکمران هند پرتغال بودند .

پرتغالی ها در سال 912 هجری جزیره ی هرموز را به تصرف خود در آوردند و امرای این جزیره را که با باجگزار سلاطین ایران بودند مطیع و دست نشانده ی خود کردند و عمان و مسقط و جزایر دیگر خلیج را هم تحت امر خود آوردند . در سال 920 شاه اسماعیل سفیری پیش آلبوکرک حاکم هند پرتغال که در خلیج بود فرستاد و آلبرکرک هم به اقتضای وقت او را به گرمی پذیرفت اما کمی بعد چون شنید که امیر هرموز اطاعت پادشاه صفوی را گردن نهاده و به تنبیه امیر هرموز آمد و در اخر کار در میناب با فرستاده ی شاه اسماعیل عهد نامه ای بست و حاضر شد که در مقابل صرف نظر کردن پادشاه صفوی از تقاضای اطاعت ازا میر هرموز به ایران در خواباندن انقلاب بلوچستان و لشکر کشی به بحرین یاری نماید و ایران و پرتغال بر ضد عثمانی متحد یکدیگر باشند .

با وجود این معاهده پرتغالی ها در سال 926 بحرین ساحل الحسا و جزایر مجاور آن را هم از تصرف شاه اسماعیل خارج کردند و شاه اسماعیل یکی به علت نداشتند کشتی دیگر به سبب گرفتاری های داخلی به هیچ وجه نتوانست که مانع انجام خیالات پرتغالی ها شود . حتی در انقلاب عظیمی که از سال 925 تا 928 در جمیع جزایر و سواحل خلیج از طرف ایرانی ها بر ضد مردم پرتغال برپا شد و نزدیک بود که کار ایشان یکسره شود شاه اسماعیل هیچ گونه حرکتی از خود نشان نداد .

در سال 1009 الله وردی خان ابتدا خوانین لار را که مانع ارتباط مستقیم فارس از جانب جنوب شرقی به سواحل خلیج بودند و با پرتغالی ها مساعدت داشتند از میان برداشت سپس به این عنوان که بحرین همیشه ضمیمه ی فارس بوده سپاهی به تسخیر آن جا فرستاد . پرتغالی ها به بحرین حمله بردند و الله وردی خان برای آن که فشار ایشان را بر بحرین بکاهد بندر جرون را مورد تعرض قرار داد و با این تدبیر مانع استیلای مجدد پرتغالی ها بر بحرین گردید و این ایالت که اولین نقطه ای بود از سواحل خلیج که پس از یک قرن از چنگ پرتغالی ها بیرون آمد همچنان در تصرف صفویه ماند .

جنگ با عثمانی

در سال 1011 شاه عباس لشکریان اطراف را احضار کرد و چنین شهرت داد که خیال رفتن به شیراز را دارد سپس به قصد مازندران از اصفهان به قزوین آمد و در آنجا همراهان او دانستند که شاه در حقیقت خیال لشکر کشی به آذربایجان و استخلاص ولایات شمال غربی و مغرب ایران را که در بدو سلطنت از راه اضطرار به عثمانی واگذاشته بود دارد . شاه عباس با سپاه آماده ابتدا بر تبریز حمله برد و آنجا را در پانزدهم جمادی الاولی 1011 فتح کرد و از آن جا بر سر ایروان تاخت ضمنا به الهه وردی خان دستور داد که او نیز از جانب خوزستان به بغداد حمله برد .

الله وردی خان هم به سمت بغداد عزیمت کرد و آن جا را در محاصره گرفت اما قبل از فتح آن شهر به امر شاه به ایروان احضار شد و شاه در اوایل 1013 ایروان را گشود . سردار عساکر عثمانی در بغداد اوزون احمد پس از حرکت الله وردی خان جسارتی به هم رسانده تا همدان پیش آمد لیکن در آن جا به دست سرداران شاهی دستگیر گردید . شاه عباس برای اتمام کار بقیه لشکریان ترک الله وردی خان را روانه ی فتح وان نمود و سرداری دیگر را به قارص فرستاد و ایشان به محاصره ی آن دو شهر مشغول شدند .

سلطان عثمانی سردار مشهور خود جغال اوغلی را با لشکری فراوان به استخلاص وان و قارص روانه کرد و شاه که در تبریز بود به جلوگیری او شتافت در صورتی که بیش از شصت و دوهزار سپاهی نداشت و همراهان جغال اوغلی از یکصد هزار متجاوز بودند .

شاه عباس در این جنگ تدبیری کرد به این معنی که سپاهیان خود را به دو دسته منقسم ساخت . ابتدا قسمتی از سواران خود را به حمله ای سخت به لشکر جغال اوغلی واداشت . ترکان به این خیال که قسمت مهم سپاه ایران همین حمله کنندگانند توجه عمده ی خود را به آن سمت معطوف کردند و چون جنگ به این شکل درگرفت سپاه عمده ی شاه که منتظر چنین فرصتی بودند بر سر ترکان ریختند و در این معرکه قریب بیست هزار تن از اردوی عثمانی به قتل رسید و جغال اوغلی گریخت و کمی بعد از غصه مرد و این فتح بزرگ در تاریخ 24 جمادی الثانیه 1013 پادشاه صفوی را دست داد . سال بعد شاه عباس گنجه و تفلیس و باکو و دربند و شروان و شماخی دیاربکر و موصل را فتح نمود و در اوایل سال 1015 به قزوین برگشت در حالی که جمیع ولایات از دست رفته را از عثمانی پس گرفته و شوکت و اعتباری فوق العاده تحصیل نموده بود .

نگاهی به مملکت داری شاه عباس

شاه عباس در حدود سال 1000 پایتخت دولت صفوی را که در شهر قزوین قرار داشت به اصفهان منتقل نمود .

شاه عباس برای آبادی کشور و اصلاح امور راجع به تجارت و لشکر و زراعت نیز آنچه توانسته و تا حدی که زمانه اجازه می داده است کوشیده و در این کار حتی از جلب خارجیان و استفاده ی از آن ها نیز غفلت ننموده است . شاه عباس که جز اهل تسنن مزاحم پیروان سایر مذاهب نبود در لشکر کشی های خود به ارمنستان و گرجستان قریب سی هزار خانوار از عیسویان این ولایات را به مازندران آورد و در آنجا مقیم نمود و پنج هزار خانوار از ارامنه ی جلفا و ایروان را هم به اصفهان کوچ داد و برای ایشان قصبه ی جلفا را در کنار زاینده رود با کلیسای آن ساخت و آن طایفه را با اعطای آزادی کامل به تجارب با هندوستان و بلاد خارج واداشت .

مرگ شاه عباس در 23 جمادی الاول سال 1038 و خاک سپاری در قم

در سال آخر سلطنت خود شاه عباس به امامقلی خان والی فارس دستور داد که او و امرای خوزستان لشکر به بصره بکشند و از راه دجله و عربستان آن بندر را تسخیر کنند و خود شاه نیز عازم مازندران شد . در مازندران کسالت شاه رو به شدت گذاشت تا بالاخره به تاریخ شب 24 جمادی الاولی از سال 1038 در بلده ی اشرف ( بهشهر کنونی ) جان سپرد و در این حال از عمر او 59 سال و هشت ماه و 23 روز گذشته بود و نعش او را از آنجا به کاشان آوردند و پس از مدتی در قم به خاک سپردند .

رسیدن خبر فوت شاه عباس امامقلی خان والی فارس را که به محاصره ی بصره مشغول بود از تعقیب تصرف آن شهر بازداشت و او به اصفهان آمد تا به حضور پادشاه جدید برسد .  شاه عباس بزرگ که از بدو ادعای سلطنت در خراسان 49 و پس از خلع پدر 43 سال در ایران سلطنت کرد به علت اعمال بزرگی که در کشورگیری و آثار خیری که از او در مملکتداری بروز نموده بلاشبهه بزرگترین پادشاه بعد از اسلام ایران است و شاید در میان عامه ی ایرانی هیچ یک از پادشاهان ما به شهرت و خوش نامی او نباشد . حکایات و افسانه هائی که از او بر سر زبان مردم جاری است همه شاهد این حال است و لقب بزرگ که فرنگی ها به او داده اند چندان بی مورد نیست .

بدبختانه در زندگانی خصوصی از شاه عباس اعمالی سرزده است که نهایت قساوت قلب و سخت کشی و تعصب او را می رساند از قبیل قتل صفی میرزا پسر ارشد خود به سال 1022 به تهمت خیال عصیان بر پدر و کور کردن دو پسر دیگر خویش و قتل عام گرجستان و کشتن زیر دستان و متهمین به اندک سو ظن یا گناه . اما از این مراتب گذشته شاه عباس علاوه بر مغلوب ساختن دشمنان دیرینه ی ایران و کسب افتخارات بسیار در فتوحات خود بیش از هر پادشاهی در رفاه حال عباد و آبادی بلاد و انشا راه ها و بنای ابنیه و عمارات کوشیده و هنوز آثار عدیده از این یادگارهای خیر او در سراسر ایران برجاست .

 

عکسی از آرامگاه شاه عباس در شهر قم

 

در دیده ی ما شاه بود سایه ی یزدان              تا کور شود دیده ی بیگانه پرستان

 

منابع :

کتاب تاریخ ایران - قسمت تاریخ بعد از اسلام نوشته ی اقبال آشتیانی تاریخ دان معاصر- انتشارات نگارستان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط تاریخ بعد از اسلام : سامان  | 

اندرزنامه ي اردشير بابكان

اندرزنامه ي اردشير بابكان پس از اوستا كهنترين نوشته اي است كه به صورت كتاب از روزگار پيش از اسلام برجاي مانده است. اين اندرزنامه را ابوعلي مسكويه در كتاب تجارب الامم (آزمايشهاي مردمان) به زبان عربي برگردانده و فردوسي آن را به زبان شعر در شاهنامه آورده است. اندرزنامهي اردشير را ميتوان منشور سياسي ساسانيان دانست كه فرمانرواياني مانند خسرو انوشيروان با پيروي از آن توانستند در كشورداري سرآمد فرمانروايان روزگار خويش شوند. در اينجا بخشهايي از اين اندرزنامه از روي ترجمهي دكتر ابوالقاسم امامي (سروش، 1368) بازنويسي و عنوانبندي شده است.
ز دانا سخن بشنو اي شهريار جهان را بدين گونه آباددار . راستي
شاه را نسزد كه دروغ گويد كه كسي به دروغ گفتنش ناگزير نسازد. پيشينيان گفته اند درستي شهريار براي مردم از فراواني بهتر است. شاه اگر نزديكان خويش را راست آرد، هر يك از آنان نيز با نزديكان خويش چنين كنند تا سرانجام همگي مردم راست آيند. بدانيد شهريار تا آنگاه كه راست آوردن ويژگان را آغاز نكند، نبايد درانديشه ي راست آوردن توده ي مردم برآيد و شاه اگر نادرست باشد به كه فرمان نراند.
2. دورانديشي
پيشينيان گفته اند دگرگونيها آنگاه روي دهند كه به روزگار خوش گمان باشيم. پادشاهاني بوده اند كه در سربلندي به ياد خواري و در آسودگي به ياد نگراني و در شادي به ياد اندوه و در سرمستي به ياد تودهي مردم و در توانايي به ياد ناتواني بوده اند و دورانديشي در داشتن همه است. از پادشاهاني نباشيد كه نه تنها كاري نكردند كه كارهاي نيك گذشتگان را تباه كردند و كشور را براي آيندگان ويران برجاي نهادند.
3. ميانه روي
بدانيد روزگار شما را به چند خوي وا دارد: بخشندگي تا آنجا كه كار به ريخت و پاش انجامد، سختگيري تا كار به زفتي كشد، شكيبايي تا به كودني رسد، گزكجويي تا به سبكسنگي انجامد، زبانبازي تا به ژاژخوايي كشد، خاموشي تا به گنگي نزديك شود. شاه بايد كه در هريك از اين خويها تا آنجا كه نكوست پيش رود و چون به مرز رسد، بايستد و خويشتن بدارد و پايفراتر ننهد.
4. برنامه ريزي
شاه اگر براي كار و بيكاري و خوردن و آشاميدن و دانش اندوختن و خوشگذراني برنامه نهد، كارها به گاه خويش انجام گيرد و پيش و پس نشود و كارهاي امروزش از كارهاي فردا باز ندارد. از نابساماني كارها دو زيان برخيزد: يكي آن كه خرد كاستي گيرد كه اين سختتر است. ديگر، ناتواني تن كه از كمبود در خوراك و جنبش پديد آيد. بدانيد كه زيور شاهان در بساماني كارهاي روزانهشان باشد.
5. پرهيز از چاپلوسان
بدانيد كه شاه بايد از چاپلوسان بيشتر از آنان كه از وي دوري كنند، بترسد و از ويژگان بد بيش از تودهي بد بپرهيزد. نيك ميدانم كه شما فزون بر كار شهرياري گرفتار همسران، فرزندان، وزيران، همنشينان و دوستان نيز خواهيد بود. از اينان جز اندكي از ايشان، پرهيز كنيد كه كاري اگر كنند براي گرمي بازار امروز و زندگي فرداي خويش است، و خويشتن را تودهي مردم دانند و توده را جز ويژگان كه خود از آنان باشند نشناسند.
. رايزني با مردم
بدانيد اگر شهريار به كساني جز ويژگان نيز روي آرد و جز وزيران را نيز به خود نزديك كند و از آنان سخن بشنود، درهايي تازه بر او گشاده شود و از آنچه بر وي پوشيده مانده بوده است، آگاه شود. چه گفتهاند: هر گاه شهريار از آنان كه هنوز استوارشان نميدارد پرهيز كند، پردهي تاريك بيخبري بر او افتد. نيز گفتهاند: هرچه مردم از شاه دورتر، وزيران آسودهتر.
7. فرهنگسازي
بدانيد شهرياري از دو جاي آسيب ببيند: يكي از چيرگي دشمن و ديگري تباهي فرهنگ. بدانيد رزمتان با مردم ديگر پيش از جنگيدن با فرهنگ نادرستي كه در مردم خودتان است، اين نه پاسداري كه از دستدادن است. با دلهايي كه يكرنگ نيستند و دستهايي كه دشمن يكديگرند با دشمنان چگونه ميرزميد؟ بازداشتن دشمن و پايداري و پاسداري از مرز، انجام نپذيرد مگر به فرهنگ نيك و راهبردي درست.
8. كارآفريني
بدانيد كه نابودي شهرياريها از سستي در گماردن مردم به كارها و پيشههاي شناخته است. اگر بيكاري در مردم فزوني گيرد، در كارها بنگرند و در ريشهها بينديشند و از آنجا كه سرشتها گوناگون است، از گونهگوني منشها، روشهاي ناهمگون برخيزد و از ناهمگوني روشها، دشمني و كينهتوزي و خردهگيري. از ناهمسازي مردم دشواري ديگري برخيزد و آن اين كه شاه از همداستان كردن ايشان درماند.
9. نقدپذيري
بدانيد كه چيرگيتان تنها بر تن مردم است كه شاهان را بر دلها دستي نيست. شما هرگز نتوانيد كه زبان مردم را از بدگويي و نكوهش خويش بسته نگاه داريد، چنانكه زشت را نتوانيد زيبا سازيد. بنابراين، هر كسي از شما بخواهد شيوهاي برگزيند كه از وي جز به نيكي ياد نكنند، چشماني بر خويش بگمارد تا در آگاهي بر كاستيهاي خويش، از مردم كشور پيش افتد.
10. مهرورزي 
برترين رهبري گشودن دو در براي مردم است: يكي در دلسوزي و مهر و بخشندگي و چشمپوشي و گشادهرويي و ديگري در تندي و بيم دادن و سختگيري و پافشاري و ترشرويي. من هر دو را در مهر مينامم چه گشودن در ناخوشايند در كنار در خوشايند، به بستن در ناخوشايند بهتر ميانجامد. بدانيد كه خوشي شهرياران درست در مهر ورزيدن به مردم است و هر كه بدخواه همهي مردم باشد، دشمن خويش است.

سخن پاياني
«در گذشته شهرياراني بوده اند كه تاريكيها را به روشن كردن و بازنمودن و بيكاريها را با كار فرمودن چون رسيدگي به تن و پيراستن مو و گرفتن ناخن و شستن چرك و زدودن بوي تن و درمان دردهاي آشكار و نهان، به گردن خويش داشته اند. پادشاهاني بودهاند كه درستي شهرياري را از درستي تن خويش بيش ميخواستهاند و نام نيكي كه برجاي مينهاده اند، خوشترشان ميبود تا ستايشي كه هم در زندگي به گوش ميشنيده اند. اينان از پي يكديگر و بر همين شيوه چنان آمده اند كه گويي همه يك شاه بوده اند و با يك جان زيسته اند كه پيشين، راه پسين هموار كرده و پسين، شيوه ي پيشين را استوار داشته است.»
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام(اشکانی-ساسانی) : شاهزاده پارسی  | 

قلمرو اشکانیان

شهریاری اشکانیان، چهارصد و هفتاد سال به درازا کشید و در ان مدت، بیست و نه اشک از این خاندان در ایران فرمانروایی کردند.

کشورپهناور ایرانِ اشکانی از سمت خاور تا هندوکش و حدود پنجاب و از شمال تارود جیحون و دریای کاسپین(مازندران) و از جنوب تا دریای پارس(عمان) و خلیجفارس و از سمت باختر نیز تا (غالباً) رود فرات گسترش داشت. البته اینمرزبندی ها همیشه به همین صورت نبوده است و این حدود مربوط به دوره ی اوجو گستردگی اشکانیان است و البته گاهی نیز مرزهای این دولت از این حدود نیزفراتر میرفته است چنان که در زمان پادشاهی ارد، سپاهیان پارتی در باختر ازرود فرات نیز گذشته و تا انطاکیه و تنگه ی هلسپونت پیش رفتند.
قلمرواشکانیان شامل شماری دولتهای مستقل دست نشانده هم میشد، در آنچه به وسیلهی ساتراپهای اشکانی اداره میشد، شامل هجده استان یا ساتراپی میشد که یازدهاستان را که در بخش شرقی کشور جای داشتند، استانهای علیا و هفت استان غربیرا استانهای سفلی می خواندند. این استانها عبارت بودن از:

1- میان رودان (Mesopotimia) با زمینهای شمال بابل.

2- آپولونیاتیس (Apolloniatis): جلگه ی خاور دجله.

3- خالونی تیس (Chalonitis): بلندیهای زاگرس

4- ماد غربی: حدود نهاوند.

5- کامبادین (Cambaden): حدود بیستون و بخش کوهستانی ماد.

6- ماد علیا: اکباتانا (همدان).

7- رگیان (Rhagiana): نواحی شرقی ماد.

استانهای شرقی که استانهای علیا خوانده میشدند:

8- خوارنه (Choarene): سر دره خوار.

9- کومیسنه (Comisene): کومس (قومس).

10- هورکانیا (Hyrcania): گرگان.

11- استابنه (Astabene): ناحیه استو (قوچان).

12- پارتیا (Parthyene): خراسان.

13- اپه ورکتی کنه (Apavarcticene): ابیورد، حدود کلات.

14- مرگیانه (Margiane): ولایت مرو.

15- آریا (Aria): هریوه، هرات.

16- انائون (Anauen): جنوب هرات.

17- زرنگیان (Zarangiane): زرنج، کنار هامون.

18- آراخوزیا (Arachosia):رخج در ساحل علیای هیرمند در قندهار.

سکستان نیز که در بخش سفلای هیرمند دولت محلی مستقل داشت، در برخی منابع، استان نوزدهم دولت اشکانی به شمار آمده است.
افزونبر این استانهای هجده گانه، شماری دیگر از استانهای پیشین هخامنشی در ایندوره (اشکانی) به صورت مستقل اما متحد و تحت حمایت دولت اشکانی وجودداشتند. این استانها در هنگام نیاز سپاه و دیگر امکانات در اختیار شاهاناشکانی قرار میدادند و در برخی موارد نیز از فرمان شاهان اشکانی سرپیچیمیکردند و به زیر حمایت دولتهای دیگر در می آمدند.
این دولتهای تابع که در نهایت جز قلمرو رسمی دولت اشکانی به شمار می آمدند به قرار زیر است:

19- ارمنستان که پادشاه آن، هم پیمان و دست نشانده و از خاندان پارتیان بود.

20- اسروئن (Osroene) در شمال خاوری میان رودان که مرکز آن ادسا (Edessa) نام داشت.

21- کرودئن (Cordoen) در جنوب دریاچه ی وان و خاور دجله که سرزمینی کوهستانی بود.

22-آدیابن(Adiabene) (حدیب، حاجی آباد) در کنار رود زاب که شامل سرزمین آشور میشد و مرکز آن، اربل(Arbela) خوانده میشد.

23- امارت هترا (Hatra) در باختر دجله جای داشت و به خاطر قلعه استوارش نامدار بود.

24-آتروپاتن (Atropaten) سرزمین آذربایجان که ماد کوچک نیز خوانده میشد و دردوران سلوکی نیز مستقل بود. این استان در زمان اشکانیان توسط یک شاهزادهاشکانی اداره میشد که هم پیمان و تحت حمایت دولت اشکانی بود. این استان درزمان سلوکیان و اشکانیان یک مرکز دینی و یک مرکز ایرانیگری در برابریونانی مآبی به شمار می آمد.

25- میسان (Mesene) که در زمینهایمیان رودان جنوبی در پیرامون مصب دجله و فرات جای داشت و مرکز آن به نامخاراکس (Charax) تقریباً در خرمشهر کنونی بود.

26- ایلام (Elymais)که در خاور دجله و شامل شوش و اهواز کنونی بود و تا بخشهایی از دره هایزاگرس ادامه داشت. مهرداد نخست آنجا را گشود اما بعد ها دوباره استقلالمحلی یافت.

27- پارس که پادشاهان کوچک و محلی آن، از زمان سلوکیانمستقل بودند و در زمان اشکانیان بخشی از جنوب کرمان نیز به قلمرو آنانافزون گشت. این قلمرو کانون آیین زرتشت بود.

سرزمینهای باختر و سغدهرگز جز قلمرو اشکانیان در نیامدند. همچنین زمینهای شمال دره ی اترک هم کهجزیی از سرزمینهای داهه و سکایی بود، هیچگاه جز دولت اشکانی به شمارنیامد. تیره های آن نواحی بارها در مرزهای شرقی اشکانیان تاخت و تاز کردند.

بن مایه ها:
1- اطلس تاریخ ایران، سازمان نقشه برداری کشور.
2-تاریخ ده هزار ساله ایران، جلد اول. عبدالعظیم رضایی،نشر اقبال.
3-تاریخ دو هزار و پانصد ساله ایران، عباس پرویز، مؤسسه مطبوعاتی علمی.
4-تاریخ ایران، حسن پیرنیا - عباس اقبال،،کتاب فروشی خیام،بهار 1370.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام(اشکانی-ساسانی) : شاهزاده پارسی  | 

رضا شاه بزرگ و نادر شاه بزرگ

نگاهی به اقدامات رضا شاه بزرگ :

 

1 : لغو بانک شاهنشاهی که به صورت مستقیم توسط انگلستان کنترل می شد و تاسیس بانک ملی ایران بعنوان اولین بانک ایرانی .

2 : تاسیس اولین دانشگاه رسمی ایران و پایتخت با نام دانشگاه تهران .

3 : ایجاد اولین امواج رادیویی در کشور با استفاده از مهندسان ایرانی از جمله دکتر حسابی .

4 : ساخت اولین راه آهن سراسری ایران از دریای خزر تا خلیج فارس با بودجه ی داخلی بر سر مالیات های قند و شکر و چای .

5 : اعزام بسیاری از دانش آموزان و دانشجویان ممتاز با بودجه ی دولت به دانشگاههای خارجه برای آموختن دانش نوین .

6 : سازمان دهی عشایر و مستقر کردن آنان در محل های مختلف

7 : ایجاد اولین ارتش نوین ایران و مجهز کردن ارتش به سلاحهای پیشرفته

8 : ساخت اولین کارخانه ی هواپیما سازی در کشور با خرید امتیازات هواپیما های آلمانی

9 : ایجاد دادگاهها و داد گستری های نوین و به شکل امروزی در کشور

10 : شهرسازی مخصوصا در پایتخت و ساخت مهم ترین خیابانهای پایتخت از جمله خیابان ولیعصر و انقلاب امروزی که از بزرگترین و طویل ترین خیابانهای خاورمیانه محسوب می شوند .

11 : ساخت اولین فرودگاه بین المللی کشور در سال 1318 با کمک مهندسان آمریکائی با نام فرودگاه مهرآباد

12 : ساخت یکی از مهم ترین پل های ارتباطی راه آهنی جهان در دل کوهها با نام پل ورسک

13 : جاده سازی های مختلف در سرتاسر کشور از جمله ساخت جاده ی حیاتی در دل کوهها با سختی بسیار و امکانات نا چیز با نام جاده چالوس و ساخت تونل عریض کندوان با سختی های بسیار و با استفاده از بیل و کلنگ و ساخت بسیاری از جاده های کشور و راههای ارتباطی از جمله جاده ی لرستان – جاده ی شیراز و ..... .

14 : گسترش تا حدودی وسائل ارتباطی و مخابرات در کشور و تاسیس دانشکده ی مخابرات در ایران

15 : مبارزه با راه زنهای آن زمان که با قرار گرفتن بر سر راههای مسافران چپاول میکردند و مبارزه با شورش های عظیم در هر نقطه از کشور و بیرون کشاندن کشور از چند پارچگی و جلوگیری از تجزیه . ایجاد امنیت در کشور

16 : کشف حجاب ( همسان ساختن زنان ایرانی همچون زنان اروپائی و مترقی و راه دادن زنان جامعه به عرصه های اجتماعی و ورزش های بین المللی ) و همچنین واجب کردن کت و شلوار برای مرد ایرانی و کلاه موسم به کلاه پهلوی

17 : واجب کردن نام خانوادگی برای هر ایرانی که تا قبل از آن ایرانیان را با اسم کوچک و یا نام های ساختگی صدا میزدند و انتخاب نام خانوادگی پهلوی برای خاندان خود و ترویج انتخاب نام خانوادگی در کشور

18 : واجب کردن و صدور یک جلد شناسنامه یا سه جلدی برای هر نفر ایرانی که تا قبل از آن چیزی به این عنوان وجود نداشت

19 : لغو تمام قرار دادهای ننگینی که در رزیم قبلی مخصوصا در اواخر عصر قاجار با دوول روس و انگلیس بسته شده بود و بی اعتبار کردن آن قرار دادها در بین عموم

20 : اجبار کردن خدمت سربازی برای هر جوان ایرانی

21 : ایجاد اولین کاوش های بر روی تخت جمشید . رضا شاه با کمک باستان شناسان خارجی برای اولین بار کار کاوش بر روی بنای تخت جمشید را آغاز کرد

22 : رسیدگی و ساخت و ترمیم آرامگاه نادر شاه بزرگ و ساخت بنای سعدیه آرامگاه سعدی و ساخت حافظیه بنای آرامگاه جافظ به شکلی که امروزه میباشد با کمک معماران اصیل ایرانی و رسیدگی و ساخت بنای شاعر بزرگ ایرانی فردوسی در شهر توس مشهد

23 : ایجاد بساط تفریحی و شادی از جمله کاباره ها و کلوپ های رقص و مرسوم کردن خوانندگی در کشور

24:  نابودی حرمسراهای شاهانه که در اکثر پادشاهان ایرانی رواج داشت

25 : دوری جستن از استمعار پیر و شوروی استعمار گر و سوق گیری و جهت گیری وی به سوی آلمان ها که هرگز از ایران بعنوان یک استعمار برای خود نگاه نکردند و همین امر سبب دشمنی انگلیس ها با رضا شاه و سرانجام اشغال ایران و تبعید وی شد

  

اتاق خواب رضا شاه

رضا شاه و تاسیس اولین دانشگاه ایرانی دانشگاه تهران

رضا شاه و رسیدگی به امور عشایر ایرانی

مرگ در تبعید

آرامگاه سابق رضا شاه در جوار مرقد شاه عبدالعظیم که بعد از انقلاب توسط ملا خلخالی ملعون نابود گردید

 

توجه : استفاده از لقب کبیر برای این پادشاه نه تنها در این سایت بلکه در هر سایتی نشان از دفاع از این پادشاه و جهت گیری به سمت وی نیست بلکه این لقب هرگز توسط رضا شاه برای خود برگزیده نشد بلکه 5 سال پس از مرگ وی مجلس شورای ملی بنا بر ادای احترام و قدر دانی از خدمات وی لقب کبیر را برای رضا شاه برگزید و رضا شاه کبیر یک لقب قانونیست که متاسفانه خیلی ها این لقب را ساختگی از سوی طرفداران وی میدانند .

 

رضا شاه کبیر در طول 16 سال سلطنت خود خدمات با ارزشی را از پیشرفت تمدن به ملت ایران ادا کرد . زمانی که رضا شاه به قدرت رسید ایران یک بیابانی بود با میلیون ها گرسنه و قرار دادهای ننگین با دولت های بیگانه اما وی توانست در عرض 16 سال ایران نوین را بسازد .

رضا شاه همیشه بی آلایش می زیست و ذات نظامی گری او و زندگی با نظامیان از او یک پادشاه بی آلایش و ساده ساخته بود و حتی وی هر شب بر روی عادت همیشگی بر روی زمین میخوابید و تا آخر عمر خوی نظامی گری را فراموش نکرد و میتوان گفت در قرن بیستم یکی از ساده ترین دربار های شاهنشاهی در بین جهان همین دربار رضا شاه بود .

زندگانی او تا حدی شبیه با شاهنشاه بزرگ نادر شاه بود که خیلی ها این دو را مانند هم میدانستند که هر دو یک سرباز ساده بودند که با توجه به زوال حکومت و سوق کشور به سوی نابودی به قدرت رسیدند و هر دو هم توسط بیگانگان به طوری نابود و از قدرت کنار زده شدند .

بی شک رضا شاه بزرگ هم به مانند تمام سلسله های دیگر در تمام روزگاران دچار اشتباهاتی هم میشد و وی که زیر فشارهای بیگانگان به سر میبرد در بعضی از اقدامات با اشتباهاتی روبرو بود ولی اقدامات وی آنقدر وسیع است که اگر اشتباهات و ظلم هائی که بعضی ها به آن اشاره میکنند از سوی رضا شاه با اقدامات و خدمات وی را با هم مقایسه کنیم صفحه ی ترازو بی شک از سوی خدمات وی سنگین تر و پر تر است و بسیار جای بی وجدانی و بی خردی و جای نا عدلی است که اگر از اشتباهات این شاهنشاه بزرگ حرف میزنیم از خدمات بزرگ وی هم نگوئیم و یک طرفه و بر روی بعضی از کینه دوزی ها قضاوت کنیم .

به تمای جوانان ایرانی بعنوان یک هم وطن توصیه میکنم که برای یک بار کتاب های سفر نامه ی مازندران و سفرنامه ی خوزستان که از خاطرات رضا شاه است را مطالعه کنند .

به امیدی روزی که جسد پاک و بی جان این شاهنشاه بزرگ که به صورت امانت در جوار پسر فقید خود در کشور مصر به خاک سپرده شده است به کشور خود بازگردانده شود .

روح بزرگش شاد و یادش گرامی

 

                        

 

نادر شاه بزرگ و ملایان زمان 

در آموزه های دینی، بندگی همیشه بوده است و همیشه هم باید بماند؛ چه، اگر بردگی فکری و رابطه ی «مرید و مرادی» و «مقلد و مرجع تقلید» برچیده شود، بساط نظام جهل پروری و خرسواری به هم میریزد.

بر اساس قانون طبیعت، اما، نخست آزادی بوده است، بعدها کسانی پیدا شده اند که با فریبکاری و بنده سازی، برده داری فکری را آغاز کرده اند که این بند ِ بندگی همچنان حلقوم بسیاری را میفشارد. اما چند سده ای است که در بخشی از جهان، تلاش برای گسستن ِ گونه های گوناگون بند ِ بندگی آغاز شده و نسیمش به ما نیز رسیده است. این همه کشتار و این همه زندان، نشان از همین تلاش دارد.

             شوربختانه «بزرگان» تاریخ ایران، پس از یورش اعراب مسلمان به ما چندان زیاد نیستند؛ کسانی که با تلاشهایی هرچند ناموفق، کوشیدند بند ِ بندگی دین و جهل را از دست و پای فهم ایرانیان باز کنند و ایشان را به دنیایی عاری از بندگی و تقلید نوید دهند. نادر شاه افشار یکی از این نامداران تاریخ گسسته و در هم ریخته و آلوده ی ماست.

          نادر قلی [ندر قلی] از ایل افشار بود که به پادشاهی ایران رسید. نادر شاه بنیانگزار دودمان افشاریه شد و دوازده سال از سال 1114 تا 1126 خورشیدی [امسال سال 1390 است] پادشاه ایران بود. پایتخت نادر شهر مشهد بود. او از مشهورترین پادشاهان ایران پس از هجوم اعراب به ایران است که سرکوب افغانها، بیرون راندن ترکهای عثمانی و روسیه را در کارنامه اش دارد. نادر شاه ترکستان و هندوستان را نیز فتح کرد. نادرشاه را آخرین جهانگشای شرق و ناپلئون ایران نامیده اند. جالب این که «پانترکها» دوست دارند از نادرشاه افشار «پادشاه ترکی» بپردازند؛ اما شوربختانه فراموش میکنند که بیش از نیمی از زندگی جنگی نادرشاه افشار در ستیز با ترکان عثمانی و برای بیرون راندن ایشان از کشور ایران سپری شده است.[1]

          اینجا میخواهم تنها به بخش خاصی از زندگی نادر بپردازم که در تاریخ 1400 ساله ی ما نمونه اش ناچیز است.

          حكومت مذهبی/خرافاتی صفویان شیعه نخست توسط محمود افغان و سپس توسط نادر شاه افشار پس از 240 سال حكومت ِ توام با جنایت و تفرقه ‌افكنی مذهبی منقرض شد.

در كتاب انقراض سلسله‌ی صفویه نوشته ‌ی لارنس لاكهارت ترجمه ‌ی اسماعیل دولتشاهی آمده‌ است: ولی شاه در منجلاب اندیشه‌ های كودكانه و خرافی خود غوطه‌ور بود... پس از آنكه ازبكان به خراسان حمله بردند، این خبر را به گوش شاه سلطان حسین رسانیدند. شاه در آن لحظه با بچه ‌گربه‌ ای به بازی مشغول بود و پری را به ریسمانی بسته و به ‌دست گرفته و در برابر حیوان می‌كشید... وزیر منتظر بود شاه چه دستوری در آن خصوص صادر میكند. ناگهان شاه سلطان حسین به وی گفت: پس از پایان بازی با او مشورت خواهد كرد، ولی قول خود را از یاد برد... در شب 12 ژانویه 1706 [میلادی] یكی از ستون‌های بلند چوبی قصر آتش گرفت و در مدت كوتاهی حریق به سایر ستون‌ها و قسمتی از سقف سرایت كرد... شاه سلطان حسین به كسی اجازه نداد آتش را خاموش كند و... گفت: اگر اراده‌ ی خداوندی بر این قرار گرفته‌ است كه این تالار سوخته‌ شود، با آن مخالفتی نخواهم كرد.

در باره ی علل شكست شاه سلطان حسین از افغان‌ها نوشته ‌اند:شاه به جای این ‌كه [كاری بكند]... به مشاوره با منجمان می‌پرداخت و برآن شد كه طبق اندرز یكی از فرماندهانش به سربازانش «آبگوشت سحرآمیز» بدهد، تا سربازان پس از خوردن آن آبگوشت «نامرئی» شوند و به آسانی بر دشمن فایق آیند.[2]

سلسله‌ ی صفویان منقرض می‌شود، اما تخم نفرت و کینه ی بین باورمندان به مذاهب و ادیان گوناگون [كه آخوندهای شیعه زیر برق سرنیزه ‌ی صفویان كاشته ‌اند] تا همین امروز هم دامان ایرانیان را رها نکرده است.

علیرغم تلاش‌های بسیار گسترده‌ ی نادر‌شاه افشار برای خاموش كردن آتش جنگ‌های مذهبی بین مسلمانان به دلیل نفوذ ارتجاع، تفرقه و نفاق تا عمق ریشه‌ های فاسد بستر جامعه، نادر نه تنها موفق نمی‌شود ایران را از نكبت حكومت دینی رها كند كه تلاش‌های مستمرش هم مرتبا با كارشكنی آخوندها مواجه می‌شود.

شادروان احمد كسروی در دیباچه ‌ی كتاب نادر شاه می‌نویسد:

‌«بی ‌گفت ‌و ‌گوست كه رفتار نادر ستمگرانه بوده، ولی هیچ دانسته‌ شده كه مردم نافهم ایران با آن پادشاه رفتاری بسیار ستمگرانه ‌تر می‌كرده‌ اند؟!

«تاكنون كسی این را ننوشته‌ است. همه می‌دانند كه نادرشاه هنگامی به كار برخاست كه ایران یكباره استقلال خود را از دست داده و از آرامش و ایمنی هم بی‌بهره بود... سه دولت بیگانه در این كشور حكمروا بودند. گذشته از این‌ها در گوشه ‌و ‌كنارها بیش از ده‌ تن از خود ایرانیان كوس خود‌سری می‌كوفتند... درچنین هنگام بدبختی كشور نادر سر برآورد و با یك شرق ِ دست ِ شگفت، بیگانگان را از كشور بیرون راند... پس از انجام این‌كارها با آنكه بی ‌گفت ‌و ‌گو بود كه خود او پادشاه خواهد بود، به توده ‌ی مردم احترام گزارده، بزرگان كشور را به دشت‌ مغان خواست و با دست آنها بود كه تاج شاهی را به ‌سر گذاشت. پس از پادشاه شدن به خوشگذرانی و تن‌ آسانی نپرداخته، به یك رشته كارهای دور‌اندیشانه‌ ی بزرگی پرداخت و ایران را بزرگترین دولت آسیا گردانید... ببینیم مردم چكار كرده اند؟

«افسوس ‌آور است كه مردم... به آن نام و آبرویی كه دولت ایران در جهان پیدا كرده‌ بود، ارج نمی‌گذاردند. چون نادر می‌خواست شیوه‌ ی زشت ِ دشنام و نفرین را كه كالای بسیار پست ِ دستگاهِ شیعیگری است، از میان بردارد، اینان رنجیدگی از او می‌نمودند، به خاندان بیكاره ‌ی صفوی دلبستگی نشان داده، بسیار می‌خواستند كه پادشاهی با آن خاندان باشد... بیگمان نادر در این باره به ناپلئون و دیگر سردارهای تاریخ برتری داشته‌ است.»

نادر در همان كنگره ‌ی دشت مغان به این دلیل حاضر شد مسئولیت زمامداری كشور را برعهده گیرد كه: «‌نخست آنكه پادشاهی را در خانواده ‌ی من موروثی كنید. دوم آنكه هیچ یك از افراد خاندان صفوی را تقویت نكنید و موجبات شورش و ناامنی را فراهم نسازید. سوم آنكه از سب عمر، عثمان و ابوبكر و تشكیل مجالس سوگواری به مناسبت مرگ امام حسین خودداری كنید، چون در اثر اختلاف شیعه و سنی خون بسیاری از مردم ریخته شده‌ است و علمای دین باید مجمعی تشكیل دهند و به این اختلاف پایان بخشند.»

پیداست که چه كسانی از همان اول تاجگزاری نادرشاه با او به مخالفت برمی‌خیزند، او را هجو می‌كنند و... برایش تو‏طئه ‌های مكرر‌ در ‌مكرر تدارك می‌بینند!

«‌نادر... تصمیم گرفت وضع اوقاف را نیز روشن كند... به محض ورود به قزوین تمام علمای شهر و نقاط مجاور را گرد ‌آورد و از آنها پرسید كه عواید اوقاف به ‌چه مصرف می‌رسد؟ آنان در پاسخ گفتند كه خرج علماء و مدارس و مساجد می‌شود و در مسجد‌ها برای پیروزی ارتش پادشاه دعا می‌كنند. نادر گفت: مسلم است كه شما در وظایف خود قصور ورزیده ‌اید و خداوند از كار اشخاصی مانند شما ناراضی است. نزدیك [به] پنجاه سال بود كه مملكت رو به انحطاط می‌رفت و عاقبت گرفتار شدیدترین فقر و فاقه شد تا آنكه...»[3]

مرتضی راوندی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران، جلد دوم می‌نویسد: «نادر در راه جلوگیری از اختلافات مذهبی ایران و عثمانی تلاش بسیار كرد و سفرا و نمایندگانی برای انجام این مقصود بین دو كشور مبادله شد، ولی سلطان عثمانی هر بار به صورتی از قبول پیشنهادهای نادر سر‌ باز می‌زد.»  

نادر هم‌ چنین بارها از سلطان عثمانی تقاضا كرد كه مذهب جعفری را به عنوان پنجمین مذهب تسنن بپذیرد. در یكی از فرامینش هم گفته‌ بود كه تمام نزاع‌ها و خونریزی‌ها محصول تفسیرهای غلطی است كه از قوانین مذهبی كرده ‌اند. در زمان پیغمبر جز مذهب تسنن مذهب دیگری نبوده و همه باید از مذهب تسنن پیروی كنند. 

كالوشكین مامور ثابت روسیه در ایران در ماه مه 1741 گزارش می‌دهد كه نادر ضمن گفت‌ و ‌گو با پیشوایان مذاهب مختلف می‌گوید: «خدا در قلب ما بینش به وجود آورد كه اختلاف بین این‌ همه آئین‌ها را ببینیم و از میان آن‌ها انتخاب كنیم. و ایمان نوی بسازیم كه هم خدا از آن خشنود شود و هم برای ما وسیله ‌ی نجاتی باشد. برای همین است كه این‌ قدر در جهان آئین‌های مختلف وجود دارد؛ آئین‌هایی كه یكی دیگری را لغو می‌كند، و هر یكی فقط خودش را ارزشمند می‌داند. این آئین‌ها یكی نیستند، در صورتی ‌كه خدا یكی است و آئین هم باید یكی باشد.»

برای فهمیدن ارزش تلاش ناموفق نادر برای برداشتن اخلافات فرقه ای از میان ایرانیان، بد نیست نگاهی هم به بخشی از کارنامه ی صفویان در کشتار دگراندیشان مذهبی در ایران بیاندازیم. این کشتار و تحقیر، همچنان در ایران تحت سلطه ی حکومت کهریزکی اسلامی ادامه دارد.

آرامگاه نادر شاه افشار در مشهد، با همت رضا شاه بزرگ ساخته شده است.

 

چند گفته ی نغز نادر شاه افشار را در ادامه میآورم:

- میدان جنگ میتواند میدان دوستی نیز باشد، اگر نیروهای دو طرف به حقوق خویش اکتفا کنند.

- سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام.

- تمام وجودم را برای سرافرازی میهن بخشیدم، به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم.

- باید راهی جست. در تاریکی شبهای عصیان زده ی سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم؛ نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان؛ چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه ی جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است و نمیتوانی کاری بکنی؛ اما وجودت برای رهایی در تکاپوست. تو میتوانی. این تنها نیرویی است که از اعماق وجودت فریاد میزند: تو میتوانی جراحتها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم؛ به امید سرافرازی ملتی بزرگ.

- از دشمن نباید ترسید، اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت؛ جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت، نه تنها کمک جامعه نیست، بلکه باری به دوش هموطنانش است.

- اگر جانبازی جوانان ایران نباشد، نیروی دهها «نادر» هم به جایی نخواهد رسید.

- خردمندان و دانشمندان سرزمینم، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما؛ اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد، دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود.

- وقتی پا در رکاب اسب مینهی، بر بال تاریخ سوار شده ای؛ شمشیر و عمل تو ماندگار میشوند؛ چون هزاران فرزند به دنیا نیامده ی این سرزمین، آزادیشان را از بازوان و اندیشه ی ما میخواهند. پس با عمل خود میآموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده ی آنان بی تفاوت نبوده اند و آنان خواهند آموخت که آزادیشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند.

- هر سربازی که بر زمین میافتد، روحش به آسمان پر میکشد. نادر میمیرد و به گور سیاه میرود. نادر به آسمان نمیرود. نادر آسمان را برای سربازانش میخواهد و خود بدبختی و سیاهی را. او همه ی این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان میخرد. پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم به درد میاورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن میراند.

- شاهنامه ی فردوسی خردمند، راهنمای من در طول زندگی بوده است.

- فتح هند افتخاری نبود برای من؛ دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند. اگر به دنبال افتخار بودم، سلاطین اروپا را به بردگی میگرفتم که آن هم از جوانمردی و خوی ایرانی من به دور بود.

- کمربند سلطنت، نشان نوکری برای سرزمینم است. نادرهای بسیاری آمده اند و باز هم خواهند آمد؛ اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد؛ این آرزوی همه ی عمرم بوده است.

- هنگامی که برخاستم، از ایران، ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم، بردگانی زبون؛ سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است؛ سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است.

- لحظه ی پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم.

- برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمیکنم، بلکه آن را با قدرت فرزندانم کشورم به دست میآورم.

- گاهی سکوتم، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز عقب مینشاند.[4]

 

منابع و مآخذ :

1 - همایش بین المللی گرامیداشت یاد مختومقلی فراغی شاعر بلند آوازه ی ترکمن در آنکارا/نادر شاه افشار٬ دولت لائيك٬ روحانيت فارس و مذهب توركي جعفري/مصاحبه ی دویچه وله با یوسف آزمون، مترجم انگلیسی مختومقلی

2 - انقراض سلسله‌ ی صفویه ـ لارنس لاكهارت ـ اسماعیل دولتشاهی

3 -  تاریخ ایران ـ از دوران باستان تا پایان سده‌ی هجدهم ـ پیگولوسكایا و دیگران

4 - برگرفته از بخشهای گوناگون «زندگی نادرشاه» تالیف جونس هنوی، ترجمه ی اسماعیل دولتشاهی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط تاریخ بعد از اسلام : سامان  | 

مختصری از هخامنشی ها

پارسی ها به شش قبیله تقسیم میشدند که یکی از آن قبایل به نام ((پاسارگادیان)) بودند رئیس قبیله پاسارگاد به نام ((هخامنش)) بود که او رئیس همه ی قبیله های پارسها هم بود بنابراین قبیله ی هخامنش بزرگترین قبیله ی پارس به شمار می آمد.

در حقیقت در دورانی که هخامنش حکومت میکرد پارس ها هنوز از عیلام اطاعت میکرد و از آنجا که هخامنش نخستین کسی است که در پارسها رسما حکومت کرد (و در واقع او بود که حکومت پارسیان را تاسیس کرد) دولت پارس نام خود را از او گرفت و به دولت هخامنشی معروف شد.

پس از هخامنش پسرش ((چیش پیش)) به حکومت رسید. او هنگامی به حکومت رسید که آشور و عیلام(ایلام)

به جنگ و ستیز با یکدیگر مشغول بودند ((چیش پیش)) از فرصت استفاده کرد و سرزمین انشان وپارس را نیز به قلمرو خود ملحق ساخت او سرزمین خود را بین دو پسر خود تقسیم کرد. قسمتی از آن را به کوروش اول و قسمتی به کمبوجیه اول رسید.

حکومت کوچک هخامنشی در جنوب کشور در عهد ((کیاکسار)) و (( آستیاگ)) که از پادشاهان ماد بودند زیر نفوذ دولت ماد قرار داشت و هنگامی که آستیاگ در ماد سلطنت میکرد کمبوجیه اول در پارس حاکو بود.

در حقیقت فرزندان هخامنش یکی پس از دیگری یه حکومت پارس رسیدند و قلمرو قبیله ای خود را روز به روز گسترش دادند از جمله شمال خوزستان کنونی را که قبلا متعلق به عیلامیها بود تصرف کردند و بسیاری از فنون کشاورزی و شهرسازی و نوشتن را از آنها فرا گرفتند....


سلام به همه ی دوستای خوبم.

با عرض معذرت به خصوص از داداش سامان و علیرضا.

برای من مشکلی پیش اومده بود که نتونستم آپ کنم. ایشاالله تابستون تموم بشه بیشتر در خدمت شما و دوستای دیگه هستم.

بازم معذرت میخوام به خاطر دیرکردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام ( هخامنشیان ) : هستی  | 

پستی متفاوت در قالب تاریخی - خاطره ای ( جنگ ظفار )

 

جنگ ظفار :

متحدان : عمان – ایران – انگلستان

بر علیه : چریک های کمونیسم و عربهای آزادی خواه دریای خلیج فارس با حمایت چین و عراق و یمن جنوبی

در زمان : محمدرضا شاه پهلوی – سال 1350

محل جنگ : عمان

نتیجه : پیروزی ارتش دلاور ایران در صحراهای عمان و بیرون راندن کمونیسم ها از خاک عمان

تلافات ایران در جنگ : به گفته ی خود شاه در مصاحبه ای بعد از پیروزی ایران حدود 50 نفر تلفات داشته

توضیحات : در دهه ی 70 میلادی جنگ سرد در عمان رخ داد و این بار چین کمونیسم ها و نفوذ آنها را با استفاده از چریک های فدائی و با حمایت دولت آن زمان عراق که چپ گرا بود و چند کشور عربی به ثمر رساند و عده ای چریک های کمونیسم به کشور عمان حمله ور شدند و شورش عظیمی به پا کردند .

در آن زمان پادشاه عمان سلطان قاموس از دولت وقت ایالات متحده ی آمریکا کمک میخواهد و آنها هم به سلطان قاموس پیشنهاد میکنند از ارتش قدرت پنجم نظامی ایران به رهبری محمدرضا شاه کمک بگیرد . و شاه ایران از سه جهت این درخواست سلطان قاموس را پذیرفت : 1 ) به خطر افتادن مرزهای جنوبی ایران و منافع ایران از دریای خلیج فارس زیرا عمان از نظر دریای خلیج فارس با ایران همسایه ی نزدیک است . 2 ) نفوذ کمونیسم ها و شورشگرها به ایران و حمله ی آنها به مرزهای جنوبی کشور . 3 ) محمدرضا شاه پادشاه وقت ایران به دلیل قدرت مند بودن قوای نظامی ایران زاندارم خلیج فارس بود و مسئولیت تمام جنگهای خلیج فارس می بود .

بنابراین در سال های 51 از طرف ایران نیروهای زمینی و هوایی با بهترین و آخرین تکنولوزی روز و بهترین بالگردها و سلاح ها وارد خاک عمان شدند و با انجام چندین عملیات حرفه ای در عرض مدت کوتاهی عمان را پاک سازی و کمونیسم ها و شورشگران را از خاک آن کشور بیرون راندن و از آن زمان به بعد ایران و عمان رابطه ای صمیمی داشتند و بسیاری مدالهای قهرمانی به سرداران ایران از طرف عمان اهدا گردید .

البته قابل ذکر است که جهان هم به کمک مردمان کشور عمان شتافت و نیرو دریایی ترکیه و آمریکا در خلیج فارس مانور نظامی میدادند و بریتانیا هم همگام با ایران بالگردهای خود را به جبهه ی جنگ اعزام کرد و نیروی نظامی انگلستان هم تلفات دادند .

این بود ارتش شاهنشاهی ایران ................................ .

 

 

خاطرات سردار خلبان بهروز مدرسی افسر اعظامی به آمریکا و خلبان ارتش ایران قبل و بعد از انقلاب :

حتمآ با خواندن تيتر بالا  خيلي تعجب كرديد  ؟!  و پيش خود گفتيد : خانم گوگوش و جبهه جنگ  !! اون هم در جمهوري اسلامي ؟؟ . حتمآ شوخي مي كنه .. يا عقل اش كم شده ... مگر چنين چيزي امكان داره ؟!! ... باوركنيد نه قصد شوخي دارم و نه عقلم كم شده است . بلكه شيطنت ايام جووني ام گل كرده و يه تيتر اغوا كننده زدم . اما نه اين كه  خداي ناكرده  فكر كنيد  تيتر و خبرم كذب محض است . نه ... اتفاقآ حقيقت داره ، و بنده حانم گوگوش رو به جبهه جنگ بردم . اما نپرسيديد كه : كدوم جبهه ؟ كدوم جنگ ؟ پس لطفآ به ادامه مطلب توجه فرماييد : 

  اون هايي كه سن و سالي ازشون گذشته ، خوب به خاطر دارند كه قبل از انقلاب ، ارتش ايران براي كمك به نيروهاي " سلطان قابوس " پادشاه عمان ، وارد جنگ " ظفار " شد . حالا اين جنگ براي چي بوده و با كي بوده رو من تا اون جايي كه به خاطر دارم براي جوون هاي عزيز عرض مي كنم . ولي قبل اش بهتره  اين توضيح رو بدم كه ، چون من نه مورخ هستم و نه سياستمدار ، فقط در حد اطلاعاتي كه به سبب حضور فراوان ام كسب نموده ام بيان مي كنم ...

همان طور كه مي دانيد ، مردم كشور پادشاهي عمان ، مسلمان هستند . در آن زمان يه مشت چريك هاي كمونيستي از خدا بي خبر از كشور " يمن جنوبي " به آن جا حمله كرده و با نيرو هاي عمان وارد جنگ شدند .  اما اين پادشاهي به دليل كمبود نيروي نظامي كار آمد و با تجربه ، از ايران تقاضاي كمك كرده ، و ارتش ايران با اعزام به منطقه ، همه آن ها را از خاك عمان بيرون كرد . وظيفه حمل و نقل و پشتيباني هم به عهده ما بود ..

هر كار مي كنم كه كمتر وارد حاشيه شوم ، نميشه ! و گر نه دلم مي خواست از خاطرات پرواز در جنگ ظفار و جريان دريافت مدال هاي طلا اهدایی شخص سلطان قابوس رو هم بنويسم ، كه اگه زنده موندم حتمآ در فرصتی مناسب درج خواهم کرد .....  اما حالا كه متوجه شديد جبهه جنگ ديگري هم در كار بوده ، از حضور خانم گوگوش در آن ، ديگه زياد تعجب نمي كنيد . .... 

پرواز با گوگوش .... : 

سال دقيق اين ماجرا رو يادم رفته است ، اما فكر كنم سال 54-55 بود.  و همان طور كه متوجه شديد به دليل حضور ارتش در جنگ ظفار ، مسئوليت بردن و برگردوندن سربازان دلير ايراني و پشتيباني از آن ها ، به عهده ما ( يعني گردان هاي سي - ۱۳۰ ) بود . در يكي از همين ماموريت ها ، كه قرار بود به عمان پرواز كنيم . روز قبلش اطلاع يافتيم در اين پرواز ، يه گروه هنري شامل خوانندگان و نوازندگان از جمله سرکار خانم  گوگوش ، هم مسافران ما هستند . يادمه پرواز ساعت 8 صبح بود ....

آقايون لود مستر ها ، كه وجدانآ مسئوليت خطيري در مديريت بار و تخليه آن به عهده دارند ، از يكي دو ساعت قبل براي بازديد پيش از پرواز و احيانآ نظارت بر محموله ها ، پاي قارقارک رفته بودند . اين رو هم تآكيد كنم كه قرار دادن هر بار يا کالايي در هواپيما ، مستلزم نظارت مستقيم آقايون لود مسترها است . چون اگر چند سانتي متر بار پس و پيش قرار داده شود ، مركز ثقل هواپيما به هم خوره و باعث سقوط آن مي گردد . ( اگه خاطر مبارک تون باشه در بحث سقوط  اولين هرکولس پيش از انقلاب که در اطراف ساوه رخ داد ، صرفآ به دليل شل بستن بارها بود که متآسفانه در ان حادثه کلي از بهترين معلم خلبان ها و خدمه پروازي همراه با تعدادي مهماندار کشته شدند .. روحشان شاد )

 در ساختمان ديسپچ و عمليات پايگاه ، با بچه ها بعد از گرفتن وضعيت هوا و فلايت پلن ( برنامه پروازي  ) ، نظاره گر هنر منداني بوديم كه در آن جا نشسته بودند . در ميان آن ها فكر كنم  من " سيد كريم " و تني چند از مجريان راديو و تلويزيون رو شناختم . ولي از خانم گوگوش  اصلآ خبري نبود !! تعدادي هم مسافر عادي همراه تيم هنرمندان بودند . بعضي از بچه ها  هم كه عادت دارند در اين جور مواقع به خوشمزگي بپردازند ، مشغول سر به سر گذاشتن با بك ديگر  بودند .... 

بعد از گذشت مدتي که از بار گيري هواپيما سپري شد ، آقايون وقتي با تاخير همکاران خود مواجه شدند از طريق بي سيم هواپيما مرتب استعلام مي كردند كه چرا کروي پروازي نمي آيند ؟ و تآکيد مي کردند که كار شون خيلي وقته پايان يافته است . ولي از شما چه پنهون  معطلي ما فقط و فقط براي آمدن خانم گوگوش بود ! جالب اين جاست كه هيچ كدوم از بچه ها موضوع را به روي خود نمي آوردند !! و يه جور هايي خود رو سرگرم كرده بودند  ! اما مگر بي سيم ساکت مي شد ! . هي تماس پشت تماس . طفلكي ها هم حق داشتند ، چون خسته شده بودند .... 

آخرين بار كه دوستان تماس گرفتند ، با حالت عصبي و کنايه اميز قصد داشتم با نثار چند تا ناسزاي آبدار  به همکارانمون در داخل هواپيما حالي کنم .. ما مشکلي نداريم .. بلکه فقط منتظر سرکار خانم .. قلان ، فلان شده هستيم .. !  آخه پدر سوخته  هنوز تشريف فرما نشده اند !! ولي خدايش به خاطر حرمت حضور مسافران در داخل ساختمان ، خود رو تا حدي كنترل كرده و با لحني كاملآ مصنوعي اعلام کردم  : بابا جان ، ما منتظر سرکار خانم گوگوش هستيم ......  هنوز جمله ام به اتمام نرسيده بود كه ديدم يه خانم لاغر با چهرهاي تقريبآ زرد رنگ ، در حالي كه عينك پهني به چهره داشت ، از روي صندلي خود بلند  شده و با صداي تقريبآ آرومي گفت : من گوگوش ام !! ... باور کنيد از خجالت داشتم آب مي شدم ... اصلآ نمي دونستم  چي بايد مي گفتم !؟ کروي پروازي هم هر کدوم يه جورايي با ور رفتن به تلفن و ورقه هاي هواشناسي خود رو سرگرم نشون مي دادند .. !

آخه  چطور چنين چيزي امکان داره .. ؟ بنده خدا يكساعت مقابل چشمانم در رديف جلو نشسته  بود ، اما  من آدم گاگول و كودن او رو نشتاختم !! فقط خوشحال بودم در اون حالت عصبانيت ، چيزي از دهانم بر عليه اين خواننده معروف و دوست داشتني بيرون نيامده است !  خود گوگوش هم احتمالآ متوجه شده بود كه ما او رو نشناختيم . چون حتي با خودمون هم كه حرف مي زديم ، عنوان مي كرديم كه پس خانم  گوگوش چي شد ؟ اما يه حسي به من مي گفت ، نكنه بچه ها حرف هايي بر عليه اين هنرمند در خلال معطلي هاي کسل کننده گفته باشند ..... ؟ 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط تاریخ بعد از اسلام : سامان  | 

سلسله ساسانبان

اين سسلسله چهار صد سال بر سرزمين اهورايی پارس حکومت کرد و با يورش اعراب منقرض شد . بنيانگذاران حكومت ديني خاندان ساساني از پارس برخاسته خود را وارث هخامنشيان و از نسل آنها ميداشتند. آنان بنا به نام جد خويش ساسان به افتخار نام سلسله خويش را ساساني نهادند. ساسان رياست معبد آناهيتاي شعر استخر را بر عهده داشت. بابك پسر ساسان بر شهر خير در كنار درياچه بختگان فرمانروايي مي كرد. و پس از درگذشت پدر عهده دار مقام وي گرديد. سپس با چيره شدن بر چند تن از شاهان پارس موفق به سلطه بر كل پارس گرديد. ارتخشير يا اردشير پسر بابك پس از مرگ پدر و برادر خويش بر امور دست يافت. و در صدد برآمد تا قدرت خويش را بر اطراف پارس نيز انتشار دهد، اردشير در جريان پيشروي هاي خود در دشت هرمزگان با اردوان پادشاه اشكاني رو در رو شد و در نهايت بر وي پيروز گرديد. و اردوان در اين جنگ جان خود را از دست داد و با مرگ وي امپراطوري اشكاني كه از مدتها پيش به انحطاط گراييده بود منقرض گشت. بدين صورت سلسله ساساني كه بوسيله اردشير در پارس بناشد و جاي دودمان اشكان را كه در پارت بوجود آمده بود گرفت. و حكومتي را كه اسكندر مقدوني از پارسي ها گرفته بود. ارتخشير به آنها بازگرداند. سلسله جديد اگر هم بر خلاف ادعاي خويش با خاندان شاهان هخامنشي رشته پيوندي نداشت، ولي مثل آنها به پارس منسوب بود، و مثل آنها سازمان متمركز و استواري كه با نظام ملوك الطوايفي بعد از اسكندر تفاوت بسيار داشت بوجود آورد. حكومتي كه بوسيله دودمان ساساني بر پا شد بر دو پايه دين و مركزيت استوار بود. آنان بر خلاف اشكانيان وحدت سراسر كشور را تامين كردند، دولتي تشكيل دادند كه قدرت كشور را در خود متمركز ساخته با اقتدار تمام بر همه مناطق كشور نظارت داشت. ساسانيان، عظمت و شكوه عصر هخامنشي را تجديد كردند، در دوره قدرت اين سلسله عظمت و اقتدارشان و حيثيت سياسي ايران تا آنجا اوج يافت كه عملا دنياي متمدن آن روز را به دو قطب قدرت يعني ايران و روم تقسيم نمود. و اين مساله خود سبب آغاز فصل جديدي از ارتباط بين اين دو امپراطوري بزرگ گرديد.

اردشير بابكان
همان گونه كه در ابتدا اشاره رفت، اردشير يا ارتخشير پسر بابك بود، نياي وي ساسان از موبدان پارسي بود كه رياست معبد آناهيتاي شهر استخر پارس را بر عهده داشت، كه پس از وي پسرش بابك عهده دار اين مقام گرديد، بابك با دختر امير منطقه اي كه در آن صاحب منصب بود. ازدواج كرد و بزودي صاحب مقام وي گرديد و بدين ترتيب علاوه بر قدرت ديني و مذهبي قدرت حكومتي و سياسي نيز پيدا كرد. بابك مقام ارگنبدي يا رياست دژ منطقه دارابگرد را با كسب اجازه از حاكم پارس به اردشير واگذار نمود. پس از گذشت اندك زماني اردشير در انديشه فتح پارس و به دست آوردن حكومت آن منطقه وسيع و مهم به كمك پدر شروع به تجهيز نيرو و لشكركشي نمود. در ابتدا موفق به شكست دادن شاهان محلي و سپس شكست حاكم پارس گرديد. بدين ترتيب بابك كه در اين فتوحات حضور داشت. به فرمانرواي پارس نايل آمد. چندي بعد وفات يافت و پسر بزرگش شاپور بجاي وي به سلطنت نشست كه حكومت او نيز بدليل فوت ناگهاني وي به اردشير واگذار شد.
اردشير پس از تسلط كامل بر پارس حملات خود را به نواحي اطراف آغاز نمود و چون اهداف بالاتري را در ذهن خود مي پروراند به سرعت موفق به فتح نواحي وسيعي گرديد تا اينكه در جريان يكي از اين فتوحات در جنگي كه در ناحيه هرمزدگان واقع در خوزستان صورت گرفت با اردوان پنجم - بيست و نهمين شاه اشكاني - مواجه شد و پس از شكست دادن و كشتن وي و تعداد زيادي از نيروهايش، شهر تيسفون پايتخت اشكانيان را فتح و سلسله قدرتمند ساساني را بنيان گذارد،‌پس از اعلان انقراض پارتيان و قدرت يابي اردشير شورش در برخي نواحي گرگان و ارمنستان آغاز گرديد كه اردشير با آرام كردن تمام اين مناطق و فتح آنها كه سالها به طول انجاميد، استحكام دولت تازه تاسيس خود را تضمين نمود. وي كه پس از گذشت مدت چهل سال از آغاز اعلام طغيان بر عليه فرمانرواي پارس تا اين ايام احساس خستگي مي نمود به كناره گيري از امور سياسي و كسب آرامش تمايل پيدا كرد و بدين صورت از سلطنت كناره گرفت و پسرش شاپور را كه شاهزاده اي لايق و با تدبير بود را به جاي خويش بر تخت سلطنت نشاند و تاج شاهي را با دست خويش بر سر پسرش نهاد و خود روزهاي آخر را به آرامش گذرانيد.
اردشير شاهنشاهي با تدبير و آبادگر بود،‌اوست كه مي گويد: ملك حاصل نگردد مگر به لشكر، لشكر فراهم نشود مگر به زر، زر به دست نيايد مگر به كشاورزي ، و آبادي و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد).
اردشير، ‌با پيروزي بر اشكانيان دولت جديدي را در ايران بوجود آورد كه آيين تازه، قانون تازه و طرز اداره تازه اي را به همراه داشت. پيوند دولت با دين اكثريت پيروان آيين زرتشت را كه در آن ايام در پارس و ماد و حتي در قسمتي از نواحي شرقي جمعيت بسياري را تشكيل مي داد به خاندان او علاقمند كرد، از همان ابتدا كه اعلام سلطنت نمود مقام موبدان موبدي را در پارس تعيين نمود و پيرمردي را كه تسنر نام داشت و معلم وي بود، مشاور و مبلغ خويش ساخت،‌و مشاور حاجب خود را نيز از بين هيربدان انتخاب نمود. بدين گونه سلطنت خود را از همان آغاز با حمايت و ارشاد كساني كه اهل دين و دانش بودند مربوط ساخت.
شاپور اول ، گسترتن
شاپور كه به هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتي اردشير حيات داشت به احترام وي به طور رسمي تاجگذاري نكرد. وي در آغاز سلطنت با طغيان شهر حران و ارمنستان مواجه شد، پس از چندي بر اين طغيان ها فايق آمد و تا نواحي شرقي پيشرفت. سپس به هند لشكر كشيد و تا پنجاب پيشروي كرد. آن گاه متوجه روميان شد و نخستين جنگ با روم شكل گرفت. شاپور طي دو دوره جنگ موفق به شكست روميان گرديد و حتي در نبردي با روم علاوه بر شكست آنها امپراطور والرين كه خود در جنگ شركت داشت را اسير نمود كه به دستور شاپور،‌خاطره اين پيروزي را در چند نقش برجسته جاودانه ساختند.
تبديل قلمرو سلطنت پارس كه اردشير باني آن بود به يك امپراطوري وسيع كه دامنه آن را از بين النهرين تا ماوراي النهر و از سغد و گرجستان تا سند و پيشاور رسانده بود، يك تفاوت چشمگيري بين او الزام كرد: گرايش به تسامح نسبي در عقايد. از نظر شاپور بدون اين تسامح حكومت كردن بر ايران كه تبديل به امپراطوري وسيع و ابرقدرتي شده بود - غير ممكن نمي نمود. در واقع او با تدبير، با در پيش گرفتن اين سياست تمركز و وحدت سراسر قلمرو خويش را تضمين نمود. البته خود او،‌مثل پدر ظاهرا همچنان در آيين مزد اسنان ثابت و راسخ باقي ماند اما در معامله با پيروان اديان ديگر، آن گونه كه موبدان انتظار داشتند و سياست پدر ايجاب مي نمود سختگيري نشان نداد. قلمرو او در بابل و ماد شامل عده اي قابل ملاحظه از قوم يهود،‌در گرجستان و ارمنستان شامل تعدادي فزاينده از قوم مسيحي، در كوشان و باختر شامل عده اي بودايي، و در سرزمين هاي سند و كابل شامل پيروان آيين هندو بود و او البته نمي توانست با سعي در تحميل آيين مزدلسنان همه ا»ها را با حكومت خود دايم در حال خصومت باطني نگهدارد. وي همچنين با اعمال آزادي مذهبي نسبي از تعقيب و آزار پيروان اديان ديگر خصوصا مسيحيان كه به دليل هم كيش بودنشان با روميان مورد خشم و نفرت قرار گرفته بودند،‌خودداري نمود. پيرو همين سياست با انديشه ايجاد ارتباط و نزديكي بيشتر بين اديان مختلف به منظور دستيابي به اتحاد و تمركز در كشور و به دنبال آن ايجاد آرامش و از بين رفتن نا آراميها و نا امني ها كه به موجب اختلافات ديني و مذهبي ايجاد شده بود. از آيين التقاطي ماني استقابل نمود. هر چند كه در پيش گرفتن اين سياست موجبات خشم و نگراني موبدان را فراهم آورد. عصر شاپور در عين حال دوران سازندگي نيز بود وي براي سازندگي كشور و آباداني آن از مهارت و هنر همه اقوام و اتباع و هم چنين اسيران رومي نيز استفاده نمود.
در فاصله مرگ شاپور اول و پادشاهي شاپور دوم چند تن ديگر به حكومت رسيدند ولي هيچيك توانايي اين دو را نداشتند. قدرت گيري بيش از حد نجبا و موبدان بدليل ضعف پادشاهان و مداخله آنان در امور كشور، كشمكش آنان براي دستيابي به قدرت حمله روم در همين اثناي به ايران و پيروزيهاي پراكنده آنان اوضاع ايران را در وضعيتي نامطلوب قرار داده بود.
شاپور دوم - احياي عظمت
شاپور دوم،‌سومين پادشاه قدرتمند ساساني بود. كه توانست به اوضاع كشور سرو سامان دهد. فوري ترين و ضروري ترين اقدام وي تنبيه اعرابي بود كه با تاخت و تازشان قسمتي از سواحل خليج فارس و نواحي مجاور بابل و حيره را دچار ناامني كرده بود. وي در تنبيه و مجازات آنان تا آن اندازه قساوت به خرج داد كه سبب شد لقب ذواالاكتاف براي هميشه بر وي بماند. اين پادشاه جوان در آغاز كار پس از حمله به اعراب و تا رو مار كردنشان عده اي از آنان را به اسارت در آورده و براي عبرت ساير رهزنان شانه هاي اسيران را سوراخ كرده و از سوراخ شانه هايشان طناب گذرانيد و آنها را با خواري به بندگي و بيگاري گرفت. كه باعث شد حتي ايرانيان نيز در نتيجه اين عمل او را (هوبه سبنا) يا سوراخ كننده شانه ها بنامند، انعكاس اين اقدامات شاپور دوم در دربار ترس و احتياط نجبا و موبدان را به همراه داشت. و بتدريج دست آنها را از كارها كوتاه كرده و به شاپور فرصت داد تا زمينه را براي تامين تفوق و برتري خويش بر آنان كه هنوز به او به چشم جواني بي تجربه مي نگريستند آماده سازد.
شاپور با محدود ساختن قدرت بزرگان و تسلط كامل بر اوضاع خود را براي مقابله با روميها آماده كرد،‌و در جنگي سخت آنان را شكست داد وي همچنين موفق به شكست تركان شمال شرقي شد. از ديگر اقدامات شاپور دوم سختگيري نسبت به عيسويان بود در اين زمان، دين مسيحي در روم رسمي شده بود. در نتيجه مسيحيان ايران مورد سوء ظن شاپور قرار گرفت. او آنها را به چشم طرفداران روم مي نگريست در نتيجه با اقداماتي مانند گرفت ماليات هاي سنگين، جلوگيري از تبليغ مسيحيت، آزار و اذيت آنان ،‌تعطيل كردن چندين كليسا و حتي توقيف اموال كليساها سعي در محدود كردن آنها داشت. شاپور دوم مرزهاي ايران را به دوران شاپور اول رساند، خاطره فرمانرواي پرشكوه و طولانيش او را در رديف شاپور اول يك بنيانگذار و يك احيا كننده دولت نشان داد، روح تازه اي كه او در كالبد سلسله ساساني دميد تا مدتها همچنان نگهدارنده سلطنتي بود كه خسرو اول انوشيروان پس از سالها آنرا احياء نمود.
خسرو انوشيروان
پس از مرگ شاپور دوم وضعيت كشور بدليل روي كار آمدن پادشاهاني ضعيف و نالايق آميزه اي بود از قدرت گرفتن مجدد بزرگان، شورش و ناامني در مرزهاي خارجي كه در شرق هياطله يا هپتالها كه سرانجام با كوشش فيروز شاه ساساني بيرون رانده شدند و در غرب هم كه شكل هميشگي روم. كه در زمان قباد مشكلات اقتصادي قحطي و خشكسالي به آنها علاوه گرديد. و ظهور مزدك و معرفي و تبليغ آيين جديد وي و انديشه هايش بمنظور حل مشكلات و معضلات اقتصادي و اجتماعي كه با استقبال قباد به منظور رهايي جامعه از اين مشكلات صورت گرفت. عليرغم اينكه ظاهرا به طور مقطعي موثر بنظر مي رسيد. ولي پس از مدتي خشم موبدان و بزرگان را برانگيخت و خود معضلي تازه براي حكومت قباد گرديد. آنچانكه بدليل موضع گيري آنها بر عليه مزدك و قباد، شاه ساساني از سلطنت خلع گرديد و هر چند پس از چندي شاه مخلوع مجددا به منصب خود بازگشت ولي مشكلات و مصايب همچنان بر جاي خود باقي بود. بنا به وصيت قباد كه سومين پسرش خسرو انوشيروان را واجد همه خصال شايسته پادشاهان ميدانست پس از وي به سلطنت رسيد.
خسرو انوشيروان - سمبل قدرت و عدالت
خسرو انوشيروان به اعتبار كشورگشايي،‌سياست، تدبير و اصلاحاتي كه در امور لشكري،‌اجتماعي، اخلاقي و فرهنگي بانجام رسانيده است، بزرگترين شاهنشاه ساساني بشمار مي رود. چنانچه او به قدرت نمي رسيد. يقينا عمر اين سلسله با وجود مصايبي كه گريبانگر آن شده بود، چندي بيش دوام نمي يافت. تدابير وي همراه با ويژگي هاي بارز شخصيتي او،‌سبب درخشش نام وي در تاريخ ايران گرديده است. تعديل ماليات ها و اصلاحات نظام ارتش، پيشرفت علم و ادبيات بدليل توجه ويژه وي به دانشمندان و تشويق آنان، تسامح فكري و مذهبي او هر چند بعضي اقدامات وي در اوايل سلطنتش در قبال برخي پيروان اديان و مذاهب براي ايجاد آرامش صورت گرفت - و وسعت نظر در مورد عقايد و انديشه ها محبوبيت وي را نزد آحاد مختلف جامعه صد چندان نمود.
خسرو انوشيروان با شكست هپتالها در شرق وروميان در غرب و صلح پنجاه ساله اي كه با امضاي قرارداد صلح انجام گرفت آرامش و رفاه را براي ايرانيان به ارمغان آورد.
خسرو پرويز - افول قدرت
خسرو پرويز آخرين پادشاه معروف ايران باستان است. پس از خسرو اول،‌حكومت مركزي دوباره دچار ضعف شد،‌دوران سي وهشت ساله سلطنت خسرو بيشتر يادآور تجمل پرستي ها، عشرت طلبي ها و بي قيد و بنديهاي يك پادشاه ضعيف النفس است. تا يك شاه مقتدر ساساني. استبداد،‌غرور و تكبر وي همراه با بي توجهي و بي تفاوتي نسبت به مردماني كه چشم اميد به توجه و كارداني شهريارشان دوخته بودند. و فاصله طبقاتي كه روز به روز مردمان را بيش از آنكه آزار اقتصادي دهد، روحشان را مي پژمرد و بارزترين بي خردي او در زمينه جنگ با روم به منظور گرفتن تقاص خون خانواده همسرش كه خانواده حكومتگر روم بودند. و بطور جمعي قتل عام شده بودند،‌صلح با روم را پايان داد و پاي ناامني و جنگ و خونريزي را دوباره به ايران باز نمود.
رفتار عناد آميز وي با سفير پيامبر اسلام موجب بدنامي بيش از پيش وي گرديد. وسرانجام وي در جنگ با روم بدرفتاري با اطرافيان سبب شكل گيري توطئه هايي بر عليه وي شد تا جاييكه با آنهمه جلال و شوكت روانه زندان گرديد و چند روز بعد در زندان كشته شد. از آن پس پادشاهان بعدي هم كه به سلطنت رسيدند كاري از پيش نبردند و فقط سكاندار كشتي شدند كه روز به روز در گرداب بحران و انحطاط فرو ميرفت جامعه ايران در تب فقر، تبعيضات ناروا بي نظمي ناامني و از همه مهمتر بي عدالتي، چنان مي سوخت كه درمان آن جز بادم معجزه گر منادي آزادي و عدالت ميسر نبود.
ايران در زمان ساسانيان ( فرهنگ و تمدن):
ويژگيهاي دولت ساساني
دولت ساساني، آخرين مرحله يك سلسه تحولات طولاني بود كه در دوران اشكانيان در زير پوسته اي از تمدن يوناني سير كرده و در نهايت باين پايه رسيده بود. در اين مرحله از تحولات مورد اشاره، عناصر تمدن يوناني تقريبا از تشكيلات ايراني طرد شده و بخشي از آن استحاله يافته و يا عنصري جديد را تشكيل داده بود.
هنگاميكه اردشير زمام حكومت را به دست گرفت،‌كشور ايران واجد يك وحدت ملي شد. و آثار ويژه اين شكل در اجزاء حيات اجتماعي و معنوي ايرانيان پديدار گرديد. با توجه به مراتب بالا، جايگزيني دو سلسه نه تنها يك پيش آمد سياسي، بلكه نشانه اي از پيدايش روح تازه اي بود كه در شاهنشاهي ايران دميده شد. دولت ساساني در دو مورد بر حكومت اشكاني امتياز و برتري داشت:
1 - تمركز و وحدتي نيرومند و پابرجا 2 - ايجاد يك دين رسمي كه دين زرتشت بود.
اگر مورد نخستين را بازگشت به سنت هاي دوران داريوش كبير تلقي كنيم، مورد دوم حتما از ابتكارات ساسانيان بود، و نبايد در اينمورد ترديدي به خاطر راه دهيم. اما اين ابتكار خود نتيجه تكامل كند سيري بود كه در اين برهه از زمان صورت تحقق يافت. در طول چهار قرني كه دولت بنياد يافته اردشير به پويايي خود ادامه مي داد،‌شرايط زندگاني عمومي و اداره كشور دستخوش تغييرات بسيار شد، اما در كليات و اصول، همان بنيان اداري و اجتماعي كه توسط مؤسس اين دودمان پي ريزي و كامل شد، تا پايان دوران ساسانيان بر يك حال باقي ماند.
طبقات در دوره ساسانيان
تقسيم بندي طبقات در دوره ساساني بر همان اساسي است كه در اوستا آمده است، طبقات چهارگانه ساساني عبارت بودند از:
1 - روحانيون(آسروان asravan ) 2 - جنگيان (ارتشتاران)3 - مستخدمان اداري(دبيران)4 - توده مردم(روستاييان يا واستريوشان)، صنعتگران و شهروندان كه به هوتوخشان كه هر يك از طبقات چهارگانه خود به چندين دسته تقسيم مي شد. بطور كلي جامعه عصر ساساني جامعه اي طبقاتي بود كه نظام كاستي به دشت در آن اعمال مي شد. البته علاوه بر طبقه بندي هاي فوق كه از آن ياد شد در زمان شاپور نيز نوعي طبقه بندي وجود داشته است. كه بدان اشاره مي كنيم.
1 - شهرداران كه فرمانرواياني بودند كه از طرف شاه بر مناطق مختلف حكومت مي كردند.
2 - واسپوهران يا رؤساي طوايف كه صاحبان املاك وسيع بودند.
3 - ورزگان(بزرگان) كه صاحب منصبان بزرگ دولت،روساي اداره ها و وزرا مي شد.
4 - آزادان يا نجيب زادگان كه ظاهرا اسواران كه افسران لشكر بودند هم در همين طبقه جاي مي گرفتند.
5 - واستريوشان كه همان توده ملت يعني ورستاييان، صنعتگران، شهروندان و دهقانان بودند.
در حقيقت اگر ديدي واقع بينانه داشته باشيم درمي يابيم كه جامعه آن روزگار به دو طبقه كلي تقسيم مي شد. طبقه فرادست كه شامل خاندان شاهي خاندان هاي قديمي حاكمان ولايات و مقامات دولتي و نظامي مي شدند. و با نام بزرگان از آنها ياد مي شد. و طبقه فرودست؛ كه توده مردم بودند و شامل: كشاورزان، صنعتگران و پيشه وران مي شد. اما آنچه در ساختار اجتماعي ساسانيان نمودار است؛ تبعيض طبقاتي فاحشي است كه ماهيت مردم دوستي آنان را زير سوال مي برد تا آن حد كه ارتقا از طبقه فرودست به طبقه فرادست امري محال بود.
تشكيلات مركزي:
وزير اعظم
وزير بزرگ كه در آغاز«هزاربذ» لقب داشت، رييس تشكيلات مركزي بود. در زمان هخامنشيان اين لقب هزاريتي كه به يوناني«خيليارخوس» يعني «نگاهبان فوج هزار نفري» گفته مي شد. در ابتدا دارنده اين عنوان به مقام نخستين شخص كشور رسيده بود و پادشاه به وسيله و با دست او كارهاي كشور را اداره مي كرد. عنوان مزبور به همين شكل باقي ماند و به زمان ساسانيان رسيد. در زمان ساسانيان وزير بزرگ را بزرگ فرمذار مي خوانده اند، يكي ديگر از عناويني كه براي اين وزير ذكر شده در اندرزبذ يعني مستشار دربار است. اداره كشور تحت نظارت پادشاه قرار داشت و وي بيشتر كارها را با راي خويش انجام مي داد. هنگاميكه شاه در سفر يا مشغول نبرد بود. وزير اعظم نيابت سلطنت را عهده دار مي شد. مذاكران سياسي، از وظايف وزير اعظم بود،‌در هنگام ضرورت تا آنجا كه مي توانست فرماندهي را نيز عهده دار مي شد. بطور خلاصه،‌از آنجا كه وي مشاور ويژه شاه بود، همه كارهاي كشور در دست او قرار داشت و مي توانست در همه امور دخالت كند. حتي در صورتيكه شاه عياش بود يا در انجام كارها سستي و اهمال مي ورزيد وزير اعظم مي بايستي او را متوجه عمل خويش سازد. و به راه صحيح هدايت كند. جايگاه، نقش و اهميت مقام بزرگ مزمذار آن چنان كامل و بي نقص بود كه حتي پس از ساسانيان خلفاي مسلمان اين مقام را به صورت مستقيم ودست نخورده وارد سيستم اداري اسلامي نموده و از آن بهره گرفتند. آن چنان كه قدرت بزرگ مزمذار با خليفه برابر بود.
دين در زمان ساسانيان
از آن جايي كه ساسانيان نسب خود را به كيانيان و گوي ويشتاسب كه همان كي گشتاسب است مي رساندند و وي آيين بهي زرتشت را پذيرفته بود، ايشان خود را پيرو مزديسني(كيش زرتشتي) مي دانستند تا آنجا كه در دوره آنان آيين زرتشتي دين رسمي آنان گرديد، همان گونه كه اشاره رفت نياي ساسانيان يعني ساسان خود از روحانيوني بود كه رياست معبد آناهيتاي شهر استخر را به عهده داشت. پس از وي پسرش بابك همين مقام را عهده دار گرديد و پس از تشكيل سلسه ساساني و روي كار آمدن اردشير با اراده وي دين زرتشتي دين رسمي كشور گرديد. و به اين ترتيب اتحاد آتشگاه و دربار شكل گرفت و روحانيون و مغان بر امور مستولي شدند. و اولين حكومت ديني در تاريخ ايران قبل از اسلام شكل گرفت.
اردشير شاهنشاه ساساني حتي در زمان حكومت خويش به منظور دست يابي به اهداف سياسي خويش كه در وحدت و تمركز سراسر قلمرو خلاصه مي شدو و در سايه آن آرامش و امنيت داخلي شكل مي گرفت از هيچ كوششي حتي نايل آمدن به اقداماتي نظير بكار گيري تعصبات مذهبي آزار و اذيت تعقيب و زنداني نمودن پيروان اديان غير زرتشتي فروگذار ننمود. و اين سياست كمابيش در طول عمر سلسه ساساني نزد شاهان اين خاندان اعمال مي شد. به سبب توجه شاهان ساساني به دين زرتشتي به عنوان دين رسمي كشور مقاماتي نوظهور نيز در دربار شكل گرفتند. از جمله موبذان موبذ كه رييس موبدان(روحانيون) كشور بودند. و هيربذان هيربذ و مقامات زير دست آنها.
در عصر ساساني آتشكده هاي زيادي در گوشه و كنار كشور برپا گرديد. و به موبدان اختيارات و امتيازات قابل توجهي واگذار گرديد. از جمله داشتن استقلال در امور و تصاحب املاك وسيع.
علاوه بر دين زرتشتي كه بيشترين پيرو را در كشور داشت آيين هاي ديگري نيز در شرق و غرب كشور ترويج مي شدند كه پس از رسمي شدن دين زرتشتي پيروان آن اديان و آيين ها در تنگنا قرار گرفتند. از جمله آيين بودايي در شرق، آيين مسيحيت و يهوديت در غرب كشور كه به دليل خصومت ايران با روم و هم كيش بودن مسيحيان ايران با روميان، پيروان اين دين الهي بيشترين سهم را از آزار و اذيت و تعقيب و شكنجه دارا شدند. دو دين نوظهور كه ظاهرا در شرايطي شكل گرفتند كه اوضاع ايران در هنگام بروز و نشر آنها بسيار نابسامان بوده است. در زمان شاپور اول و قباد علني شدند از آن جمله، آيين مانويت و مزدكي بود.
ماني در زمان شاپور اول ادعاي پيامبري نمود. انديشه وي كه تحت آييني استقاطي شكل گرفته بود. مورد توجه و استقبال شاپور اول قرار گرفت، وي با اديان و انديشه هاي عصر خود آشنايي داشت و اختلاف مذاهب مختلف همواره ذهن وي را مشغول مي داشت، مذهبي كه وي معرفي نمود،‌اختلاطي بود از دين هاي زرتشتي، عيسوي، بودايي و ... ماني معتقد بود كه عالم از عناصر روشنايي و تاريكي بوجود امده و به همين جهت اساس آن بر نيكي و بدي استوار است. اما در پايان دنيا روشنايي از تاريكي جدا و بر آن چيره مي گردد. و صلح ابدي برقرار مي شود وظيفه فرد مانوي آن بود كه بكوشد تا روشنايي و تاريكي را از يكديگر دورسازد، يعني وجود خويش را از بدي و فساد ـ كه زاده تاريكي است ـ منزه گرداند و از اصول اوست؛ مهردهان(پرهيز از انديشه زشت و ناپاك) به همين سبب پيروان ماني از لذات دنيوي مانند: ازدواج، خوردن گوشت، نوشيدني شراب و گرد آوري مال پرهيز مي نمودند. ماني كتاب هاي زيادي براي ترويج دين خود نگاشت از آن جمله شاپورگان به زبان پهلوي بود كه آن را به شاپور تقديم نمود و كتاب ارژنگ يا ارتنگ كه ماني به منظور تفهيم بهتر اصول كيش خود مسايل مورد نظر را با تصاوير زيبا جلوه گر مي نمود. از اين روي وي را ماني نقاش نيز مي خواندند.
همان گونه كه گفته شد عقايد وي به سبب توجه شاپور به آنها و به منظور بهره گيري وي از اين دين به منظور رفع اختلافات مذهبي بصورت مقطعي نشر و رواج يافت. ولي پس از مدتي به دليل مخالفت شديد موبدان مورد خشم و كينه قرار گرفت و به دستور شاه بهرام به زندان افتاد و در زير شكنجه جان داد و به قولي او را زنده پوست كندند وبه دارآويختند.
مزدك نيز خود از پيروان آيين مانوي بود و از مروجان اين آيين محسوب مي گشت كه علاوه بر عقيده به موضوع ستيز دو عنصر نور و ظلمت كه اساس عقيده ماني را تشكيل مي داد. انديشه هاي وي درباب حل معضلات اقتصادي و اجتماعي كه ريشه در تبعيضات طبقاتي داشت. مورد توجه قباد،‌پادشاه ساساني قرار گرفت. كه دوران سلطنت وي مصادف با مشكلات اقتصادي و اجتماعي كه قحطي و خشكسالي نيز به آن علاوه گرديده بود، شد. عقايد مزدك مبني بر تقسيم عادلانه منابع ثروت و تذكر اين مهم كه همه انسان ها در برابر استفاده از نعمات خدادادي و طبيعي يكسان هستند. به مذاق طبقه صاحب ثروت و قدرت خوش نيامد و همين امر موجب به قتل رسيدن وي توسط مخالفنش گرديد.
علاوه بر اين اديان نوظهرو، در قسمتي از نواحي جنوبي افرادي مي زيستند كه به صايبين معروف بودند. آنان پيروان حضرت يحيي(ع) بودند كه مراسم ديني و آداب و رسوم ويژه خود را داشتند. به عنوان نمونه از خوردن گوشت گاو پرهيز مي كردند و نماز صبح را پس از طلوع آفتاب مي خواندند كه پيروان اين آيين نيز از سخت گيريهاي موبدان زرتشتي در امان نماندند.
خط ادبيات و آموزش ساسانيان
مشهورترين خط هاي رايج در زمان ساسانيان، خط پهلوي اشكاني و خط پهلوي ساساني است. اين خط ها از خط آرامي اقتباس شده بودو همه مكاتبات اداري نوشته هاي ادبي تاريخي و كتبيه هاي شاهان ساساني كه بر صخره ها حك شده است به اين خط نوشته مي شد.
در آن روزگار، اموزش فقط و فقط منحصر به طبقه بزرگان بود و توده مردم از آموزش و بهره مندي از علم و دانش محروم بودند. تيراندازي،‌چوگان و شنا از ديگر كارهايي بود كه جوانان به آن مشغول مي شدند. تا هنگام جنگ آمادگي لازم را داشته باشند.
جندي شاپور از مراكز مهم علم و آموزش و پژوهش بود و دانشمندان و پزشكان بسياري در آن به پژوهش مشغول بودند. انوشيروان عده اي را براي كسب علوم به هند فرستاد او عده اي از فلاسفه يوناني را كه از تنگ نظري و تعصب مسيحيان روم به ايران پناهنده شده بودند را به گرمي پذيرفت و از آنان حمايت كرد.
معماي و حجاري
خرابه هاي چندين كاخ و آتش گاه در فيروز آباد، بيشاپور و.... جلوه گاه معماري عصر ساساني است. معماران اين دوره در اوايل از شيوه هاي اشكاني پيروي مي كردند. ولي با گذشت زمان، در بناي كاخ ها و آتش گاه ها شيوه ها و سبك هايي در پيش گرفتند. كه در گذشته فراگير نبود، مانند استفاده از طاق وايوان، با استفاده از طاق، بكارگيري ستون كمتر در معماري مورد توجه و استفاده قرار مي گرفت. معماران عصر ساساني از گچ بري هاي زيبا و گاه كاشي كاري استفاده مي كردند. كاخ هايي مانند كاخ تيسفون(معروف به ايوان كسري) و كاخ فيروز آباد در زمان خود شكوه و جلال بسياري داشتند و چشم همگان را خيره مي كردند. شاهان ساساني در اين كاخ ها به اداره امور مي پرداختند، دستورات لازم را صادر مي كردند، فرستادگان دولت هاي ديگر را به حضور مي پذيرفتند و نيز به تفريح و خوشگذراني مي پرداختند.
نقش برجسته هاي فرمانروايان ساساني و كتبيه هاي آنان در فارس و كرمانشاه و نواحي ديگر كه شامل مراسم تاج گذاري، جنگ و شکار شاهان است. نشانگر تبحر حجاران چيره دست ايراني در آن عهد است.
هنر و صنعت
قالي بافي، پارچه بافي، فلز كاري و شيشه گري در عهد ساساني رونق بسيار يافت. در اين عصر پارچه هاي توليد ايران در روم مشتريان زيادي داشت. فلزكاران ماهر در خدمت شاهان و شاه زادگان بودند. و براي آنان ظروف بسيار ظريف و زيبا از جنس طلا و نقره مي ساختند. كه نمونه هايي از آنها در موزه هاي اروپا موجود است. موسيقي از جمله هنرهايي بود كه مورد توجه شاهان ساساني بوده است. موسيقي دانان و آوازه خوانان دربار را هنياگر يا خنياگر مي ناميدند، خسرو پرويز و بهرام گور در ميان شاهان ساساني به شعر و موسيقي علاقه داشتند و به آن اهميت مي دادند.
يكي از هنرهاي بي مانند عصر ساساني ساخت حباب هايي بود كه موسيقي و اصوات ديگر را ضبط و در موقع لزوم با وسايلي كه آن روزگار در دست بود، صداهاي ضبط شده پخش مي گرديد كه اين حباب ها در ايوان مداين و نصب آن بر روي ديوارهاي آن براي پخش موسيقي به كار رفته بود.
بازرگاني
در عهد ساساني جاده ابريشم مهم ترين مسير تجاري در دنيا بود. همچنانكه ايران در دوره اشكاني از منافعي كه اين راه برايشان ايجاد مي كرد. سود مي بردند. ساسانيان نيز از اين جهت بي نصيب نماندند، ايران همچون پل ارتباطي بر راه شرق و غرب بود. كاروان هاي تجاري كالاهاي ساخت چين و هند و ايران و روم را از سرزميني به سرزمين ديگر مي بردند. صيد مرواريد در خليج فارس رواج داشت. ماليات مهمترين منبع درآمد و ثروت محسوب مي شد كه علاوه بر خراج و ماليات سرانه و سالانه كه اخذ مي گرديد. از بازرگانان نيز ماليات گرفته مي شد. تجارت دريايي در دوره ساسانيان داراي اهميت بود. طلا، نقره، مس، مرواريد و پارچه هاي ابريشمي از مهم ترين محصولات ايران محسوب مي گرديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام(اشکانی-ساسانی) : شاهزاده پارسی  | 

سلسله اشکانيان( پارت ها): ۲۵۰ پ.م تا ۲۲۰ ب.م (۴۷۰سال)

پارت در بر گيرنده خراسان امروزی است و در کتيبه داريوش (بيستون) يکی از ايالات ايران می باشد.در اينجا به طور خلاصه به پادشاهانی که در زمان آن ها اتفاق های بزرگی افتاده اشاره می کنم.
سومين گروه از اقوام آريايي كه به ايران آمدند و در شرق مستقر شدند.پارتيان بودند، نژاد آنها آريايي، زبان آنها ايراني و آيينشان مزدا پرستي رايج در ايران شرقي بود. فرهنگ اجتماعي آنان آميزه اي از آداب و عقايد مذهبي و فرهنگ پهلواني بود. كه بر حسن سلوك و رفتار و شجاعت مردانگي و جوانمردي و نيروي بدني تاكيد مي ورزيد. يكي از مهمترين دلايل پيوستن شهرنشينان شرق كشور به پارتيان در قيام بر ضد حكومت سلوكي - جدا از پيوندهاي خويشاوندي بين آنان - حسن سلوك آنها با مردم نواحي اطراف و ناخرسندي آنان از شيوه حكومتي سلوكيان بود كه تاكيد بر تبعيض قومي و نژادي داشت.
چادرنشين و صحراگردي از پارتها مردماني چابك، شجاع و پرتحرك ساخته بود. كه در سواركاري و تيراندازي ماهرانه در هنگام سواري نظير نداشتند.شجاع ترين و قويترين فرد قبيله پهلوان نام داشت.هر شخصي كه به اين مقام نايل مي شد. مشخصا علاوه بر قدرت بدني ملزم به داشتن صفات و خصايل اخلاقي نيكو نيز مي بود.
اشکانيان که به طور کلی اطلاعات کمی از آن ها در دست می باشد ؛ در سال۲۵۰ ق.م توسط ارشک (اشک نخست) بر پا شد.و بيست و نه اشک (پادشاه) در اين سلسله فرمانروايی کردند.
اشك و نخستين انديشه استقلال
نخستين بار انديشه استقلال در برابر بيگانگان سلوكي را پهلواني پارتي به نام اشك جامه عمل پوشانيد، در حاليكه سلوكيان هفتاد سال از سلطنت بر ايران پشت سرگذاشته بودند، ‌قيام اشك سلوكيان را به نشان دادن عكس العمل واداشت. و عليرغم تصور از آن سپاه سلوكي با شكست مواجه شد و اين اولين پيروزي رسمي پارتيان و متحدانشان در برابر قوم حكومت گر بود. پس از اشك برادر و جانشين وي تيرداد بر قدرت پارتيان افزود و بر توسعه متصرفات افزود و بدين ترتيب پيشروي آنان از شرق به سمت غرب آغاز گرديد.و روز به روز بر قدرت پارتيان و تثبيت حكومتشان افزوده مي شد.و با اقدامات مهرداد شاه ديگر پارتي قلمرو پارتيان كه به افتخار نام احياگر استقلال ايران(ارشك يا اشك) اشكاني خوانده شد. به وسيع ترين حد خود رسيد.مهمترين رمز موفقيت ها و پيروزي هاي مهرداد اول همگي در سايه شفقت و انسانيت نهفته در سرشت وي بود، آن چنان كه محققان وي را از نظر بزرگ منشي، بلند نظري، متانت و نجابت اخلاقي در دودمان اشكاني، همتاي كوروش بزرگ در دودمان هخامنشي دانسته اند. نام اشك توسط همه شاهان اشكاني حفظ شد به طوريكه فرعون توسط فرمانروايان مصر، قيصر يا سزار توسط روميان كسري يا خسرو توسط ساسانيان به كار مي رفت.
حكومت مهرداد دوران توسعه قلمرو و تثبيت قدرت
مهرداد با تسخير عيلام، پارس و سپس بابل و بدنبال آن شكست پادشاه سلوكي و تصرف شهر سلوكيه. ايران را تا دورترين مرزهاي غربي امتداد داد. (عنوان شاد شاهان) كه اشك ششم يعني مهرداد با اقتباس از شاهان هخامنشي برخود نهاده بود بدليل اقداماتي كه وي در زمان حياتش انجام داد. به عنوان برازنده ترين لقب حتي پس از مرگش نيز وي را شايسته منحصر به فرد اين عنوان در خاندان اشكاني گرداند. وقتيكه مهرداد در سنين پيري چشم از جهان فروبست، او را بمانند بنيانگذار واقعي سلسله پارت با تشريفات بسيار به خاك رفت.پارت او را همچون قانونگذاري خردمند تجليل كرد، چرا كه او در تمام قلمرو وسيع خويش نزد هر قومي كه رسم و بنيادي پسنديده يافت. آنرا در سرزمين خويش رايج كرد. قلمرو او از بين النهرين و بابل تا سرزمين سغد و هند امتداد داشت.و اقوام بسيار با آداب و رسوم گونه گون در اين قلمرو وسيع تحت حكم او مي زيست.
پس از مهرداد اول بدليل پديدار شدن نا امني كه توسط برخي اقوام در شرق نير سكاها و كوشانيان بوجود آمده بود. در زمان چند اشك ادامه يافت. تا سرانجام با روي كار آمدن اشك نهم كه مهرداد دوم نام داشت. توفيق قابل ملاحظه اي در غلبه بر هرج و مرج حاصل شد. وي پايه هاي حكومت و اركان داخلي آنرا چنان مستحكم نمود كه حتي پس از مرگ وي نيز با وجود مدعيان سلطنت و پاره اي اختلافات داخلي امپراطوري اشكاني از هم متلاشي نشد.و قدرت خود را حفظ نمود. تدابيري كه وي در زمينه داخلي و حكومتي انديشيد سبب شده است كه محققان وي را يادآور داريوش بزرگ خوانده به وي لقب مهرداد كبير دهند.
دوران حكومت اشك هاي دهم تا سيزدهم دوران درگيري و هرج و مرج داخلي بود. تا اينكه با روي كارآمدن اشك سيزدهم، ارد اول فصل تازه اي از روابط خارجي ايران با دولت هاي همسايه كه مهمترين آنها روم بود آغاز گرديد. در آن زمان ايران در شرق و روم در غرب دو قدرت بلامنازع بودند و هر دو در پي گسترش و توسعه قلمرو و بسط قدرت. و همين مساله گاه و بيگاه سبب ايجاد تعارضاتي از سوي طرفين به خاك يكديگر مي شد. ولي مشكل اصلي را روميان آغاز كردند و بدين ترتيب روابطي كه مي توانست بهترين شكل و سياق را داشته باشد و سبب تبادل فرهنگ و تمدن باشد و در نهايت به شكوفايي و پيشرفت در امپراطوري كه دنيا را عملا در يد قدرت خود داشتند. منجر شود. تبديل به جنگ هايي شد كه تا پايان امپراطوري پارت و پس از آن تا پايان امپراطوري روم ادامه يافت. در واقع اين جنگ ها به طوري رسمي و جدي از زمان سلطنت ارد - اشك سيزدهم - و به دليل بلند پروازي هاي برخي سرداران(رومي) از جمله كراسوس آغاز شد. و مهمترين انگيزه وي، عشق به طلاهاي سلوكيه و نفايس و خزاين ماد بود. ولي مهمترني مساله را نيز نبايد از نظر دور داشت و آن مساله همد ستي ايالت بزرگ ارمنستان با روميان بود كه اطاعت و تبعيت از ايران برايشان قابل تحمل نبود. آنان خواهان استقلال تمام و كمال بودند. كه اين مساله نيز در قوانين امپراطوري اي كه آنان در آن قرار گرفته بودند يعني اشكانيان مفهومي جز عصيان و سركشي نداشت. بنابراين شاهان ارمنستان هر از چندگاه با تحريك روميان و اتحاد با آنان سبب ايجاد منازعاتي بين ايران و روم مي شدند. نوع حكومت اشكانيان نيز دست آنان را در اين امر بازتر مي كرد. اشكانيان از هنگاميكه روي كار آمدند و تشكيل حكومت دادند، شيوه ملوك الطوايفي را به جاي ايجاد يك حكومت مركزي كه همه در سايه نظارت همه جانبه آن باشند ترجيح دادند. بدين شكل كه برخي ايالت ها نظير پارس، آذربايجان و ارمنستان از استقلال داخلي برخوردار بودند.و در عوض انقياد و تابعيت اشكانيان را مي پذيرفتند و در هنگام جنگ نيز به منظور كمك به پادشاه و نشان دادن وفاداري و اتحاد با او سپاه خود را به سمت مركز حكومت گسيل مي داشتند. شاهان ارمنستان نيز از اين موقعيت براي كسب استقلال و تجزيه از قلمرو اشكانيان استفاده مي نمودند.
حال شرح مختصري از برخي پادشاهان اشكاني
*اشک اول(ارشک): ارشک يکی از افراد خاندان آريايی و از تيره پارت ها بود. وی به نشان کاردنی و شعاعت توانست سلوکی ها را (جانشينان اسکندر مقدونی) از خاک ايران بيرون کند.بقيه شاهان به احترام موسس سلسله اشکانی نام خود را اشک گزاردند.
* اشک نهم (مهرداد بزرگ): وی قبايل وحشی را عقب نشاند و بخشی از سيستان وبلوچستان را نيز تحت فرمان خود درآورد و تا حدود هندوستان پيش رفت. و سپس به ارمنستان لشگر کشيد.و آنجا را تصاحب کرد. از آن پس ايران و روم بر سر سرزمين های ارمنستان جنگ های فراوان کردند. همانگونه که گفتم مهرداد بزرگ در هندوستان پيروزی هايی را بدست آورد و حتی تا کوه های هيمالايا پيش رفت. اين موضوع از سکه هايی که به تازگی در آن نواحی پيدا شده است ثابت گرديده. مهرداد بزرگ پس از ۴۸ سال پادشاهی در سال ۷۶ ق.م درگذشت.
*اشک چهاردهم(فرهاد چهارم): در سال ۳۷ق.م بر اورنگ شاهنشاهی نشست.وی جنگ هايی با روميان داشت که آنان را چنان شکست داد که تا صد سال توان مقابله و حمله به ايرانيان را در خود نديدند.وی پرچم روميان را از آنان گرفته بود و پس از چند سال به آنان بازگرداند. که اين مسئله باعث خوشحالی بسيار مردم ايتاليا شد. و يکی از شاعران آن دوره(هوراس) اين رويداد را که برای آنان بسيار مهم بود به نظم در آورد.
*اشک پانزدهم (فرهاد پنجم): فرزند اشک چهاردهم. در زمان او بود که عيسی مسيح متولد شد.
*اشک بيست و نهم(اردوان پنجم): اردوان جنگ هايی با روميان داشت. روميان در اين جنگ گورستان های پادشاهان اشکانی را ويران کردند و استخوان های آنان را درآوردند. اين موجب خشم دربار ايران شد. و شرايطی را برای صلح قرار داد که روميان نپذيرفتند و جنگی سخت در گرفت که ايرانيان پيروز شدند. لکن جنگ های پی در پی ادامه يافت و هر دو سو خسته شدند. در آن هنگام قيصر روم شرايط صلح را پذيرفت. و حاضر شد ۵۰ميليون دينار رومی به ايران به عنوان خسارت بپردازد.
در زمان اردوان بود که اردشير پسر بابک عليه دولت اشکانی به پاخاست. و سر انجام اردوان را در کنار رود جراحی شکست داد. پس از چند سال اردشير بابکان همه ايران را گرفت و بدين ترتيب دولت اشکانی پس از ۴۷۰ سال فرمانروايی سقوط کرد.
پايتخت های اشکانيان را شهر های مختلفی نوشته اند.اما شهر های تيسفون و صددروازه(دامغان کنونی) معروف ترين آن هاست.
روش حکومتی پارت ها به گونه ای بود که مجلس مهستان شاه را از نسل ارشک تعيين می کرد.اين مجلس خود از دو انجمن تشکيل شده بود. ۱:مجلس شاهزادگان ۲: مجلس بزرگان و روحانيون.
اشکانيان با اسيران به مهربانی رفتار می کردند و کشتن آن ها را روا نمی داشتند.پيمان شکن نبودند.جنگ و شکار را دوست داشتند.از آنجايی که به دين زرتشت دلبسته و پايبند بودند دروغ گفتن را گناه شمرده و دشمن سرسخت سحر و جادو بودند.

سورنا سپهسالار نامدار اشکاني
سورنا يکي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ ايران در زمان اشکانيان است که سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي کرد و رومي‌ها را که تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شکستي سخت و تاريخي روبرو كرد.سورنا از خاندان سورن يکي از هفت خاندان معروف ايراني (در زمان اشکانيان و ساسانيان) بود. سورن در زبان فارسي پهلوي به معني نيرومند است.
ژوليوس سزار، پمپي و کراسوس سه تن از سرداران و فرمانروايان بزرگ روم بودند که سرزمينهاي پهناوري را که به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک و تحت عنوان كنسول اداره مي‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال 56 پيش از ميلاد در جلسه لوکا تصميم حمله به ايران را گرفتند.
کراسوس فرمانرواي بخش شرقي کشور روم آن زمان يعني ، آسياي صغير( تركيه و سوريه امروزي) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، روياي پيروزي برايران، فتح ايران و سپس گرفتن هند را در سر مي پروراند . وي فاتح جنگ بردگان و اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.
کراسوس (رييس دوره‌اي شوراي كنسولي) با سپاهي شامل بيش از 40 هزار نفر از لژيونرهاي ورزيده روم که خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد اول پادشاه اشکاني، سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با کراسوس و دفع يورش رومي‌ها کرد.
نبرد ميان دو کشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه‌هاي ميان رودان و در نزديکي شهر حران يا کاره روي داد. بر اساس روايات تاريخي، قبل از آغاز جنگ سورنا پيامي را براي كراسوس فرستان و كنسول روم در جواب گفت : پاسخ تو را در پايتخت ايران مي دهم.
سورنا در جواب كراسوس پيام داد: اگر در كف دست من مويي مي بيني ، پايتخت ايران را نيز خواهي ديد.
درجنگ حران، سورنا با يک نقشه نظامي ماهرانه و به ياري سواران پارتي که تيراندازان چيره دستي بودند، توانست يک سوم سپاه روم را نابود و اسير کند.
کراسوس و پسرش فابيوس دراين جنگ کشته شدند و تنها تعداد اندکي از رومي‌ها موفق به فرار گرديدند.روش نوين جنگي سورنا، شيوه جنگ وگريز بود.
اين سردار ايراني را مبتكر جنگ پارتيزاني (جنگ به روش پارتيان) در جهان مي‌دانند. ارتش او شامل زرهپوشان سواركار، تيراندازان ورزيده، نيزه داران ماهر، شمشيرزنان دلير و پياده نظام همراه با شترهايي با بار آذوقه، آب و مهمات بود.
جنگ حران که نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار مي‌رود، داراي اهميت بسياري در تاريخ است زيرا رومي ها پس از پيروزيهاي پي درپي براي اولين بار در جنگ شکست بزرگي خوردند و اين شکست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افکند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهي اشکاني را جاودانه ساخت.
پس از پيروزي سورنا بر کراسوس و شکست روم از ايران، دولت مرکزي روم دچار اختلاف شديد شد. پس از اين جنگ نزديک به يک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو کشور گرديد و مناطق ارمنستان و آسياي صغير (ترکيه، سوريه، عراق) تبديل به ايالاتي از ايران شدند.
سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت. وي ارد را به تخت سلطلنت نشانيد و به سبب اصالت خانوادگي در روز تاجگذاري شاهنشاه ايران کمربند شاهي را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکيه نخستين کسي بود که برفراز ديوار دژ شهررفت و با دست خود دشمناني را که مقاومت مي‌کردند بزير افکند.
سورنا در اين هنگام بيش از 30 سال نداشت.اما متاسفانه سورنا هيچ بهره‌اي از پيروزي بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکاني ناجوانمردانه بجاي قدرداني، سپهسالار دلاور ايراني را به قتل رساند.

سورنا در زمان پادشاهي اشک سيزدهم، ارد اول اشکاني، سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان (نبرد حران) فرماندهي کرد و روميان را که تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار به سختي شکست داد. در اين جنگ کراسوس، پسرش و بيشتر سربازانش نابود شدند که اين يكي از بزرگ‌ترين شکست رومي‌ها از ايرانيان در طول تاريخ بوده‌است.کراسوس که قصد داشت به تقليداز اسکندر، ايران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ايراني، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

برگرفته ازتاريخ ايران باستان - فرهنگ معين

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام(اشکانی-ساسانی) : شاهزاده پارسی  | 

میرزا تقی خان امیر کبیر

امیر کبیر تنها روشنی عصر تاریک قاجار .... .

ایرانی وطن پرست .

 

میرزا تقی خان فراهانی

تولد : سال 1186 -  روستای هزاوه در اراک

لقب : امیرکبیر ( این لقب از طرف شاه و دربار بدو داده شد )

پست : صدراعظم ( نخست وزیر )

در زمان : سلسله ی قاجار – سلطنت ناصرالدین شاه چهارمین پادشاه قاجاریه

مرگ : 20 دی ماه سال 1320 در حمام فین کاشان به دستور ناصرالدین شاه

همسر وی : عزت الدوله خواهر ناصرالدین شاه

محل دفن : ابتدا در کاشان و سپس توسط همسر وی برای امنیت آرامگاه او جسد وی را به کربلا انتقال دادند

مدت نخست وزیری : سه سال و سه ماه

 

تو ضیحات :

میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجار.نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌‌شد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).

محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:

خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می‌‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.

دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنة‌الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.

چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می‌‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.

نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می‌‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌‌شد سرکوب کرد. در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌‌زند.

پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌‌کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.

 

گوشه ای از خدمات وی به ایران :

ایجاد امنیت و استقرار دولت.

تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.

ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی.

اصلاح امور قضایی.

جرح و تعدیل محاضر شرع.

تأسیس چاپارخانه.

تأسیس دارالفنون.


روزنامه وقايع اتفاقيه

نشر علوم جدید.

فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.

استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.

ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.

ایجاد روزنامه و انتشار کتب.

ترویج ساده نویسی و لغو القاب.

بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.

مرمت ابنیه تاریخی.

مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).

تقویت بنیه اقتصادی کشور.

ترویج صنایع جدید.

فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.

استخراج معادن.

بسط فلاحت و آبیاری.

توسعه تجارت داخلی و خارجی.

کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.

تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.

اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.

 

او تمام این اقدامات را فقط در حدود سه سال به  ثمر رسانید .

مرگ و دستور قتل وی توسط ناصرالدین شاه :

روز به روز محبوبیت امیرکبیر در بین ناصرالدین شاه زیاد تر میشد زیرا همین امیرکبیر بود که به ناصرالدین شاه کمک کرد تا بتواند در میان دیگر شاهزادگان قجری بر تخت بشیند و این نزدیکی امیرکبیر به شاه باعث نارضایتی مادر ناصرالین شاه و دربار وی میشد . مادر ناصرالدین شاه دخالت های زیادی در امور کشور و بر تصمیمات شاه داشت .

سرانجام فشارهای بسیار از طرف مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه و اعتمادالدوله و میرزا آقاخان نوری نخست وزیر پیشین بر ناصرالدین شاه سبب شد تا شاه از ترس اینکه امیرکبیر قدرت گیرد حکم قتل وی را امضا کرد . اما در جاهایی میگویند شاه در حال مستی این حکم ننگین را امضا کرده .

البته قبل از امضای حکم وی از تهران به کاشان تبعید شد و از پست خود عزل گردید :

امیرکبیر، دو روز پس از عزل به کاشان تبعید شد. اما با این وجود، مخالفان امیرکبیر در دربار احتمال می‌دادند که امیرکبیر بار دیگر مورد عنایت شاه قرار گیرد و به قدرت بازگردد. بنابراین با کوشش فراوان توانستند حکم قتل وی را از ناصرالدین‌شاه بگیرند. سرانجام امیرکبیر در روز ۲۰ دی  ۱۲۳۰ برابر با ۱۰ ژانویه ۱۸۵۲ میلادی در حمام فین کاشان با بريدن رگ دستهايش به قتل رسید. کالبد امير را ابتدا در همان کاشان دفن کردند. به روايت میرزا محمد جعفر خان حقایق نگار خورموجی در کتاب مشهور حقایق الخبار ناصری روز بعد از قتل جسدش را در گورستان «پشت مشهد» کاشان به خاک سپردند. چند ماه بعد، به پايمردى همسرش عزت الدوله کالبد اميرکبير را به کربلا حمل کردند و در اتاقى که درب آن به سوى صحن امام حسين باز مى‌شود به خاک سپردند.

چرا باید ایران دوستان واقعی و وطن پرستان دور از خاک وطن و در کشورهای عربی به خاک سپرده شوند و این در حالی است که بعد از اسلام در ایران مانند قارچ در کشور امامزاده سبز شد .

بزرگ مردان هرگز نمیمیرند . مرده آن است که نامش ز نکویی نبرند .

درود بر امیر کبیر ایرانی واقعی .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط تاریخ بعد از اسلام : سامان  | 

حکاکی روی دیواره های تخت جمشید

در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخته جمشید هیچکس عصبانی نیست و هیچکس سوار بر اسب نیست!

هیچکس را در حاله تعظیم نمیبینی!

برده داری مرسوم نیست!

در بین این همه پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه نیست!

یادمان باشد که چه بودیم و چه شدیم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط تاریخ قبل اسلام ( هخامنشیان ) : هستی  |